نمی‌توان از افسردگی و وادادگی فرار کرد؟ . . . . تأملی پیرامون «صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب»

محمىد قائم خانی / مدیر کارگروه علوم انسانی و توسعه

نمی‌توان از افسردگی و وادادگی فرار کرد؟ . . . . تأملی پیرامون «صدر تاریخ ما ذیل تاریخ غرب»

به کجا می‌رویم؟

هرچه میان سخنان دولتمردان می‌گردیم، هرچه ذره‌بین دست می‌گیریم و افکار مدیران را وامیکاویم، هرچه لابه‌لای صفحات روزنامه‌ها و مجلات و فضای مجازی، مواضع و نظرات را دنبال می‌کنیم، تصویر روشنی از آینده‌ی پیش رویمان نمی‌یابیم. ما به کجا می‌رویم؟ تا کی می‌توان پرسید و پاسخی نشنید؟ گردن می‌افرازیم و گوش تیز می‌کنیم و سخنان اندیشمندان را پی می‌گیریم، چشم باز می‌کنیم و سطرسطر سخنانشان را می‌خوانیم اما خبری از «آینده ما» در آن نیست. تصویری از افق پیش رویمان نداریم. هیچ اتوپیایی توصیف نمی‌شود. آرمان‌شهری خلق نمی‌گردد. و ما سرگردان می‌مانیم که کشور به‌جا می‌رود. اسناد پیش و پس از انقلاب را بررسی می‌کنیم. سطر به سطر. بند به بند. راهبرد به راهبرد. اقدام به اقدام. تنها تصویری مبهم و مغشوش از غرب می‌یابیم که گوشه‌هایی از آن، عجولانه پاک شده است. انگار که سندنویسان، فقط بلدند شترگاوپلنگی غربی بکشند که نه شتر است، نه گاو و نه پلنگ. سؤالمان حساس‌تر و حیاتی‌تر می‌شود. «چگونه بپذیریم که ما برای حرکت پیش رویمان، هیچ تصویری از آینده نداریم؟» شعار رهانیدن جهانیان از دست استکبار و برهم زدن نظم ظالمانه مدرن را می‌دهیم و ادعای اداره جهان را داریم اما نمی‌دانیم چه آینده‌ای برای کشور خودمان ترسیم کنیم. چه کسی پاسخی به این سؤال می‌دهد؟

بسیاری براین باورند که داشتن اتوپیا و نداشتن آن، ذاتی تمدن‌های غرب و شرق است. جدای از این‌که ارزش‌گذاری این اندیشمندان، به کدام سوست، گروه‌های مختلف با آراء بعضاً متضاد بر این نکته پای می‌فشارند که ما چون شرقی هستیم، اتوپیایی نداریم و اساساً نمی‌توانیم داشته باشیم و آن‌ها چون غربی هستند، دارند. برخی این وضع را مایه عقب‌ماندگی ما می‌دانند و دیگرانی موجب حفظ هویت و حفظ یکپارچگی تمدنی. در میان غربی‌ها هم بحث داغ است و افراد زیادی درباره اتوپیای غرب صحبت کرده‌اند. اما به دلایلی که اینجا مجال توضیح آن نیست، ما از بررسی «اتوپیا»شناسان می‌گذریم و دست روی کسی می‌گذاریم که در این موضوع، به‌صورت اولیه به او رجوع نمی‌شود. ازنظر ما بهترین فرد برای توضیح ذات تمدن‌های غربی و شرقی، هایدگر است. او در کتب متعدد و مقالات و سخنرانی‌های گوناگون، در این باب سخن گفته و به مقومات اساسی اشاره‌ کرده است. اگر اتوپیا را «تصویر آینده در ذهن جامعه» بدانیم، توجه و دقت عمیق او به مفهوم «تصویر» و بررسی ابعاد مختلف آن، راهگشای بحث فعلی در باب تقابل ذاتی تمدن‌های شرق و غرب خواهد بود. به‌طور مثال در «عصر تصویر جهان»، او به‌دقت وضع خاص غرب و نسبت وجودی او با هستی را مورد مداقه قرار می‌دهد و رهیافتی خاص به تعریف تصویر پیدا می‌کند.

