واقعیت در پرتو نظریات یونگ

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / ssumqkh@gmail.com

واقعیت در پرتو نظریات یونگ

  حذف پیچیدگی روابط انسانی در الگوهای غیرتعاملی یک‌سویه مرسوم در دنیای معرفت

از همان ابتدا واقعیت، دل‌مشغولی مهم فیلسوفان بوده است. بعد از رنسانس، واقعیت به دل‌مشغولی اصلی دانشمندان هم تبدیل شد تا با گذر از بستر نظریه‌های گوناگون در رشته‌های مختلف علمی، ابعاد تازه‌ای از واقعیت مشهود گردد. البته همواره تقلیل‌گرایانی بوده‌اند که خواسته‌اند همه واقعیت را به نوع خاص و بسیطی که به‌راحتی در چهارچوب نظری ساده‌ای قرار می‌گیرد، فروبکاهند؛ منتها تلاش‌های متعدد افراد مختلف در رشته‌های گوناگون پرده از ابعاد پیچیده واقعیت برداشته و آرزوی یکپارچه‌سازی فهم واقعیت را به حد محال نزدیک کرده‌اند. غنای واقعیت به حدی است که هرچه فلاسفه و دانشمندان اعصار مختلف از جهات گوناگون و با رویکردهای متفاوت به آن نزدیک شده‌اند، نه‌تنها مسائل متعدد آن حل‌نشده که سؤالی جدید بر سؤال‌های قبل اضافه کرده است. این مسئله نافی این ادعا نیست که متفکرین توانسته‌اند ابعاد مختلفی از واقعیت را روشن کنند، بلکه نشان‌گر این است که موفق به حل همه مسئله‌های مرتبط با آن نشده‌اند. در این نوشته می‌خواهیم از طریق سه مفهوم اساسی که روانکاو مشهور کارل گوستاو یونگ به آن‌ها عنایت داشته، نگاهی دوباره به واقعیت بیندازیم. یونگ از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است چراکه با مسائلی درگیر شده که همواره فلاسفه را به خود مشغول داشته‌اند. ثابت و متغیر، فردیت و کلیت، روح و جسم و موارد مشابه، مفاهیمی هستند که جایگاهی ویژه در روانکاوی یونگ دارند و درعین‌حال، امکان گسترش فهم ما از واقعیت را فراهم می‌کنند. درعین‌حال توجه یونگ به تجربه در برابر نظریه‌پردازی (به اقتضای رشته علمی خود) موقعیتی خاص برای او فراهم آورده تا بتواند ابعاد جدیدی از واقعیت را برای ما روشن کند. از همین‌جا باید اذعان کرد که رویکرد «متافیزیک»گریز یونگ باعث می‌شود که نتوان به‌راحتی نوع خاصی از فهم واقعیت را به او نسبت داد، اما به نظر می‌رسد ایضاح مفاهیم بنیادین نظریه‌های یونگ می‌تواند ما را در فهم بخشی از واقعیت که کمتر موردعنایت قرار می‌گیرد، راهنمایی کند.

واقعیت روانی

اولین مفهومی که می‌توانیم از یونگ عاریت بگیریم و نگاهی دوباره به واقعیت داشته باشیم، «واقعیت روانی» است. یونگ این اصطلاح را در برابر واقعیت علمی مطرح ساخته است. ازنظر یونگ علم توان توضیح همه واقعیتی که انسان درک می‌کند را ندارد. البته او به دنبال ارائه بینشی هستی‌شناسانه برای فهم رابطه علم با واقعیت نیست، ولی نزد او مسجل است که بخش مهمی از واقعیت انسانی را نمی‌توان با استفاده از روش علمی درک کرد. او علم را تنها در شناخت آن بخش از واقعیت موفق می‌داند که «واقعیت علمی» می‌خواندش. ازنظر او بخشی از واقعیت وجودی انسان را نمی‌توان از طریق روش علمی فهمید و باید شیوه‌ای دیگر برای درک آن‌ها در نظر گرفت. بنابراین چیزی را که می‌شود از طریق علمی فهمید «واقعیت علمی» می‌خواند و در برابر آن، بخشی از وجود انسان را بزرگ می‌کند که نیاز به شیوه‌های تازه‌تری برای فهم دارد. «واقعیت روانی» اصطلاحی است که او برای اشاره به این واقعیت‌ها به کار می‌گیرد.

