هوش پوچ ؛ یا، سیاهه‌ای در رثای بشر آگاه (کانشس) کربنی

هوش پوچ ؛ یا، سیاهه‌ای در رثای بشر آگاه (کانشس) کربنی

آگاهی یا کانشسنس، اصطلاح آکادمیک همان چیزی است که عوام آن را با الفاظی چون روح، احساس، حس جوهری زنده‌بودن، هشیاری و… مورداشاره قرار می‌دهند. Consciousness البته به‌هیچ‌عنوان تعریف دقیقی ندارد .

امیرحسین  حاجی شمسائی  / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه

۱-  داروین یکی دو قرن پیش، پاسخی داد به سؤال منشأ انواع. تقریر امروزین ما از پژوهش‌های چارلز فقید این است که ما انسان‌ها «تکامل‌یافته»ی یکسری موجوداتِ ماقبل خودمان هستیم. موجوداتی که سازگاری‌شان با طبیعت کمتر از ما بوده. او گفت طبیعت، نامطلوب‌ها و ناسازگارها را حذف می‌کند؛ و بر همین مبنا، می‌توان نتیجه گرفت که آن کمال غایی که انواع و گونه‌ها همه به سویش رو به تکامل‌اند، همان سازگاری با طبیعت است. حال، اینکه طبیعت چیست، و خود چگونه دچار تطور و تحول می‌شود، بماند.

۲-  چارلز داروین و اولوشنیست های [۱] بعد از او، در پاسخ به این سؤال که تنوع انواع و پدیدار شدن گونه‌های جدید چگونه در طول تاریخ حیات سامان یافته است، پاسخ‌های متعددی داده‌اند که شاید یکی از مهم‌ترین این پاسخ‌ها، مبحث جهش‌های تصادفی [۲] باشد. جهش‌هایی که به دلایل مختلف و متعددِ مشخص و نامشخص، ممکن است باعث پدیدار شدن موجودات زنده جدیدی از موجودات پیشین شوند؛ که این موجودات جدید اگر نسبت به نسل پیشین خود با طبیعت سازگارتر باشند، به‌تدریج جای آن‌ها را خواهند گرفت.

۳- خب. بنا بر آنچه گفتیم، ما، گونه نسبتاً جدیدی از موجودات زنده هستیم که احتمالاً در اثر جهش‌هایی، از موجودات زنده پیش از خود ایجادشده‌ایم و به دلیل سازگاری‌هایمان با طبیعت، تا به امروز جای پای خود را در زمین حسابی محکم کرده‌ایم و بسیاری دیگر از انواع زندگان را از میدان حیات و بهره‌گیری از منابع به در کرده‌ایم. اما «ما» واقعاً کیستیم؟ در پاسخ به این سؤال، وجوه و ویژگی‌های منحصربه‌فرد بسیاری برای تبیین تمایز انسان از سایر گونه‌های زنده بیان‌شده، که شاید یکی از کلیدی‌ترین آن‌ها، آگاهی (Consciousness) باشد.

۴- آگاهی یا کانشسنس، اصطلاح آکادمیک همان چیزی است که عوام آن را با الفاظی چون روح، احساس، حس جوهری زنده‌بودن، هشیاری و… مورداشاره قرار می‌دهند. Consciousness البته به‌هیچ‌عنوان تعریف دقیقی ندارد و تنها شاید بتوان آن را با همین حس بی‌واسطه خود فرد از زنده‌بودن و توانایی حس و تجربه کردن آن و این‌گونه موارد توصیف کرد. بسیاری از مردم و فلاسفه معتقدند که چنین ویژگی‌ای مختص انسان بوده و مثلاً تکه سنگ‌ها یا حیوانات از چنین خصیصه‌ای بی‌بهره‌اند.