تصویرسازی و خلق اتوپیای غربی

در نگاه معمول ما، تصویر همان فروکاست جهان چندبعدی به مادون آن است. وقتی عکس شخصی را می‌بینیم، می‌دانیم که اجزای بدن او در عالم واقع، سه‌بعدی هستند اما در تصویر، با دو بعد نمایش داده شده‌اند. اما هایدگر اصالت ماهیت تصویر را در «واقعیت» جستجو نمی‌کند. او تصویر را نه ناشی از تحدید واقعیت، که برآمده از «بینش»ی تصویری می‌داند. بنا بر توضیح او ابتدا نگاه انسان تصویری می‌شود تا می‌تواند واقعیت را در قاب کرده و از آن تصویر ارائه دهد. او در مقالات و سخنرانی‌های مختلف، از منشأ چنین اتفاقی سخن به میان می‌آورد و همه تحولات را به نسبت میان انسان و هستی ربط می‌دهد.

در فهم اتوپیای تمدن حاضر، باید به اتفاقات قرن شانزده و هفده و حتی قبل‌تر رجوع کرد. او به‌خوبی توضیح می‌دهد که چطور در فیزیک نیوتنی، رابطه ذهن شناسا با همه اجسام قطع شده و تنها وجهی از واقعیت که مورد خواست و توجه انسان است، وارد علم فیزیک می‌شود. یعنی ابتدا تمام اشیاء، هستی و درنتیجه چیستی خود را از دست می‌دهند تا بتوانند به‌عنوان جرم و نه بیشتر، وارد معادلات فیزیک شوند. از طرف دیگر، سراغ انسان می‌رود و با تمرکز بر دکارت، نشان می‌دهد که چطور انسان از ارتباط وجودی با هستی جدا شده و تنها به‌عنوان ذهنی اندیشنده، از بیرون جهان مشغول شناسایی واقعیت می‌شود. در دوران بعد از دکارت، انسان بیرون جهان ایستاده و شروع به سخن گفتن درباره آن می‌کند. هایدگر چنین حالتی را «تصویری شدن جهان» می‌داند. ازنظر او لازمه چنین شناختی، قطع رابطه با هستی و نگاه کردن به آن، از بیرون است. هایدگر شروع چنین نگاهی را از سقراط می‌داند که در آثار شاگرد او افلاطون، متجلی گشته است. فلسفه، محصول همین برون‌اندیشی سقراط است که تا نیچه ادامه می‌یابد. چنین انسانی، جهان را تصویر می‌بیند و تنها بخش‌هایی از آن را مورد توجه قرار می‌دهد، که پیش از آن تحت قاب نگاه خویش آورده است.

اهمیت یافتن تصویر در دنیای کنونی از قرن هفدهم و حتی پیش از آن شروع شده و در قرن بیستم به اوج خود رسیده است. نگاهی به ابتدای قرن بیستم نشان می‌دهد که کمی قبل از انتشار «هستی و زمان» هایدگر، انقلاب‌هایی در همه عرصه‌های معرفتی در جهت تصویری شدن هرچه بیشتر تمدن پدید آمده بود. تا پیش از او، حلقه وین کار خود را شروع کرده بود و نگاه تصویرزده فیزیک به جهان فلسفه وارد شده و پوزیتیویسم منطقی با تیغ مشاهده، به جرح و تعدیل فلسفه مشغول شده بود. ویتکنشتاین هم نظریه زبان اول خود را منتشر کرده و هر واژه‌ای را که مابه ازای تصویری در جهان بیرون نداشت، بی‌معنی خوانده بود. ادبیات پا به عرصه تصویری شدن گذاشته و نظریه فرمالیسم در هنر، باب تصویرگرایی را گشوده بود. و اما مهم‌ترین اتفاق در تصویرگرایی قرن بیستم، ظهور سینماست. سینما به مثابه هنری مرکب از تئاتر، ادبیات و نقاشی، راه جدیدی باز کرد تا نگاه تصویرمدار بشر به دنیا، به تمامه ظهور پیدا کند و در فضایی انحصارطلبانه، هر آن چه که بیرون از قاب دوربین قرار می‌گیرد، بی‌معنی و پوچ خوانده شود. امروزه کسی شک ندارد که تصویر، تمام جهان ما انسان‌های قرن بیست و یکمی را پر کرده و جایی برای غیر خود نگذاشته است. با این وجود باید توجه داشت که علت کدام است و معلول کدام. دنیای ما، جهان تصاویر است نه به خاطر تکنولوژی‌های تصویری گوناگون، بلکه به خاطر نسبت بیگانگی بشر با جهان و نگاهی که به آن دارد.