اولین نتیجه چنین فرضی، شکستن رابطه علّی ذهن با اشیاء، آن‌چنان‌که در علم جدید مرسوم است می‌باشد. رابطه‌ای که بر اساس وجود سوژه‌ای آگاه و ابژه‌ای مطلقاً بی‌شعور شکل می‌گیرد و هیمنه‌ای از سوژه در برابر ابژه می‌سازد. این رابطه سیطره ذهن آگاه بر موضوعات شناسایی، به دایره‌ای از شناخت انسان محدود می‌شود و او را از ادعا پیرامون حوزه‌های دیگر شناسایی بازمی‌دارد. همین بازدارندگی امکان صحبت از شناختی دیگر را به وجود می‌آورد. با پیشنهاد یونگ رابطه‌ای دوری در عالم آگاهی ایجاد می‌شود و به‌جای رابطه یک‌طرفه شناخت، تعامل دوسویه بین سوژه و ابژه دارای آگاهی ایجاد می‌شود. تعاملی که در برخی ارتباطات انسانی با اشیاء خود را نشان می‌دهد و رابطه خطی یکنواخت بین سوژه شناسا با همه عالم را قطع می‌کند. همین چندگونگی، موضوع تازه لایه‌های آگاهی نزد انسان را پیش می‌کشد و رابطه بین آن‌ها را مورد مداقه قرار می‌دهد. غیرقابل‌تقلیل بودن واقعیت روانی به واقعیت علمی نتیجه‌ای جز پذیرش ارتباط اثرگذاری لایه‌های آگاهی روانی و معرفت علمی بر همدیگر ندارد و سؤال‌های تازه‌ای درباره روند شناخت واقعیت و ساحات گوناگون آن پیش روی چشم ما قرار می‌دهد. شاید بتوان در اینجا از نوعی رابطه رفت‌وبرگشتی بین آگاهی روانی که برای هر فرد به‌صورت شخصی متعین می‌شود و معرفت علمی که کاملاً بین الاذهانی است، سخن گفت و شناخت واقعیت را از طریق مواجهه امر شخصی و عمومی، در روندی دائمی بین فردیت هر انسان و با ذهن پویای مسلط بر مفاهیم علمی جستجو کرد.

ناخودآگاه جمعی

مفهوم دوم که می‌خواهیم از یونگ وام بگیریم، ناخودآگاه جمعی است. تا وقتی در روان‌کاوی سخن از ناخودآگاه فردی بود، می‌شد آن را با رویکردی تقلیل‌گرایانه توضیح داد. همه تأثرات فرد می‌توانست کاملاً مادی در نظر گرفته شود و واقعیت هم همانی باشد که روش‌های معمول فهم مسائل ارتباطات انسانی به ما عرضه می‌کنند. ولی وقتی سخن از حضور عقده‌هایی که ناشی از ناخودآگاه جمعی است، در هر فرد می‌شود، به‌ویژه آنکه تأکید شود که کودک انسان با ضمیری منقوش به این صور به دنیا می‌آید، ابعاد قضیه بسیار متفاوت می‌گردد. سخن از رابطه‌ای است بین فرد و جامعه که در سطحی ورای تقسیم‌بندی‌های معمول فرهنگی – مادی عمل می‌کند. هرچند یونگ دغدغه منشأ چنین پدیده‌ای را برای اولین بار در تاریخ زندگی بشر ندارد، منتها وقتی به سراغ وضعیت فعلی می‌آید چنان بر اثرگذاری ناخودآگاه جمعی بر روی تک‌تک افراد اصرار می‌ورزد، که امکان توضیح صرفاً مادی این ارتباطات را از ما می‌گیرد. او صراحتاً اعلام می‌کند که کودکان تازه به دنیا آمده در درون خود چیزی دارند که هم متأثر از فرهنگ جامعه خودی است، هم ویژگی‌های وراثتی مهمی دارد، و هم الگوهای ثابتی بر ذهن او حکم‌فرماست. چنین تصویری از نوزاد انسان، خلاف فهم رایج علمی از انسان است. به همین دلیل هم هست که نظریات یونگ در قسمت عمده‌ای از قرن بیستم مورد بی‌مهری قرارگرفته و به حاشیه رانده شده است.

