معرفی کتاب «مفهوم امر سیاسیِ کارل اشمیت»

محمد حسین بادامچی/ مدیر کارگروه علوم انسانی و توسعه / دکتری جامعه شناسی

معرفی کتاب «مفهوم امر سیاسیِ کارل اشمیت»

معمای رابطه مدرنیته و سیاست

یک) اگرچه تجربه مواجهه ما ایرانیان با تجدد، از نهضت مشروطیت تاکنون، بسیار سیاسی است اما نگاهی به روایت‌های غالب مدرنیته نشان می‌دهد که از میان سه عنصر «فرد، جامعه، دولت» مدرنیته بیش از هر چیز کوشیده که تاریخ و هویت و عینیت خود را با عنصر «فرد» و در مرحله دوم «جامعه» توضیح دهد. روایت‌های شایعی که وقتی با زبان فلسفی بیان شدند لیبرالیسم و سوسیالیسم نامیده شدند و وقتی به بیان علمی درآمدند علم اقتصاد و علم جامعه‌شناسی را پدید آوردند. در این میان غیبت امر سیاسی و بلاتکلیفی دولت در جهان مدرن بسیار محسوس است. این مسئله به‌قدری جدی است که برای تحصیل کنندگان فلسفه غرب، اقتصاد، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مدرن این پرسش به ذهن متبادر می‌شود که آیا مدرنیته جهانی ذاتاً غیرسیاسی است؟

دو) به تعبیر اشمیت در کتاب مفهوم امر سیاسی[۱] و با توجه به تفسیر معتبری که لئو اشتروس در ضمیمه‌ی همین کتاب از او ارائه می‌دهد[۲]، مدرنیته با نفی امر سیاسی کلاسیک (چه در شکل سیاست فلسفی باستانی یونان و چه در شکل دولت دینی قرون‌وسطای مسیحی) آغاز می‌شود و جالب اینجاست که هابز این کار را با تأسیس یک دولت جدید یعنی لویاتان انجام می‌دهد. بااین‌حال در باقی ماجرای مدرن دیگر خبری از لویاتان، دولت مطلقه هابزی و اراده سیاسی‌ای که منجر به تأسیس آن شد نیست و «لیبرالیسم» با همه اشکال حقوقی، اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و فرهنگیِ خود به‌عنوان روایت اصلی توضیح‌دهنده نظم اجتماعی مدرن غلبه می‌یابد. در روایت لیبرال «دولت» موجودی حاشیه‌ای، خنثی، نظاره‌گر، ضعیف و کم‌اهمیت در حاشیه تصویر است که تنها موضوعیت آن جدا کردن مرزهای دنیای لیبرال از جهان خارج است و به‌تدریج با گسترش جامعه لیبرال به سمت قلمروهای جهانی ازنظرها محو خواهد شد.

سه) اگرچه ازنقطه‌نظر لیبرال استقرار مرزها برای پدید آوردن جهانی در داخل تنها در نقطه آغاز موضوعیت می‌یابد و پس‌ازآن تأثیری در مناسباتِ جهانِ ایمن و صلح‌آمیز پدیدار شده ندارد، اشمیت می‌کوشد بارِ دیگر اهمیت مرزها و مرزبان‌ها یعنی امر سیاسی و دولت را برای شهروندان جوامع لیبرال غربی بازگو کند. اشمیت تعیین و پاسداری از مرزها یعنی «تعیین دوست و دشمن» را ماهیت اساسی امر سیاسی معرفی می‌کند و به زبانی آشنا برای حاکمان ولی ناآشنا برای مردمان آزاد جامعه لیبرال خاطرنشان می‌کند که همه این‌ها تنها زیر لوای «امنیت» و «مقابله دولت با دشمن» پدید آمده است. ازنظر اشمیت لیبرالیسم این گزاره بنیادین هابز که «انسان گرگ انسان است» را فراموش کرده است و نمی‌داند که تنها به تدبیر هابز که مخاصمه و دشمنی را از میان شهروندان به بیرون مرزهای دولت-ملت منتقل کرده، است که پیدایش جامعه مدرن ممکن شده است. ازنظر او مدرنیته همواره زیر لوای امر سیاسی و لویاتان زیسته است هرچند در بیان و آگاهی خود پدر محافظ خویش را فراموش کرده باشد.