پس تصویری شدن جهان نه به معنای تقلیل جهان چندبعدی به دو بعد، بلکه فروکاست کل جهان به موضوع شناخت ذهن اندیشنده است. و همین‌جاست که اتوپیا شکل می‌گیرد. میل به داشتن آرمان‌شهر، متعلق به کسانی است که از جهان بیرون‌اند و بنابراین، به بازآفرینی آن می‌اندیشند. هایدگر راه برون‌رفت از این وضعیت را وجودی می‌داند و نه فلسفی. یعنی تا از خودبیگانگی «دازاین» هست، تا موجود اندیشنده از بیرون به واقعیت می‌نگرد، تا انسان به هستی تن نداده است، مسیری جز راه فعلی غرب در برابر بشر وجود ندارد. چرا که معرفت، نامستوری وجود است و از این رو، همواره ناقص است و غیر او، و در جهتی خاص برای اغراضی خاص. با این نگاه، وجود اتوپیا متعلق به نگاه غربی است و از اساس، باعث از خود بیگانگی بشر و دوری او از هستی می‌شود. راه خلاصی هم در رجوع به شرق است که از اساس با تفکر بیگانه با هستی مخالف است و سخن از «حضور» می‌گوید. پس همه بدبختی‌هایی که تمدن امروز برای انسان به وجود آورده، لاجرم همچنان خواهد بود. تا کاسه معرفت بشر همین کاسه تصویری است، آش تمدن هم همین آش به هم ریخته نابه‌هنجار خواهد ماند.

و اما راه حل هایدگر چیست؟ او به علت عداوت با چنین جهانی، راه حل برون‌رفت از این بن‌بست را بازگشت به عالم صدا می‌داند، یعنی به زمان پیشاسقراطیان. زمانی که انسان، واقعیت را در حضور می‌فهمید و با آن بیگانه نبود. اندیشمندان دیگری که چنین تحولی را باور دارند، مبدا را به آغاز دوران مدرن و مشخصاً دکارت برمی‌گردانند. از غربی‌ها که بگذریم، بیش از دویست سال پیش، همین نگاه پیشاسقراطی مورد نظر هایدگر، بر کشور ما حاکم بوده است. جهانی که می‌توان به تعبیر هایدگر، آن را عالم صدا نامید. تمدنی که حداقل هفت قرن چنین زیستی داشته و همه عرصه‌های تمدن، به قول هایدگر، در حضور هستی شکل گرفته است. دازاین وجود نداشته و انسان ایرانی در عالمی پر از نغمه و ندای غیب زندگی می‌کرده است. توجه انسان به درون و بطن هرچیز بوده و در پس هر ظاهری، به دنبال حقیقتی پنهان می‌گشته است. اما آیا چنین دوگانه‌ای واقعاً می‌تواند وضعیت موجود و مطلوب ما را توضیح دهد؟ نسبت ما با «شرق»ی که او می‌گوید چیست و چه چیزی در حال، ما را به «غرب» رسانده است؟ هایدگر گذشته ما را شرقی نمی‌داند و ذیل غرب سقراطی بازمی‌خواند اما آیا واقعا همین گونه است؟

