گزارشی مختصر از برخی نکات مطرح‌شده در جلسه نخست حلقه بازخوانی انتقادی کاپیتال مارکس

امیر حسین حاجی شمسایی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه

گزارشی مختصر از برخی نکات مطرح‌شده در جلسه نخست حلقه بازخوانی انتقادی کاپیتال مارکس

چرا خواندن مارکس در زمانه‌ی فعلی مهم است؟

کسانی که دغدغه توسعه دارند بد نیست بدانند بحث‌های مارکس امروزه در صدر مباحث توسعه مطرح است.

خود مارکس به عنوان یک پدیده‌ی تاریخی بسیار موجود غنی، جذاب و جالب توجهی است؛ مارکس در یک چهار راهی ایستاده که در آن چهارراه، فلسفه، اقتصاد سیاسی، جامعه‌شناسی، و تاریخ جنبش روشنفکری و روشنگری به هم می‌رسند.

شرایط تاریخی دوران مارکس:

یک جریان و تکاپوی فلسفی و فکری توسط اشخاصی چون هیوم، لاک، کانت، هگل و… به راه افتاده بود.

انقلاب صنعتی و جریان تحولات اجتماعی عظیم متاثر از این انقلاب: پیدایش طبقه کارگری، مهاجرت از روستاها به شهرها و تخلیه‌ی روستاها، پیدایش معضلات جدید حاصل از این تحولات در سراسر اروپا.

حملات ناپلئون به کشورهای مختلف از جمله آلمان (امپراطوری پروس) و تاثیراتی که انقلاب فرانسه (و مفهوم آزادی‌خواهی نهفته در آن) از طریق ناپلئون بر آلمان و کشورهای اروپایی می‌گذاشته.

یک روحیه ملی‌گرایی و آرمان‌خواهی در آلمانی‌ها پدید می‌آید که در هگل بروز و تجلی یافته و به کمال می‌رسد.

این مقطع (یعنی قرن ۱ه۸ و ۱۹)، مقطع تاریخی بسیار مهمی است؛ که اگر خوب فهم شود، می‌توانیم ریشه‌های اصیل گونه‌گونی مسیرهای توسعه در شرق و غرب را دریابیم.

شخصیت مارکس:

مارکس یک آیینه بسیار عالی از همان مقطع تاریخی است که طیف متنوع و غنی و گسترده‌‌ای از مباحث و مسائل آن دوره را در آثار خود بازتاب داده است.

کمتر شخصیتی را در طول تاریخ بشر می‌توان یافت که در کمتر از دو سه دهه، نیمی از مردم جهان را به کیش و تفکر خود درآورد.

مارکس در خانواده‌ای ثروتمند در آلمان متولد شد؛ همانجا دکترای فلسفه‌اش را با تزی حول تمایزات فلسفه‌ی طبیعت در آراء دموکریت و اپیکور گرفت؛ و در ۱۰ – ۱۵ سال آخر عمر به دلیل پاره‌ای مسائل مجبور به مهاجرت به انگلستان شد، و نهایتا در یک وضعیت اقتصادی بسیار وخیم و در فقر و فاقه از دنیا رفت.

مارکس بسیار علاقمند بود تا عقاید و آراء خود را در قالبی ساینتیفیک عرضه کند و خود را از سوسیالیست‌های پیش از خود متمایز نماید و بدین ترتیب، این ادعای خود، که تحت اثر عواطف و احساسات نظریه پردازی نکرده را اثبات نماید. که البته این گرایش وی، تا حد زیادی تحت اثر جنبش‌های روشنگری قرن هجدهم نیز می‌باشد.

امروزه و خصوصا پس از بحران اقتصادی اخیر، گرایش بسیار زیادی به آثار و آراء مارکس در سطح جهان به چشم می‌خورد. جنبش‌های متنوعی متاثر از افکار وی فعالند. من‌جمله جنبش‌های الهیات مارکسیستی، که در پی آشتی بین الهیات و عقاید مذهبی، با آراء و نظریات مارکس هستند. امروزه حتی کشیش‌های مارکسیست وجود دارند؛ و کلیساهایی هستند که مارکسیسم الهیاتی را تبلیغ می‌کنند.

فلسفه هگل بعد از او، از دو جناح راست و چپ ادامه می‌یابد، که جناح چپ فلسفه هگل را فوئرباخ به عنوان یک ملحد، با جایگزینی روح مطلق هگلی با ماده و طبیعت، صورت بندی می‌کند. مارکس با فلسفه هگل از طریق فوئرباخ مرتبط می‌شود.

مارکس معتقد بود که فلسفه، نه برای فهم و ادراک، که برای ایجاد تغییر و تحول در عالم است.

برای فهم مارکس و کتاب کاپیتال، لازم است از زمینه فکری و اجتماعی و تاریخی آن دوران اروپا مطلع باشیم؛ یعنی فضایی که مرکانتیلیست‌ها، فیزیوکرات‌ها، فئودال‌ها، اشراف و نیز متفکرانی از جمله هیوم و اسمیت و ریکاردو در آن حضور داشته‌اند.

آدام اسمیت به عنوان پایه‌گذار علم اقتصاد و اقتصاد سیاسی، با نگارش کتاب مشهور ثروت ملل، هدف خود را توسعه‌ی ثروت یک ملت (کشور) اعلام نمود. ریکاردو اما دغدغه خود را توزیع صحیح ثروت قرار داد نه لزوما افزایش آن. و مارکس با هر دوی این‌ها به نحوی وارد نقد و چالش می‌شود.