با توضیحات داده‌شده مشخص می‌شود که رابطه یک‌سویه فرد با جامعه از طرف یونگ مورد سؤال قرار می‌گیرد. دیدگاه او کاملاً با نظریات لیبرالیستی مخالف است که برای جامعه هیچ اثر واقعی‌ای قائل نیستند. او نه‌تنها به اثر فرهنگی جامعه بر ذهن انسان‌های فعال قائل است، بلکه جامعه را بر طبیعت اولیه ذهن نوزاد هم مؤثر می‌داند. از طرف دیگر، نظریات او ناقض ادعای سوسیالیستی جامعه‌محور بودن مفاهیم اساسی در انسان است. او نه‌تنها تابع بودن فرد از جامعه را ضروری نمی‌داند، بلکه آن را مایه بیماری فرد می‌انگارد. ازنظر یونگ هر فردی باید در مواجهه با الگوهای کلان بشری و نیز اسطوره‌ای اجتماعی خویش، فردیت خود را متحقق کند و دنیایی مخصوص خویش بیافریند. پس دیگر رابطه فرهنگ و ساختار یک‌طرفه نخواهد بود چراکه هر فردی می‌تواند در تغییر جامعه نقش مهمی ایفا بکند. رشد ساختارها عامل تعیین‌کننده نهایی وضعیت جامعه نخواهد بود و تغییر الگوهای کلان حاکم بر فرهنگ در تاریخ هر جامعه، تغییرات ساختاری هم در پی خواهد داشت.  بدین ترتیب مشاهده می‌شود که ناخودآگاه جمعی درجایی بین جامعه – فرد قرار می‌گیرد و ترکیب پیچیده‌ای اعم از سیطره و تعامل را به وجود می‌آورد. این موضوع به معنی نفی ادعای سیطره ساختارها بر افراد نیست، بلکه نشان‌دهنده این است که فقط حوزه‌های خاصی از جامعه است که به تسلط جامعه بر فرد می‌انجامد و کلیت چگونگی بودن فرد و ارتباطش با جامعه را توضیح نمی‌دهد. در کل می‌توان گفت که بر اساس ناخودآگاه جمعی می‌توان واقعیت انسانی را هم طبیعی دانست، هم برساخته و هم ارادی؛ که این سه در رابطه پیچیده کهن‌الگوها با اسطوره‌های هر جامعه متبلور می‌شوند.