چه بودیم؟ دنبال چه هستیم؟

وقتی دویست سال به عقب برگردیم و به غور در آرای اندیشمندان خودی بپردازیم، دقیقا به همین نگاه می‌رسیم. نگاهی که منشأ همه ساحات انسانی را وجود می‌داند و هر تشأنی را صورتی ناقص از وجود بی‌تعین می‌نامد. در چنین نگاهی، تنها راه گشایش کار انسان، صاف کردن خود و کنار رفتن منیت‌ها و تشخص‌هاست. انسان هرچه خالی‌تر و صاف‌تر باشد، راه تجلی ملکوت بیشتر باز می‌شود و صدای عالم غیب، بیشتر در جان و جهان او طنین می‌افکند. هر چه در تاریخ خودمان عقب‌تر می‌رویم، قوت و قدرت تمدنی این نگاه بیش‌تر می‌شود. اوج همگرایی تمدنی ایرانی در چنین مسیری را می‌توان در قرن‌های شش تا نه مشاهده کرد. جایی که همه ابعاد انسانی و تمدنی، ابزارسازی تا فلسفه، تحت هدایت اندیشه صدامحوری و توجه به باطن عالم است. صدرا، جامی، حافظ، مولوی، ابن عربی، شیخ اشراق، سنایی، عطار و دیگران، قله‌های معرفت این تمدن هستند. تمدنی که دقیقاً بر طبق نظر هایدگر، نه هویتی فلسفی که ماهیتی شعری دارد و سخنان اصلی آن از زبان شعرای عارف زده می‌شود. معرفت در آن حضوری و در نسبت مستقیم با هستی است و از بیگانگی با آن خبری نیست. برای توضیح و تبیین حقیقت، نیازی به خیرگی فیلسوفانه در واقعیت ندارد، بلکه گوش‌هایش را تیز می‌کند.

در چنین تمدنی است که توجه اصلی به عالم بالا داده می‌شود و دنیا پشت سر انسان قرار می‌گیرد. می‌توان گفت اوج تجلی معرفتی این تمدن، در مثنوی معنوی و غزلیات مولاناست. هیچ شخصی چون او، ابعاد گوناگون این نگاه تمدنی را یک‌جا باز نکرده و زوایای مختلف چنین نگرشی را بیان ننموده است. مثنوی معنوی سرشار از بی‌توجهی به دنیا و اعتنا به باطن عالم است. تكاپوي مولانا براي وصول به حقايق در وراي ظاهر و تبديل نمودن مس وجود به زر، موجب مي‌شود كه روح را به عيسي (ع) و جسم را به مريم (س) تشبيه كند. ازنظر او آلام جسم، يعني رنج‌هاي جسماني حاصل از مجاهدت‌هاي معنوي، انسان را به هدف خلقت نزديك مي‌سازد كه همان لقاي حق باشد. آنگونه كه در «فيه مافيه» مي‌گويد: «تن» همچو مريم است و هر يك عيسي داريم. اگر ما را درد شود، عيساي ما بزايد و اگر درد نباشد عيسي هم از آن راه نهاني كه آمد باز به اصل خود پيوندد، الّا ما محروم مانيم و از او بي‌بهره!

جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ              ديـو از خـودش بهيضه و جمشيد نـاشتا

اكنــون بكن دوا كه مسيح تـو بر زميست                چون شد مسيح سوي فلك فوت شد دوا

در دفتر اول مثنوي معنوي هم می‌گوید:

جان‌ها در اصل خود عیسی‌دمند                    یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

