نجات مغز جوان ایرانی از مارهای دوش آژی‌دهاک

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

نجات مغز جوان ایرانی از مارهای دوش آژی‌دهاک

جایگاه محوری شاهنامه در ایران چنان است که به ما فرصت تجدید حیات اسطوره‌های ایرانی در دنیای معاصر را می‌دهد. اسطوره‌هایی که عقل ظاهربین مادی‌گرا از گذشتن دوران آن‌ها صحبت می‌کند، ولی در واقعیت امر، باقدرت در باطن جامعه حضور دارند و مناسبات اساسی و بنیادین بین مردم را تعیین می‌کنند.

اسطوره‌ها در دنیای جدید شکل عوض می‌کنند و به‌صورتی متفاوت از گذشته درمی‌آیند، ولی از بین نمی‌روند بلکه به‌گونه‌ای دیگر در جامعه به حیاتشان ادامه می‌دهند. ممکن است نقش یکی از اسطوره‌ها در اجتماع کمرنگ شود و یا اسطوره دیگری جایگاه مهم‌تری بیابد، ولی افول هم‌زمان همه‌جانبه تمام اسطوره‌ها ممکن نیست. اگر کسی اهل تتبع در امور اجتماعی باشد و اسطوره‌های ایرانی را هم عمیق بشناسد، به‌راحتی می‌تواند حضور رستم و کیکاووس و اسفندیار و دیگران را در فضای فرهنگی امروز مردم ایران ببیند. ازاین‌روست که توجه به شاهنامه می‌تواند ما را در حفظ اصالت و همگرایی در حرکت‌های کلان اجتماعی یاری رساند.
علاوه بر توجه به اسطوره از این منظر، شاهنامه رویه دیگری هم دارد که توجه به آن را دوچندان مهم می‌کند. شاهنامه علاوه بر تمرکز بر تقدیر و ارتباط آسمانیان با اهل زمین، سویه‌های مدرنی هم در بطن خود دارد که آن را از متنی صرفاً اسطوره‌ای جدا کرده و ابعادی خردورزانه به آن می‌دهد. شاهنامه تنها قصه‌هایی معطوف به عالم بالا نیست. این‌طور نیست که مانند هم‌قطارانش در سرودهای حماسی فرهنگ‌های دیگر، تنها به رابطه انسان با خدایان بپردازد و نسبت انسان با خدا، همه ماجراهای آن را رقم بزند، بلکه اراده و اختیار انسان و تعقل وی در امور و خردورزی برای رسیدن به خواسته‌ها، در آن به رسمیت شناخته می‌شود. بنابراین شاهنامه را باید هم به‌عنوان حافظ حیات ناخودآگاه ایرانیان در طول اعصار و هم نمونه مناسبی از خردورزی غیب‌باور ایرانی در مواجهه با دنیای مدرن مورد تأکید قرار داد، و از قصه‌قصه آن در امور مختلف استفاده کرد.
به‌عنوان مثالی مناسب خوب است نگاهی به داستان ضحاک داشته باشیم. حضور ابلیس در داستان ضحاک بسیار پررنگ است. ابلیس نقش اساسی را در به قدرت رسیدن ضحاک و روییدن مارهایی که گرسنه مغز جوانان‌اند، بر دوش او دارد. بنابراین نمی‌توان ابلیس را از سرنوشت ضحاک حذف کرد و تفسیری سکولار از این قصه ارائه داد. نیروهای غیبی تقدیرگرا به‌وضوح در این داستان حضور دارند و نقشی مستقیم در سرنوشت بشر بازی می‌کنند. بااین‌حال، مسئله اصلی داستان ضحاک کاملاً زمینی و سیاسی است؛ یعنی «قیام علیه ظلم». دعوت مردم به قیام بر ضد ظلم و ستاندن حق از مراکز قدرت، جان‌مایه داستان ضحاک است. این دعوی، بدون توجه و تأکید بر اختیار و اراده انسان (چه از توده باشد و چه از طبقه ممتاز) بی‌معنی خواهد بود. نکته جالب داستان ضحاک در شاهنامه این است که قیام علیه حاکم ظالم را کاوه آهنگر آغاز می‌کند، نه فریدون که بعدها به رهبری قیام می‌رسد. این تصویر از قیام، آن را از نزاعی بین قدرت‌های مختلف طبقه حاکم یا اشرافی خارج می‌کند و به آن رنگی مردمی می‌بخشد. پس درعین‌حال که داستان بر تقدیر و اراده خدا و نقش شیطان تأکید می‌ورزد، تغییر سرنوشت را بدون اراده انسان و انتخاب راه درست توسط او، غیرممکن می‌داند. همین جنبه مردمی قیام علیه ضحاک است که امکان پیوند خوردن اسطوره کاوه را با دنیای امروز فراهم می‌کند. همین ظرایف است که به اسطوره‌های شاهنامه امکان می‌دهد به‌صورتی تازه، در دنیای جدید به حیات خویش ادامه دهند و به حرکت امروز مردم ایران در دنیا، کمک برسانند. جمع بین اراده الهی با اختیار مردم در داستان ضحاک، گوهری است که فربه شدنش در شرایط امروز می‌تواند سرنوشت ما را تغییر دهد و راه‌های اصلاح امور را پیش روی جامعه باز کند.