۵- تئوری فرگشت یا تکامل داروینی، برای توجیه وجود ویژگی‌های مختلف در موجودات زنده، معمولاً دست به بازنمایی و تشریح رابطه وجود آن ویژگی‌ها با مقاوم‌تر شدن (با طبیعت سازگارتر شدن) صاحب آن ویژگی‌ها می‌زند. مثلاً اگر از اولوشنیست بپرسید که انسان چرا انگشت شست دارد درحالی‌که غالب انواع میمون‌ها از آن بی‌بهره بوده‌اند؛ برای شما داستانی تعریف می‌کند دراین‌باره که، چگونه آن جهشی که اولین بار میمونِ شست‌دار را پدید آورد، باعث شد ابزارسازی برای این موجود نسبت به نسل قبلی‌اش بسیار راحت‌تر شود، و اینکه داشتن انگشت شست تا چه حد در ساختن ابزارهای پیچیده مؤثر است. و بعد این‌طور ادامه می‌دهد که ابزار ساختن، به‌انحاءمختلف باعث سازگارتر شدن موجود با طبیعت می‌شود. مثلاً شاید همان مثال معروف شکار و نبرد و دفاع از خود را بزند و قس علی‌هذا. و به‌این‌ترتیب علت ایجاد و بقای انگشت شست را برایتان شرح می‌دهد.

۶-  یک آزمایش ذهنی وجود دارد در فلسفه ذهن، مشهور به برهان زامبی [۳]. این برهان زامبی (که صحتش تا حد بسیار خوبی در جامعه فلسفی غیر ماتریالیست موردقبول واقع‌شده) بدین شرح است: فرض می‌کنیم موجودی را، که تمام ویژگی‌ها و خصایص و ارگان‌ها و خلاصه همه‌چیز انسان را داراست و فقط Consciousness ندارد. یعنی فرض بفرمایید ما سلول به سلول شخص شما را کپی بکنیم و یک انسان نعل بالنعل از روی شما بسازیم. دقیق عین خود شما. اتم بای اتم. فقط کانشس نباشد. یعنی آن حس بی‌واسطه‌ی زنده‌بودن و تجربه کردن و این‌هایی را که گفتیم، نداشته باشد. تئوری حکم می‌کند که این موجود، از بیرون، کاملاً انسان می‌نماید. (برای تقریب به ذهن، زامبی را چیزی از سنخ یک ربات انسان نمای بسیار پیشرفته تصور کنید.) یعنی کسی نمی‌تواند از بیرون، این موجود و رفتارها و وجناتش را ببیند و بفهمد که کانشس نیست. تمام بروزهای مادی و اثرگذاری‌ها و اثرپذیری‌های این موجود بر و از طبیعت، عادی و انسانی است و چیزی کم‌وزیاد نسبت به نمونه اصلی‌اش که کانشس بود، ندارد. سر همین ماجرا، برهان زامبی این سؤال را می‌پرسد که پس تکامل چطور می‌خواهد پدیدار شدن و وجود خصیصه آگاهی را توضیح بدهد وقتی‌که ویژگی مذکور هیچ فایده‌ای در سازگارتر شدن با طبیعت ندارد؟