گر حجاب از جان‌ها برخاستی                       گفت هر جانی مسیح‌آساستی

در عالم صدای ما، اتوپیا هیچ معنایی نداشت چرا که اصولا صدا بر خلاف تصویر، قابل حد زدن و قید خوردن نیست. صدا ضعف و قوت دارد نه حد و قاب. گوشی می‌شنود و گوشی نمی‌شنود. اما تصویر و به تبع آن اتوپیا، از اساس وقتی معنی پیدا می‌کند که امکان تحدید و تکثر وجود داشته باشد یعنی توجه انسان به دنیا باشد. در دنیا که ماده قابلیت حد خوردن دارد و کثرات ظهور می‌کند، سخن از تصویر معنی‌دار است اما در عالم بالا که نه حدی هست و نه کثرتی، تنها صداست که می‌ماند. صدایی که وحدت دارد و تنها به گوش‌های محرم آشناست. حافظ در یک بیت، به‌خوبی بدین موضوع اشاره می‌کند که عالم خاکی، ظرفیت تحقق انسانیت را ندارد و برای نیل به مقصود، باید به جهانی دیگر، اندیشید.

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست                    عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

دقیقا به خاطر حضور چنین تفکری است که وقتی در ایران از اتوپیا صحبت می‌کنیم، بیشتر ذهن‌ها به سمت «ناکجاآباد»ی بیرون زمان و مکان می‌رود تا «آرمان شهر»ی در خارج از ما. گویی همه ما پذیرفته‌ایم که امکان آبادانی دنیا به معنی حقیقی آن وجود ندارد و تنها می‌توان به بهبود اوضاع جهان، در جهانی ورای این دنیا امیدوار بود. پس همان طور که بسیاری از اندیشمندان امروز ما می‌گویند، اتوپیای سنتی معنی و مفهوم ندارد و تکاپوی ما در جمهوری اسلامی برای ارائه تصویری آرامانی از دل سنت، کاملا اشتباه و پیشاپیش محکوم به شکست است.

اما سوالی جدی ما را می‌آزارد و مدام ذهن ما را می‌خراشد. یعنی هیچ راه برون رفتی از وضعیت فعلی قابل تصور نیست و باید تا انتها، تضاد عمیق جامعه ما ادامه یابد؟ تا کجا باید رو به سنت بی اتوپیا و پشت به غرب، عقب‌عقب رفت؟ تا کی مدیران و مسئولان و برخی از اندیشمندان، اتوپیای غربی را پیش رو بگذارند و برای نیل به آن سند و آیین‌نامه و دستورالعمل بنویسند؟ از طرف دیگر بخش مهمی از مردم و اندیشمندانی که در جهان سنتی می‌زیند، به دنبال ناکجاآباد در باطن عالم بگردند؟ تا کی می‌توان این بی‌اتوپیایی و در عین حال تقلید کورکورانه از اتوپیای غرب را ادامه داد؟ در این صورت، هر روز بر مشکلات کشور افزوده نمی‌شود؟ گرهی بر گره کارهای مختلف زده نمی‌شود؟ روز به روز وضعیت اقتصاد و فرهنگ و سیاست، بغرنج‌تر و  پیچیده‌تر نخواهد شد؟ قیل و قال رسانه‌ای بی‌پشتوانه و برنامه‌ریزی جزئی بی‌هدف، وضعیت را بحرانی‌تر نخواهد کرد؟ و خلاصه از کجا مطمئنیم که این دوگانگی، روزی ما را فلج نکند و شیرازه‌مان را از هم نپاشاند؟

