گزارشی از جلسه ششم حلقه کاپیتال مارکس

کارگروه علوم انسانی و توسعه

گزارشی از جلسه ششم حلقه کاپیتال مارکس

در این جلسه زمینه‌های شکل‌گیری تفکر هگل و چگونگی تأثیر آن بر مارکس مورد بررسی قرار گرفت.

جنبش‌های پروتستانی و ضد کلیسایی از ۳ قرن قبل از هگل و مارکس شروع‌شده بود که در اغلب روشنفکران بعدی (چه انگلیسی، چه فرانسوی و چه آلمانی) سویه‌های خودش را حفظ کرد. نقد استبداد پادشاهی و تئوریزه کردن آزادی هم جزو اهداف مشترک آن‌هاست. برای همین اکثر متفکرینِ پس از انقلاب فرانسه، درباره آن صحبت کرده‌اند. درمجموع می‌توان گفت که در دوره جدید، آثار تحولات اجتماعی در فلسفه نظری دیده می‌شود.
آلمان در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۱۹ شرایط خاصی دارد. فلسفه انگلیسی در قرن ۱۸، متأثر از هیوم به اوج تجربه‌گرایی می‌رسد. عقل‌گرایی دکارتی کنار زده می‌شود و آزمایش و تجربه و حس، منبع تفکر می‌گردد. بااین‌همه دوگانه انگاری دکارت به خود هیوم هم به ارث می‌رسد. به همین دلیل است که شکاکیت تمام معرفت را نزد هیوم فرامی‌گیرد.
با بحث‌های کانت پس از هیوم، مسئله مطابقت عین و ذهن به تطابق عین با ذهن تبدیل می‌شود. بعد از کانت، ایدئالیسم آلمانی پرورش می‌یابد و در کلیت عقل به وحدت می‌رسد. یعنی ذهن چنان اطلاقی می‌یابد که تنها فعالیت آن درعالم عقلانی، عین و کثرات را ایجاد می‌کند. از این منظر، هستی را عقل کلی در برگرفته و ماده، حاصل تعقل خود عقل در خویشتن است. به نظر می‌رسد این اطلاق، هم در شکاکیت کانتی ریشه داشته باشد و هم در عرفان و ادبیات گذشته آلمان.
بعد از انقلاب فرانسه جنبش رمانتیک شکل می‌گیرد و آلمان را بسیار تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. عمده فیلسوفان آلمانی نگاه مثبتی به ناپلئون به‌عنوان پیام‌آور انقلاب فرانسه دارند که یکی از آن‌ها هگل است. در آلمان رمانیسیسم با ناسیونالیسم برای همگرایی آلمانی‌ها به سمت انقلابی شبیه انقلاب فرانسه همراه می‌شود.
مهم‌ترین مفهومی که هگل مطرح می‌کند عقل کل یا روح تاریخ است. این عقل کل که خوداندیش است، در مارکس هم ظاهر می‌شود. ازآنجاکه خوداندیشی عقل کل باعث تولید ماده در عالم است، فیزیک هم حاصل تعقل عقل در خودش فهمیده می‌شود. منتها در فرآیند سیر تاریخ، به این موضوع خودآگاه نیست. به همین دلیل در فرآیند تاریخ، عقل حالت ازخودبیگانگی دارد. منتها در مسیر تاریخ، عقل خودآگاه می‌شود و به این نتیجه می‌رسد که تمام جهان دست‌پرورده خودش است. پس کلی در هر جزئی‌ای متجلی است، چراکه مخلوقات خودش هستند. و با هر جزئی‌ای، کلی همراه است. این مسیر همان پدیدارشناسی روح است. درمجموع باید گفت که عقل کلی باروح انسان به خودآگاهی می‌رسد. ازنظر هگل روح در شأنیت خود سه شأن دارد؛ روح ذهنی، روح عینی و روح مطلق. روح عینی منجر به ایجاد روان‌شناسی می‌شود، روح عینی به جامعه‌شناسی می‌رسد و روح مطلق، به ادیان و هنرها.
فویرباخ در دستگاه هگلی، به‌جای روح طبیعت را قرار می‌دهد. بعد از او مارکس، کار را جای روح قرار می‌دهد. بنابراین ازخودبیگانگی عقلی هگل در مارکس، به ازخودبیگانگی کارگر از کار خود منجر می‌شود.
ازنظر هگل هر تزی مستلزم آنتی‌تزی است. هر نهادی به برابرنهادی نیاز دارد. تفکر راجع به هستی، مستلزم فکر راجع به نیستی است. در مرحله بعد، این دو متضاد در «شدن» جمع می‌شوند. «شدن» چون پویاست، هستی و نیستی را هم‌زمان در کشمکش باهم دارد. به همین دلیل تکامل یکی از اندیشه‌های تکاملی آلمانی‌ها در همه رشته‌ها می‌شود که ازجمله در اقتصاد هم خودش را نشان می‌دهد.

#هگل#مارکس#کاپیتال#علوم_انسانی_و_توسعه#اندیشکده_مهاجر