چهار) بنابراین ازنظر اشمیت اینکه نخبگان و اندیشمندان و فیلسوفان و دانشمندان مدرن امر سیاسی را فراموش کرده‌اند هرگز بدین معنا نیست که امر سیاسی ازمیان‌رفته است، بلکه برعکس نگاهی به‌واقعیت تاریخ اروپا از جنگ‌های مذهبی تا جنگ‌های ناپلئون و سپس تا جنگ جهانی اول نشان می‌دهد که امر سیاسی زنده و باقدرت در حال جوش‌وخروش است و تنها از رنگی به رنگ دیگر درمی‌آید و صف بندیهای جدیدی میان دوستان و دشمنان پدید می‌آورد. بنابراین این امر سیاسی نیست که از جهان مدرن «غایب» شده است، بلکه این نظرگاه لیبرال است که از امر سیاسی «غفلت» کرده است. ازنظر اشمیت ازآنجاکه جهان‌بینی لیبرال در فضای امن و غیرسیاسی درون مرزهای لویاتان بالیده، همواره کوشیده که نمایشی «سیاست‌زدایی شده» از مدرنیته ارائه دهد. ازنظر اشمیت پس از قرن شانزدهم که هنوز الهیات سیاسی بر قاره اروپا حاکم بود، لیبرالیسم در قرون هفدهم و هجدهم و نوزدهم در سه شکل لیبرالیسم متافیزیکی (حقوقی)، لیبرالیسم اخلاقی و لیبرالیسم اقتصادی ظهور کرده و در این مراحل سه‌گانه همواره میزان بیشتری از سیاست‌زدایی را اعمال کرده است. ازنظر اشمیت ظهور فناوری و غلبه جهان‌بینی فنّی نقطه اوج این فرآیند در آغاز قرن بیستم است. 

پنج) هرگز نباید تصور کرد که تحولات سه‌گانه در روایت لیبرالیسم تنها مربوط به حوزه آگاهی و ذهنیت است، بلکه این سازوکار عملی و واقعی جامعه مدرن است که هم‌زمان در طول این سه قرن در حال تغییر است و اشمیت آن را «قلمرو مرکزی قرن» می‌نامد. به این اعتبار است که می‌توان به‌واقع قرن هفدهم را قرن علم و فلسفه طبیعی، قرن هجدهم را قرن اخلاق و فرهنگِ انسان‌دوستی، و  قرن نوزدهم را قرن اقتصاد و صنعتی شدن دانست. ازنظر اشمیت همان‌طور که دولت در قرن شانزدهم هویت خود را از دین و الهیات می‌گیرد، در هریک از قرون بعدی نیز معنای دوست و دشمن خود را بر اساس معنای قلمرو مرکزی یا همان روح زمانه تنظیم می‌کند. از این حیث است که او شوروی را تجلی سیاسی آشکار روح قرن نوزدهم در برابر بلوک اقتصادی دیگری می‌داند که سیاست و دشمنی خود را پشت نقاب خنثای لیبرالیسم پنهان می‌کند.

شش) اما در مقابل روسیه و اروپای غربی که دردی قرن نوزدهمی دارند، «آلمان» بعد از جنگ جهانی اول ازنظر اشمیت دردی قرن بیستمی دارد و آن چیزی نیست جز چشم در چشم شدن با آخرین نسخه سیاست‌زدایی یعنی تکنولوژی. اگرچه قرن گذشته نابغه‌ای چون کارل مارکس را یافت که توانست امرِ سیاسی پنهان در لیبرالیسم اقتصادی یا همان سرمایه‌داری را کشف و آن را افشا کند، نابغه این قرن یعنی ماکس وبر نومیدانه در مقابل تکنولوژی تسلیم می‌شود و از مرگ و پایان روح سخن می‌گوید. اشمیت سخت از این احساس شکست متفکران آلمانی در برابر موج سیاست‌زدایی لیبرالیسم برآشفته می‌شود و وضعیت پارادوکسیکالی را در تکنولوژی کشف می‌کند که نویدبخش رهایی است: تکنولوژی به لحاظ فرهنگی کور است و به همین خاطر وسیله‌ی محض است. وسیله ازآن‌جهت که وسیله است مرده است، اما دقیقاً ازآن‌جهت که وسیله است می‌تواند کامل و بدون مقاومت در اختیار هر سیاستی قرار گیرد. ازنظر من اشمیت می‌خواهد بگوید که در این نبرد نهایی نه قوای سیاسیِ برآمده از داخل تضادهای درونی لیبرالیسم، بلکه آلمان است که به نجات بشر خواهد آمد.

 

#کارل_اشمیت#اندیشکده_مهاجر#علوم_انسانی_و_توسعه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[۱] کارل اشمیت، مفهوم امر سیاسی، ترجمه یاشار جیرانی، رسول نمازی، تهران، ققنوس، ۱۳۹۳

 

 

 

 

 

 

 

 

[۲] همان، لئو اشتروس، یادداشتهایی درباره کارل اشمیت، مفهوم امر سیاسی، صص ۱۱۹-۱۵۰

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن شما