مطلب دیگری که می‌تواند دو دنیای قدیم و جدید را به هم پیوند بزند، مارهای روی دوش ضحاک است. ضحاک ظالم که چون اژدهایی بر جامعه حکومت می‌کند، مارهایی بر دوش دارد که نیاز به خوردن «مغز جوانان» دارند. برقراری رابطه ظلم حکومت با مردم، به‌واسطه مغز جوانان، سمبل بسیار مدرنی است، هرچند در دنیای قدیم هم کاملاً معنی‌دار است. انگار که آزادی جوانان برای فکر می‌تواند موجب بیداری مردم شده و نافرمانی جامعه از حاکم ستمگر را در پی داشته باشد. پس راه به انقیاد درآوردن جامعه، کنترل ذهنیت جوانانی است که امکان خطرپذیری و فکر کردن به ایده‌های نو را دارند. باوجودآنکه این رفتار ضحاک کاملاً در بافتار نظام سنتی می‌نشیند، ازنظر نظریه‌های حکمرانی بسیار مدرن محسوب می‌شود و می‌تواند جامعه را برای فهم مناسبات دنیای جدید و نقش‌آفرینی مؤثر در آن آماده کند.
اما داستان ضحاک یک نقطه مهم دیگر دارد که به‌صورت کلاسیک موردتوجه چندانی قرار نمی‌گیرد، ولی وقتی دغدغه نسبت شاهنامه با دنیای جدید وجود داشته باشد، بسیار اهمیت می‌یابد. قبل از قیام کاوه، اولین واکنش جامعه به مارهای مغزخوار روی دوش ضحاک،
  توسط دو جوانمرد انجام می‌شود که داوطلب حضور در آشپزخانه شاهی می‌شوند. آن‌ها هرروز یکی از جوانان را نجات می‌دهند و به‌جای مغز او، مغز گوسفندی را با مغز جوان دیگر مخلوط می‌کنند. با این حیله، ضحاک متوجه ماجرا نمی‌شود و آن‌ها موفق می‌شوند هرروز یک جوان ایرانی را نجات دهند تا در بیرون شهر زندگی مخفی خود را ادامه دهد. این رفتار، عملی کاملاً مدرن است،‌ چون بر مبنای نسبی بودن دستاوردهای اخلاقی و تحلیل هزینه- فایده‌گرایانه، این عمل انجام می‌شده است. اگر قیام کاوه پیش از حرکت فریدون سویه‌های مدرنیستی دارد، این کار ذاتاً عملی مدرن است. چون بنیان آن بر خواسته‌ای اخلاقی بنا شده است؛ یعنی نجات جان جوانان وطن. اما بر مبنای مقدورات زمانه و کاملاً واقع‌گرایانه تعریف‌شده و از ایدئال‌گرایی اجتناب شده است. این دو آشپز، هرروز عمل اخلاقی به‌غایت بزرگی را همراه با یک جنایت انجام می‌دادند. آن‌ها نیمی از جوانان ایرانی را از دربار ضحاک نجات می‌دادند، اما به چه قیمتی؟ به قیمت سربریدن یک جوان ایرانی در هرروز. اگر می‌خواستند ایده‌آل‌گرایانه برخورد کنند و از این قتل اجتناب کنند، امکان نجات جوانان دیگر را نداشتند و باید از کل آن دست می‌کشیدند. اما آن‌ها تصمیم گرفتند چنین کار خطرناکی را شروع کنند، هرچند مقارن یک جنایت در هرروز باشد. چنین عملی که بر مبنای توجه به اجزاء به‌جای کل مورد قضاوت قرار می‌گیرد، به‌عنوان عملی ذاتاً مدرن معرفی می‌شود که از عقل جزئی‌نگر درون موقعیت انتخاب برمی‌آید. آشنایی ذهنیت ایرانی در طول هزار سال اخیر، از طریق داستان ضحاک با عقلانیت جزئی‌نگر معطوف به هدف اخلاقی، راه برون‌رفت ما از بن‌بست‌های اخلاقی ماده گرایانه امروز را می‌گشاید و مردم را به انجام عمل بر مبنای هزینه- فایده اما با محوریت اخلاق تشویق می‌کند.
شاید در طول تاریخ، هیچ مصداقی برای ضحاک بهتر از شرایط امروز جهان نباشد. سرمایه‌داری همان حاکم ماردوشی است که بدون خوردن مغز جوانان، امکان ادامه زندگی ندارد. و درعین‌حال همه مردم دنیا هم‌چنین ظلم آشکاری را از او پذیرفته‌اند و مغزها را داوطلبانه تقدیم کاپیتالیسم می‌کنند. تا دهه نود قرن بیستم، هنوز تعداد زیادی کاوه وجود داشتند که باورشان چنین بود که می‌توانند ضحاک را به زیر بکشند، اما امروزه همه کاوه‌ها منقرض و یا از مبارزه ناامید شده‌اند. البته هستند کاوه‌هایی در گوشه و کنار دنیا که به سخنرانی و بیانیه و مقاله اشتغال دارند، ولی دیگر کاوه‌ای تشکیلاتی با کار حساب‌شده یافت نمی‌شود که درفش کاویانی برافرازد و سر به طغیان برآورد. تنها کاوه‌ای نیمه‌جان مانده که کمتر از چهل سال پیش به برای نابودی ضحاک مظلومین جهان را به قیام دعوت کرد و پس از لبیک آن‌ها، هنوز گردن به تیغ جلادان سرمایه‌داری نسپرده است. اما او هم چنان بی‌رمق و ناتوان است که از پس سنگ‌پراکنی اطفال بی‌تمییز هم برنمی‌آید. در چنین شرایطی، شاید وقت آن رسیده که ما شاهنامه را به عقب بخوانیم و به‌جای حرکت از کاوه به فریدون، سوی دو آشپز حرکت کنیم. باید به تعامل با ضحاک بر اساس اهداف خودمان فکر کنیم و با طرحی حساب‌شده، نیمی از جوانان را از سرنوشت محتوم در انتظارشان، نجات دهیم.

 

متن شما