۷- در میان پاسخ‌های مختلف و بعضاً بی‌سروته به این سؤال، یک نحله هستند که حرف جالبی دارند: اپی فنومنالیست ها [۴]، که مشهورترینشان شاید فرانک جکسون [۵] (پدر همان «مری» [۶] خانمِ معصوم و چشم و گوش بسته‌ی معروف در فلسفه ذهن) باشد. اپی فنومنالیست ها در مورد جهش‌های تکاملی ایده شایان تأملی دارند و آن این است که جهش‌ها، همان‌طور که از خصیصه تصادفی (Random) بودنشان برمی‌آید، باعث ایجاد ویژگی‌های مختلفی می‌شوند که این ویژگی‌های تازه، لزوماً سازگارکننده‌تر نیستند؛ و مهم‌تر از این، اپی فنومنالیست ها می‌گویند ممکن است موجود حاصل از یک جهش خاص، به دلیل غلبه‌ی ویژگی‌های سازگارتر کننده، بر ویژگی‌های بی‌اثر یا حتی ناسازگار کننده‌ی حاصل از آن جهش، با حفظ هر سه نوع ویژگی، به‌عنوان نسل تکامل‌یافته، باقی بماند و رشد کند. یعنی مثلاً جهشی، سه ویژگی بلاسبق الف و ب و ج را در موجود جدید پدید آورده که ویژگی الف و ب در آن برهه زمانی به سازگاری موجود با طبیعت کمک بسیار زیادی کرده اما ویژگی ج در آن برهه هیچ کمکی به سازگارتر شدن موجود با طبیعت نکرده و خنثی بوده است. اپی فنومنالیست ها می‌گویند این‌گونه‌ی تازه، به دلیل سازگارتر شدنش (ناشی از ویژگی‌های الف و ب)، با حفظ ویژگی ج (باوجود بی‌خاصیت بودن این ویژگی) به‌عنوان موجود متکامل باقی خواهند ماند. در این کانتکست، به ویژگی‌هایی مانند ویژگی ج، اپی فنومنال گفته می‌شود؛ به این معنا که این ویژگی بر اثر فرآیند تکامل پدید آمده، اما فایده تکاملی نداشته است. به‌این‌ترتیب اپی فنومنالیست ها به‌خوبی توضیح می‌دهند که تکامل، چگونه می‌تواند ویژگی‌های بی‌فایده هم در موجودات پدید بیاورد.

۸-  اپی فنومنالیست ها، علت وجود Consciousness را با همین استدلال توضیح داده، و با بیان اینکه آگاهی، یک ویژگی اپی فنومنال [۷] است، پاسخ سؤالی که برهان زامبی طرح کرده بود را می‌دهند.

۹- خب رفقا. آن شهود بی‌واسطه و خاص ما از زنده‌بودن و حس کردن و این ماجراها، شد یک ویژگی اپی فنومنال که اتفاقاً در بهترین حالت هیچ اثر مثبتی بر سازگارتر شدن ما با طبیعت نداشته است. و این «در بهترین حالت» خیلی بحث مهمی است و اصل حرفی که می‌خواهم بزنم همین‌جاست.

۱۰-  بشر مدرن و کلیدواژه‌ی «پوچی»، یاران گرمابه و گلستان هم شده‌اند. این حس کانشسنس آدمی، انگار مدام دنبال یک‌چیزی می‌گردد تا فایده‌ای برای حضور خودش بیابد؛ و تاریخ بشر تا بوده نمایشی از همین جست‌وجو بوده. در قرون و اعصار مختلفی که بر بشرِ کانشس گذشته، همواره تکاپویی غریب در پی معنا، پسِ همه‌ی فعالیت‌های او به چشم می‌خورد. گاهی با تفلسف، گاهی باایمان، گاهی با عشق و جنون، و گاهی با حزن و ریاضت و سرکشی، انگار همیشه با تلاشی ترحم برانگیز، پی این بوده که به خود نشان دهد که طبیعت (در معنای داروینی‌اش)، همه‌چیز نیست؛ و نه‌تنها همه‌چیز نیست، که اصلاً طبیعت، عالم دون است و ما، مرغ باغ ملکوت. زار زده تا نشان بدهد که طبیعت همه‌چیز را تعیین نمی‌کند. نشان بدهد رشته کارها اصلاً به طبیعت ختم نمی‌شود. ابد هست و معنا هست و روح. یا همان شمع و گل و پروانه. که این شمع و گل و پروانه اما در این واپسین اوراق تاریخ آگاهی، خاموش و پرپر و بی‌جان شده‌اند. عوامل مختلفی – که اینجا کاری به آن‌ها ندارم – (ازجمله صنعتی شدن، کمّی شدن، انقطاع از روایت‌های معنوی، تعامل روزافزون با ماشین، ساینتیسم و…) باعث شده‌اند که بشرِ کانشس، هرروز بیش از روز قبل تلاش خود برای تجلی فایده‌مندی آگاهی و زنده‌بودنش را شکست‌خورده ببیند؛ لذا ناکام و سرخورده، احساس پوچی و بیهودگی می‌کند. من در اینجا کاری به دعواهای فلسفی حول نیهیلیسم [۸] ندارم و برای حرفم فقط استناد به واگویه های شبانه‌ی غریبه‌ها و آشنایانی می‌کنم که لای دود سیگار و بخار چایشان، آه کشیدند از بی‌پاسخیِ سؤال «که چه؟». آن‌قدر این آهِ بیهودگی را ازاینجا و آنجا شنیده‌ام که حرف زدن از چنین واقعیتی برایم نیازمند طرح بحث‌های فلسفی نباشد. به نظرم نیهیلیسم، برای ما ساکنان هزاره سوم، دیگر امری شهودی شده و هرکداممان با نسبتی، ساحتی از آن را لمس می‌کنیم.