اراده، گره‌گشای معلق بودن ما

نکته مهمی در این میان وجود دارد که به نظر می‌رسد هر دو نگاه، آن را نادیده می‌گیرند. چه طرفداران تصویری دیدن جهان و چه پژواک صدای هستی را شنیدن، به امری بسیار مهم در انسان بی‌توجه اند که اتفاقا مقوم انسانیت او هم هست. هردو به «اراده انسانی» بی‌توجهی بوده و عالمِ بدون «اختیار» را تبیین و تشریح می‌کنند. در عالم صدا، انسان تنها شنونده‌ای است که صداها را می‌شنود. دریافت معرفت، کمال اوست. نیل حق، صرفا درونی است. هیچ اراده‌ای ندارد. کنش‌گر نیست. تمایزی میان انسان‌ها در اثر فعالیت و رفتارهاشان وجود ندارد. عنصر اندیشنده‌ای که به انتخاب برسد و فعلی اختیار کند دیده نمی‌شود. انسان فقط و فقط غرق هستی است و از این استغراق ذاتی، لذت می‌برد. در عالم تصویری نیز انسان اختیار خود را از دست می‌دهد تا بتواند با چشمانی خیره به طبیعت، دنباله‌رو او برای ساخت بهشت منافع خود باشد. طبیعت همه اقتضائت خود را به انسان تحمیل می‌کند و چاره‌ای جز دنباله‌روی از شرایط حتمی طبعی، برای انسان نمی‌گذارد. البته چنین عالمی همیشه شعار انسان‌گرایی داده است و کرامت او را سر دست بلند کرده، اما در عمل برای اختیار و انتخاب انسان ارزشی قائل نشده است. می‌خواهد همه را یک‌شکل کند تا محاسبه‌پذیر و قابل برنامه‌ریزی بشوند. می‌خواهد همه انسان‌ها را به مثابه موجوداتی طبیعی، بی‌جان و بی‌اراداه دربیاورد تا بتواند به خدمتشان بگیرد. دنیا را صرفاً تصویری می‌بیند تا بتواند هر آن شکلی را که به نفع اوست و منافع او را تضمین می‌کند، برایش بکشد. انسان بیگانه از جهان و بیرون آن، به دنبال اهواء و آمال خویش می‌دود و میلی جز به برده کشیدن جهان و انسان‌های دیگر ندارد. اکثر اندیشمندان غربی و ایرانی چنین فکر می‌کنند که راهی جز این دو مسیر پیش روی انسان نیست. یا داشتن اتوپیا و غارت جهان، یا بی‌اتوپیایی و سکون و رخوت. اغلب‌شان اولی را برمی‌گزینند و اندکی هم، دومی را. یعنی واقعا هیچ راه سومی نیست؟

اگر سیری که در تاریخ خودمان داشتیم ادامه دهیم و از قرن ششم و پنجم نیز عقب‌تر برویم، وارد دوره‌ای می شویم که شرقی و شرق‌شناس، آن را «عصر زرین تمدن» ما می‌خوانند. قرن سوم و چهارم، با قرون بعدی متفاوت است. دیگر تصوف با همه قدرت خود، گفتمان حاکم بر جامعه نیست و گفتمان‌های رقیب، سویه دیگری برای آن رقم زده‌اند. خردگرایان بر تخت حاکمیت و حکومت نشسته‌اند و اداره امور مختلفه را به دست گرفته‌اند. فضا متفاوت با آن چیزی است که بعدها به وجود می‌آید و غالب می‌شود و تا امروز ادامه می‌یابد. اتفاقاً با دقت در آثا این دوره، به تفاوت‌های عجیبی در ساحت اندیشه و هنر می‌رسیم. حتی در میان شعرا هم به اثری عجیب برمی‌خوریم که در دل خود، مانند ایلیاد و ادیسه هومر، اتوپیا دارد و تصویری آرمانی از ایران ارائه می‌کند. چیزی که در قرون بعدی پیدا نمی‌شود. مجموعه‌ای که نه تنها بعدها ادامه نمی‌یابد بلکه خود آن هم با قرائاتی صوفیانه، بی‌اتوپیا خوانده می‌شود. «شاهنامه فردوسی» تصویر آینده را لابه‌لای شرح گذشته این سرزمین در معرض دید قرار می‌دهد. تصویری هرچند مجمل اما کاملا واضح، که نشان‌گر نگاه شاعر به آینده است. اتفاقاً شاهنامه خالی از صدا هم نیست. که اگر بود امکان قرائت صوفیانه را نداشت ولی صرفا حول صدا نمی‌گردد. همین جا امیدی در دل ما روشن می شود تا بتوانیم به گشودن راه سوم فکر کنیم. این نقطه قوت شاهنامه، در هم تنیدگی صدا و تصویر است که امروزه ذاتا متضاد خوانده می شوند. راهی که نه در ورطه دنیاگرایی غرب بیفتد و نه به کنج عزلت دنیاگریزی بخزد. فردوسی ما را امیدوار می‌کند و میل به جستجو را در ما فزونی می‌بخشد.