اسطوره      

افلاطون در توضیح تکثر دنیای واقعی با وحدتی که ما از دنیا درک می‌کنیم، به نظریه «صور» متوسل شد. او بدین طریق توانست رابطه بین ثابت و متغیر را توضیح دهد و مفاهیم را واسطی بین ما و دنیای واقعی سازد. ارسطو همین ارتباط را به درون تک‌تک آدم‌ها کشاند و مواجهه ذهن ما با واقعیت را از طریق مفاهیم توضیح داد. این الگوها هرچند می‌توانند نوعی ارتباط ثابت و متغیر را در مواجه انسان با واقعیت توضیح بدهند، اما به درد نظام معنایی نظریات یونگ نمی‌خورند. چون هر دو این‌ها، رابطه ثابت و متغیر را در نسبت با مفهوم و درنتیجه، درون نظامی عقلانی توضیح می‌دهند اما یونگ بر آن است که تنها بخشی از ارتباط ما با جهان خارج، بر اساس آگاهی و اراده ما قابل توضیح است. بخش مهمی از این ارتباط اصلاً آگاهانه نیست تا بتوان از طریق مفاهیم تبیینش کرد. بنابراین او به تعاملی دیگرگونه میان ثابت و متغیر نیاز دارد تا بتواند ارتباط ما با واقعیت پیرامونی را توضیح بدهد. او انسان را در مواجهه با محیط، دارای ذهنی خالی نمی‌پندارد و دودسته اساسی «کهن‌الگوها» و «اسطوره‌ها» را در فهم واقعیت مؤثر می‌داند. کهن‌الگوها که بین همه انسان‌ها مشترک‌اند، بر ارتباط عقلانی انسان با محیط مؤثرند اما محدود به آن نمی‌شوند. آن‌ها می‌توانند بخش‌های دیگری چون عاطفه و حس را هم درگیر کنند و ارتباطی پیچیده بین فرد با محیط به وجود بیاورند. از آن پیچیده‌تر، اسطوره‌ها هستند که از جامعه‌ای به جامعه دیگر تغییر می‌کنند و در ادراک افراد متعلق به آن جوامع از واقعیت، سمت‌وسو می‌بخشند. به همین دلیل ازنظر او، کودکانی که در جوامع مختلف به دنیا می‌آیند، استعداد دریافت‌های متفاوتی را از واقعیت دارند و لزوماً به یک فهم مشترک جهانی نمی‌رسند. پس انسان در ارتباط با محیط، از طریق الگوهای درونی خاصی با واقعیت روبه‌رو می‌شود. بخشی از این الگوها عام و بین انسان‌ها مشترک هستند، و بخشی دیگر از جامعه‌ای به جامعه دیگر فرق می‌کنند. بنابراین یونگ ثابت و متغیر را وارد درون افراد می‌کند که واقعیت متکثر را به نحوی منحصربه‌فرد برای او جلوه‌گر می‌سازد. برای همین است که ازنظر او، انسان‌ها یک درک ثابت از واقعیت ندارند هرچند اشتراکات زیادی بین فهم آن‌ها از واقعیت وجود دارد. رابطه پیچیده ثابت و متغیر در درون انسان‌ها، زمینه‌ای را فراهم می‌سازد که هر فرد ارتباط مخصوص به خودش را با جهان داشته باشد و درعین‌حال، بتواند آن فهم را با دیگران به اشتراک بگذارد.

 این تلقی، رابطه بیگانه فهمنده درون زمان را با الگوها و صورت‌های فرازمان می‌شکند و خط مرز دوطرف زمان را که بین ثابت و متغیر جدایی می‌افکند، برمی‌دارد. ارتباط انسان با واقعیت، به دو بخش فرازمانی و فروزمانی تقسیم نمی‌شود تا یکی را جاودانی و دیگر را ازبین‌رونده معرفی سازد، بلکه زمان را هم به موجودی درون دنیای انسانی تبدیل می‌کند و در عین به رسمیت شناختن تغییرات، به خود زمان رنگی دیرپا و لایزال می‌زند. رابطه انسان با واقعیت، صرفاً از طریق مفاهیم نخواهد بود و دوری بین درک حضوری بدون حجاب از واقعیت بافهم آن با تمایزگذاری سوژه از ابژه ایجاد خواهد شد. و در این رفت‌وبرگشت، نقش اساسی را ذهن انسان که مملو از صور ثابت و داستان‌های اسطوره‌ای متغیر است، ایفا می‌کند. در این تلقی، انسان در میانه اسطوره و کهن‌الگو ایستاده و جهان خارج را در ترکیب زبانی پیچیده‌ای از این دو درک می‌کند. دیگر حرکت از باقی به فانی تنها یک‌بار برای همیشه و یک‌سویه برقرار نخواهد شد و انسان به حرکت مداوم از واقعیت به معنا و بالعکس تمایل پیدا خواهد کرد. دوگانه کهن‌الگوها با اسطوره‌ها می‌تواند مفاهیمی غنی برای فهم واقعیت و فهم ارتباط انسان با واقعیت در اختیار ما قرار دهد تا بار دیگر به مسئله غامض ارتباط ثابت و متغیر بیندیشیم و نیز وابستگی یا استقلال واقعیت از حقیقت را مورد مداقه قرار دهیم.

#یونگ#واقعیت#معرفت#روانکاوی#اسطوره#فرد#جامعه#علوم_انسانی_و_توسعه#اندیشکده_مهاجر




متن شما