اقتصاد سیاسی، با اثر مهم اسمیت، ثروت ملل، برای نخستین بار مدون و منسجم شده، و بعدا با آثار ریکاردو، مارکس و متاخرین آن‌ها ادامه می‌یابد.

بعدها، با ورود جریان اقتصاد مارجینالیستی (مطلوبیت‌گرایی) به عرصه علم اقتصاد، رفته رفته «اقتصاد سیاسی» به یک جریان فرعی در این حوزه بدل شده، و به محاق می‌رود. مارجینالیست‌ها از یک اقتصاد «خالص»، یا علم اقتصاد صِرف دم می‌زنند؛ علمی که جنبه‌های غیر اقتصادی (سیاسی و…) ندارد.

برخی معتقدند در دوران فعالیت اسمیت، جریان فئودالیسم در اروپا تقریبا زوال یافته بود، برخی دیگر اما معتقدند حداقل به طور خاص در انگلستان هنوز فئودالیسم فعال بوده است.

درباره فروپاشی نظام فئودالی، دلایلی ذکر شده؛ از جمله گسترش کشتی‌رانی (که از آن به انقلاب کشتی‌رانی هم یاد می‌شود)، کشف قاره امریکا، رونق تجارت بین‌المللی، جنگ‌های داخلی انگلستان و اروپا، جنبش اصلاح مذهبی (پروتستانتیزم) و…

در نتیجه این تحولات و به خصوص انقلاب کشتی‌رانی، طبقه‌ای جدید در ساختار اجتماعی اروپا بروز می‌یابد و آن طبقه‌ی تجار بین‌المللی است که از آن‌ها به طبقه متوسط سرمایه‌دار تجاری نیز یاد می‌شود. این طبقه نوظهور، رفته رفته در ساختار قدرت، و روابط بین دربار، دولت، زمین‌داران، کلیسا، و اشراف ورود کرده و دخالت می‌کند. نخستین بروزهای مهم این ورود را می‌توان عقد قراردادهای انحصار واردات و صادرات محصولات مختلف دانست، که به این تجار و بازرگانان از سوی دربار اعطا می‌شد. برخی معتقدند همین قراردادهای انحصار بود که با ایجاد امکان انباشت ثروت نزد عده‌ای خاص، زمینه را برای دوران بعدی سرمایه‌داری، یعنی سرمایه‌داری صنعتی مهیا کرد.

مالکیت خصوصی، حقوق مالکیت، و سایر بحث‌های این‌چنینی در این دوران به صورت جدی توسط همین طبقه‌ی متوسط سرمایه‌دار تجاری طرح و پیگیری می‌شود.

این سرمایه‌ی حاصل از بازرگانی، یک جریانی را در اقتصاد پدید می‌آورد تحت عنوان مرکانتیلیست‌ها (سوداگران، بازرگانان)؛ که عمدتا مستظهر به همان طبقه‌ی نوظهور سرمایه‌دار تجاری هستند. این‌ها به تدریج شروع می‌کنند به نظریه پردازی و نگارش و توزیع جزوات.

در حاشیه این جریانات، یک نحله‌ی دیگری هم در اقتصاد آن دوران مطرح بوده، که از آن‌ها تحت عنوان فیزیوکرات (طبیعت‌محور) یاد می‌شود. عقیده‌ی بنیادین این نحله، محوریت طبیعت و تولیدات طبیعی و اصالت زمین می‌باشد. نتیجتا فیزیوکرات‌ها فقط سود تولیدات کشاورزی را سودی حقیقی می‌دانستند؛ و عقیم خواندن هر چیزی غیر زمین، سود تجارت و صنعت را مذموم و غیر واقعی تلقی می‌کردند.

در میان این نحله‌ها و جریانات مختلف فعال در عرصه‌ی اقتصاد آن دوران اروپا، نوک پیکان انتقادات اسمیت اما به سمت مرکانتیلیست‌ها نشانه می‌رود. جریان مرکانتیلیسم معتقد بود باید هر چه می‌توانیم طلا در کشور جمع کنیم؛ به نوعی اعتقاد داشتند که پول، همان ثروت (سرمایه) است. اسمیت به تاسی از هیوم، این نگاه مرکانتیلیست‌ها را به شدت مورد انتقاد قرار داده و بر تمایز پول از ثروت تاکید می‌کند.

اسمیت همچنین به زد و بند ها و قراردادهای میان دولت و سوداگران اعتراض کرده، و از تجارت و اقتصاد آزاد دفاع می‌کند. اقتصاد آزادی که در آن، شرایط برای همه برابر بوده و خبری از دخالت بازیگرانه‌ی دولت و نهادهای بالادستی در آن نیست. اسمیت با پیگیری تمثیل «ظروف مرتبط» هیوم (که در آن هیوم اقتصاد را به یکسری ظروف مرتبط تشبیه کرده که عناصر آن در نهایت به نوعی تعادل می‌رسند) از دست نامرئی بازار سخن به میان آورده و ادعا می‌کند در صورتی که شرایط اقتصاد و تجارت آزاد برقرار باشد، دست نامرئی در نهایت تعادل را در جامعه ایجاد خواهد کرد.

برخی معتقدند درک تعادل‌گرایانه از پدیده‌های اجتماعی نخستین بار توسط آدام اسمیت (به تبعیت از هیوم) وارد حوزه فلسفه و مسائل سیاسی و جامعه‌شناختی شد.

 

 

#مارکس#کپیتال#کاپیتال#علوم_انسانی_و_توسعه