یافتن ریشه حل تعارض

کمی عقب‌تر می رویم. وارد قرن سوم می‌شویم. دوران غیبت امام زمان (عج). در کمال ناباوری، به معلم ثانی و موسس فلسفه اسلامی یعنی ابونصر فارابی می‌رسیم. با شگفتی تمام، آن چه که در شاهنامه به‌طور ضمنی مشاهده کردیم، عیان در آثار فارابی می‌بینیم. آثار او مملو از بحث پیرامون تصویر واضح از آینده است. در عین حال سخنانی هم در باب اتکای جهان ما به اراده الهی دارد. او هم فیلسوفی وجودی است که گوش به محض هستی دارد، و هم فیلسوفی سیاسی است که به شهر مطلوب چشم می‌دوزد. در طرح او، نه دنیا فدای آخرت می‌شود و نه آخرت، تعبیری دنیاگریزانه پیدا می‌کند. او هم «مدینه فاضله» دارد و هم «اغراض مابعد الطبیعه». سعادت در آثار او، مفهومی دنیایی – آخرتی است نه حتی دو وجهی، یکی دنیایی و دیگری آخرتی، تا بخواهند آشتی کنند. سعادت آخرتی او، از دل دنیا می‌گذرد ولی فدای آن نمی‌شود و همچنان اصیل و مسیطر می‌ماند.

پیشتر به عقب باز می‌گردیم. به قرن اول و دوم صدر اسلام پا می‌گذاریم. زمان نزول قرآن، و زمان حضور و ظهور پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) در جامعه. آیات را می‌خوانیم و روایات را می‌بینیم. فضایی کاملا متفاوت با آن چه پبش‌تر می‌دیدیم، جلوی چشمانمان می‌آید. فضایی که هیچ شباهتی با قرائات بزرگان قرون بعدی از متون دینی ندارد. سراسر قرآن پر از صدای غیب و تصویر انسانی است. آن قدر این صدا و تصویر در هم آمیخته‌اند که نمی‌توان دست روی یک نقطه از قرآن گذاشت تا به‌عنوان نمونه مطرح شود، از ترس آن که چنین تصور شود که جاهای دیگر قرآن خالی از این در هم تنیدگی است. همه جا پر از زندگی انسانی و سخن از اراده انسان و تصمیات اوست. و همه جا هم مملو از امر الهی و شرح اراده خدا و کنش او. همه جای قرآن، صحبت از انسان است و در عین حال، حدیث حضرت حق. مثلاً خود «جنۀ» را در نظر بگیریم. روایت قرآن هیچ گاه خالی از تصویر نیست و در عین حال به ما اجازه نمی‌دهد که فکر کنیم نعمات آن، همین لذایذ ضعیف مادی است. دقت در آیه ۷۲ سوره توبه به‌خوبی نشان می‌دهد که چطور صدای غیب در تصویر خلقت طنین‌انداز است. هر دو با هم حضور دارند و اصلا یکی باطن دیگری و آن یکی، ظاهر اولی است.

وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

اما پیش از آن که اشاره‌ای به اتوپیای دینی داشته باشیم، بد نیست دوباره به سراغ غرب برویم و نکته مهمی را گوشزد کنیم. برخی به درستی چنین می‌گویند که ریشه‌ی تمدن جدید را باید در عهدین جستجو کرد. در حقیقت آرمان کتاب مقدس است که به‌صورت تمدنی این چنینی ظاهر شده است. بررسی عهد عتیق یهودیان و عهد جدید مسیحیان، نزدیکی دنیای آرمانی آن را به تمدن غربی نشان می‌دهد. خوانش قصه خلقت آدم با این نگاه، داستان نوح و طوفانش، ماجرای ابراهیم و آرزوهایی که در سر دارد، و نیز همه انبیای بعد و قبل از او به وضوح نشان می‌دهد که آرمان‌شهر آنان چیزی بیشتر از ثروت زیاد و قدرت اجتماعی و غلبه دنیایی بر رقبا نیست. «دین» هم نزد آنان مناسکی است که باید برای خشنودی خدا بدان احترام بگذارند تا در عوض، ما را در رسیدن به آرزوهای دنیایی‌مان یاری دهد. وقتی مقدس‌ترین کتاب غربیان که کشیشان قرون وسطی به خدا نسبتش می‌دادند، این چنین باشد، چه انتظاری از انسان‌ها می‌رود؟ دقیقا بر خلاف قرآن که همواره انسان را به سوی خدا می‌خواند و هیچ وقت با وجود توجه ویژه به دنیا، آن را اصیل و آرزوی نهایی انبیاء معرفی نمی‌کند. دنیا مسیر عبور انسان و نیل به آخرت است و بیش از زمینه‌سازی حرکت بدان سو، موضوعیت ندارد. آبادانی دنیا نه از جهت مطلوبیت ذاتی آن، بلکه به خاطر بستر عمل و کنشِ دارای ثواب و عقاب مورد توجه واقع می‌شود.

پس یقینا اتوپیای دینی ما به کل با اتوپیای غرب متفاوت است و طبعاً راهی جدا و جدید می‌طلبد. نگاهی گذرا به روایات ظهور نشان می‌دهد که مقصد و مقصود ما، کاملا غیر از جهان فعلی است و نه تنها آخرت، که دنیای ما هم از آن‌ها جداست. روایاتی که درباره ابعاد مختلف و جزئیات بی‌شمار زندگی آرمانی انسان پس از ظهور حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صحبت می‌کنند، تصویری این جهانی اما بدون تسلط اهواء بشری و ذیل اراده مطلق الهی ارائه می‌دهند. در آن دوران، نه مردم عزلت‌نشین و گوشه‌گیرند و نه متهور و متجاوز. جامعه در مسیر آشتی دنیا و آخرت گام برمی‌دارد و انسان‌ها با وجود وفور نعمات مادی متعدد، به رشد درونی و کمال معنوی می‌اندیشند و نه تغییر شکل دنیا مطابق میل خود. این‌که آن اتوپیا چیست و چه تفاوتی با بهشت زمینی بیکن دارد، با یک نوشته مشخص نخواهد شد. نیاز به بازخوانی کلی قرآن و روایات با نگاهی نو و رویکردی جدید دارد. بدون توجه جدی به قرآن و تلاش در جهت فهم حقائق درون آن، آینده مطلوب دین به دست نخواهد آمد و تنها شعار پوچ و بی تحقیق، واقعیتی را در پی نخواهد داشت.

بنابراین باید باور کرد که وقت خواندن قرآن رسیده است؛ البته با رویکردی نوین و سوالی معطوف به آینده. در غیر این صورت، هرج و مرج فعلی در عرصه راهبردی و برنامه‌ریزی کشور ادامه پیدا خواهد کرد و انقلاب در دهه آینده، با بحران استحاله از درون و یا فروپاشی ناشی از بی‌نظمی مواجه خواهد شد. مسلماً چنین سخنانی برای مدیران و بسیاری از اهالی علم خو کرده به روند فعلی ناخوشایند است اما نمی‌شود چشم را بست و سر در برف کرد و از دست هشدار دهندگان هم عصبانی شد. که به قول سعدی؛

«من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم        تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال»

 

 

#اتوپیا#مدینه_فاضله#علوم_انسانی_و_توسعه#انقلاب#ایران#شرق#غرب#هایدگر#مولانا#فردوسی#اسلام

متن شما