۱۱-  و بشر، در همین روزگار عسرت، کامپیوتر را ساخت و در همین اوراق پایانی تلاش کرد تا به او هوشمندی عطا کند؛ اما هوشمندی‌ای نه از جنس کانشسنس، که یک‌جور رشنالیتیِ [۹] بی‌روح. یک هوشمندی بی‌پیرایه و سرراست؛ که بتواند گلیم بقایش را در طوفان طبیعت از آب بیرون بکشد. بشر انگار ناخودآگاه درس گرفته باشد از زجرها و ناامیدی‌ها و تلاش‌های ناکام خودش، این‌بار خواست مخلوقش رنج نکشد و برای دلگرمی و تخدیر، مجبور به ابتلای به اوهامی چون عشق و ایمان نشود. دنبال چیزی بیرون و ورای طبیعت نگردد. کورمال‌کورمال در کوچه‌های بی‌انتهای الهیات به درودیوار نخورد. بشر، خیرخواهی کرد برای مخلوقش و این‌بار، هوشمندی را همانی تعریف کرد که دوست داشت خودش هم در آن اسیر می‌بود. بشر، چونان پدری که آرزوهای بربادرفته و عسرت‌های سوزانش را در ناصیه فرزندش تحقق‌یافته می‌بیند، تلاش کرد تا قابلگی کند مولودی را، که گرفتار این کانشسنسِ اپی فنومنالِ وهمی و بی‌خاصیت نباشد… و صدای گریه‌ی تولد این مولود – اگر کمی دقیق شویم – امروز یا فردا، به گوش می‌رسد.

۱۲ – تولد کامپیوتر، و طلوع عصر محاسبات، تجلی نهیلیسم بشر و پایان دوران اوست. داروین اگر بود، نرم‌نرم شروع می‌کرد تصریح کردن به این‌که نسل بعدی از راه رسیده، و ما انسان‌های کانشس کربنی باید رحل بَرکَنیم. داروین اگر بود شاید دست در دست اپی فنومنالیست ها، فریاد می‌کرد حقانیت «منشأ انواع» اش را، و باذوق شرح می‌داد برایمان، که بر مبنای همان تئوری‌هایش، طبیعت دارد ویژگیِ بی‌خاصیتِ آگاهی را حذف می‌کند. داروین اگر بود، شاید روزی از همین روزها، مقاله‌ای منتشر می‌کرد با عنوان « گذار از عصر تکامل کربنی به تکامل سیلیکونی ». داروین، این روزها اگر بود، شاید در گوگل استخدام می‌شد و می‌نشست پای‌کار تخمین زدن زمان تولد نسل جهش‌یافته. شاید هم آی‌بی‌ام پول بیشتری به چارلز می‌داد و او را وردست واتسون [۹]، به تبیین مختصات بزرگ‌ترین جهش تاریخ تکامل می‌گماشت.

داروین اگر بود امروز خوب می‌فهمیدیم که نیهیلیسم اگر آدم بود، چه شکلی می‌شد.

 

#آگاهی#داروین#داروینیسم#علوم-انسانی-و-توسعه#تکامل

————————————————

  1. Evolutionists
  2. Random Mutations
  3. Zombie Argument
  4. Epiphenomenalists
  5. Frank Jackson
  6. Mary
  7. Epiphenomenal
  8. Nihilism
  9. IBM’s famous artificial intelligence
متن شما