مسابقۀ ربط

مترجم : ابوطالب صفدری / دانشجوی دکتری فلسفه علم / عضو کارگروه اخلاق و فناوری / [email protected]

مسابقۀ ربط

اگر بابتِ چیزی پول نمی‌دهید، بدانید که خریدار نیستید، بلکه همان محصولی هستید که فروخته می‌شود!

 

(اندرو لوئیس، با نام مستعار بلوبیتل[۱]، در وب‌سایت متافیلتر[۲])

 

بهارِ ۱۹۹۴ بود که نیکلاس نگروپونته[۱] شروع کرد به فکر کردن و نوشتن. هم نگروپونته، هم مدیا لب[۲] -که محصول اندیشه‌های او بود- و هم تعدادی از طراحانِ جوان تراشه و صنعت‌گرانِ حوزۀ واقعیتِ مجازی، به شکل دیوانه‌واری سرگرم خلقِ ابزارها و وسایلِ آینده بودند. اما نگروپونته عمیقاً درگیرِ یک مسئلۀ دیگر بود، مسئله‌ای ساده‌تر که میلیون‌ها انسان هر روز به آن فکر  می‌کردند: اینکه چه برنامه‌ای را در تلویزیون تماشا کنند.
تا اواسط دهۀ ۱۹۹۰، صدها کانال تلویزیونی وجود داشت که هفت روز هفته بیست‌وچهارساعته به طور زنده برنامه پخش می‌کردند. برنامه‌هایی که بیشترشان به طور وحشتناکی کسل‌کننده بودند: معرفیِ وسایل آشپزخانۀ جدید، موزیک ویدئوهایی از آخرین گروه‌های تازه به دوران رسیده، کارتون و اخبار ستاره‌ها[۳]. می‌توان حدس زد که فقط بخشِ کوچکی از این برنامه‌ها برای بیننده‌ها جالب بود.
با افزایش تعداد این کانال‌ها، روش معمول برای گشت‌وگذار بین آنها رفته‌رفته ناامید‌کننده‌تر می‌شد. جست‌وجوی بینِ ۵ کانال کجا و بینِ ۵۰۰ کانال کجا! حالا فرض کنید تعدا کانال‌ها بشود ۵ هزارتا، روشِ معمولیِ جست‌وجو کاملاً به درد‌ نخور می‌شود.
اما نگروپونته نگران نبود چرا که هنوز همه‌چیز از دست نرفته بود: در واقع یک راه برای حل مسئله وجود داشت: " آیندۀ تلویزیون در گرو آن است که به تلویزیون نه به مثابه تلویزیون، که به مثابه ابزاری با هوشِ تعبیه شده[۴] بنگریم." مصرف‌کننده‌ها به یک کنترل از راه دور نیاز دارند که خودش خودش را کنترل می‌کند، یک ابزار کمکیِ هوشمند و خودکار که می‌تواند یاد بگیرد بیننده‌های تلویزیون چه چیزی تماشا می‌کنند و سپس برنامه‌های مورد علاقۀ آنها را تشخیص دهد. نگروپونته چنین ادامه داد:" تلویزیون‌های امروز به شما امکان کنترل درخشندگی، مقدار صدا و انتخاب شبکۀ مورد نظرتان را می‌دهند. تلویزیون‌های فردا امکانِ تنظیمِ جنسیت، خشونت و گرایشاتِ سیاسی برنامه‌های مورد نظرتان را فراهم خواهند کرد."
و اصلاً چرا باید به همین حد اکتفا کرد؟ نگروپونته آینده‌ای را تصور کرد که در آن کارگزاران هوشمند[۵] به حل مسائلی نظیرِ مسئلۀ تلویزیون کمک می‌کنند. درست مثل یک پیشخدمتِ شخصی که جلویِ در ایستاده است، این کارگزاران هوشمند فقط به مطالب و نمایش‌های مورد علاقۀ شما اجازۀ ورود خواهند داد. نگروپونته چنین می‌نویسد: " آینده‌ای را تصور کنید که در آن کارگزار واسطۀ شما می‌تواند خبرگزاری‌ها و روزنامه ها را بخواند، همۀ برنامه‌های تلویزیونی و رادیوییِ کرۀ زمین را ببیند و بشنود، و نهایتاً گزارشی فشرده و شخصی‌شده‌[6] از آنها تهیه کرده و در اختیار شما قرار دهد. فقط یک نسخه از این نوع روزنامه چاپ می‌شود…می‌توانید نامش را بگذارید روزانۀ من[۷]."
نگروپونته هر چه بیشتر راجع به این ایده فکر می‌کرد بیشتر برایش قابل درک می‌شد. راه حل مسئلۀ سرریزِ اطلاعاتیِ عصر دیجیتال، خلق یک سردبیرِ باهوش و شخصی‌ست که در بطنِ فناوری‌های اطلاعاتی مختلف تعبیه شده است. همان طور که نگروپونته به مجلۀ فناوریِ تازه‌تأسیسِ وایرد[۸] گفته بود، این کارگزاران- یا سردبیران شخصی- فقط به تلویزیون‌ها محدود نمی‌شدند: "کارگزاران هوشمند، آیندۀ حتمیِ صنعت رایانه‌اند."
جارون لانیر[۹] در سان‌فرانسیسکو اما نگاهی ترس‌آلود به این اظهارات داشت. او که یکی از خالقین واقعیت مجازی بود، از دهۀ هشتاد میلادی به این فکر می‌کرد که چگونه می‌توان انسان و رایانه را به هم نزدیک کرد. اما صحبت از کارگزاران هوشمند او را دیوانه می‌کرد. او طی نامه‌ای به وایرد استایل کامیونیتی[۱۰] که در وب‌سایت خود منتشر کرد چنین نوشت:

"چه بر سر شماها آمده؟ ایدۀ کارگزارانِ هوشمند هم غلط است و هم شیطانی… مسئلۀ کارگزار است که تعیین می‌کند نت خیلی بهتر از تلویزیون است یا خیلی بدتر."

لانیر باور داشت چون این کارگزاران، انسان‌های واقعی نیستند ممکن است انسان‌های واقعی را مجبور به تعاملی ابتدایی و تصنعی[۱۱]با خود کنند:"مدلی که این کارگزاران از علائق شما ارائه می‌دهند، مدلی کارتونی و مضحک است، و به این ترتیب شما با نگاه از دریچۀ چشمان آنها،  مدلی کارتونی و ساده‌شده از جهان را مشاهده خواهید کرد. "
مشکل دیگری هم وجود داشت: یک کارگزار بی‌نقص احتمالاً همه یا بخش عمده‌ای از پیام‌های تبلیغاتی را غربال کرده و حذف می‌کند. اما از آنجا که اساساً نیروی پیشرانِ تجارتِ برخط[۱۲] همین پیام‌های تبلیغاتی هستند، به نظر می‌رسد که شرکت‌های تبلیغاتی، این کارگزاران متجاوز به خط قرمزها را  طرد کنند. به این ترتیب لانیر نتیجه می‌گیرد که به احتمال زیاد این کارگزاران، دوگانه و ریاکارانه رفتار کنند- کارگزارانی خودفروش. " اصلاً معلوم نیست برای چه کسی کار می‌کنند."

ادعای لانیز کاملاً روشن و البته پر طنین بود. چنان که در میان گروه‌های خبریِ برخط هم سر و صدا کرد، اما در متقاعد کردن غول‌های نرم‌افزاری آن دوره – دورۀ آغازین رشد اینترنت- اصلاً موفق نبود. این غول‌ها بیشتر با منطقِ نگروپونته همدل بودند: شرکتی که بداند چگونه انبارِ کاهِ دیجیتالی را غربال کند و تکه‌های طلا بیابد، پیروز میدانِ آینده خواهد بود. این شرکت‌ها می‌دیدند که با افزایش بی حد و حصر گزینه‌های اطلاعاتی، انسان‌ها وارد عصر سرگردانی و حواس‌پرتی می‌شدند. هرکس بخواهد از این وضعیت سود ببرد و از سایرین پیشی بگیرد، باید مردم را با خود همراه کند. و در جهانی که حواس‌پرتی بر آن حاکم آن است و آدمیان به همه سرک می‌کشند، بهترین راه برای جلب نظرشان فراهم آوردن محتوایی‌ست که دقیقاً مختصِ علائق، خواسته‌ها و نیازهای ویژۀ فرد فردِ آنها باشد. در سالن‌ها و مراکز دادۀ سیلکون ولی[۱۳]، یک شعار جهانیِ تازه در حال ظهور بود: ربط.
همه به سویِ توسعۀ یک محصولِ هوشمند هجوم بردند. در ردموند[۱۴] مایکروسافت از باب[۱۵] رونمایی کرد – سیستم عاملی که کلاً بر اساس مفهومِ کارگزار توسعه یافته بود و به یک نماد[۱۶] کارتونی متصل می‌شد که شباهت عجیبی به بیل گیتس داشت. در کاپرتینو[۱۷]، دقیقاً یک دهه پیش از ظهور آیفون[۱۸]، اپل، نیوتون[۱۹] را معرفی کرد، یک دستیارِ رومیزیِ شخصی که جذابیتش به کارگزاری بود که در زیر سطحِ بژرنگِ آن با وظیفه‌شناسی تمام در تکاپو بود. 
آن طور که مشخص شد، این محصولات هوشمند نوظهور مثل بمب صدا کردند. آنچنان که در گروه‌های گپ و گفت[۲۰] و در فهرست‌های ایمیلی، عملاً صنعتی به راه افتاده که کارش خبررسانی و گزارش در مورد باب بود. البته کاربران از آن متنفر بودند. پی سی ورلد[۲۱] آن را در لیست ۲۵  محصولِ تکنولوژیک بدِ تاریخ قرار داد. نیوتونِ اپل هم وضعیت بهتری نداشت. علیرغم سرمایه‌گذاری ۱۰۰ میلیون دلاریِ شرکت برای توسعۀ آن، در شش ماهۀ نخست عرضه‌اش فروش بسیار کمی داشت. وقتی شما با کارگزاران هوشمندِ اواسط دهۀ نود تعامل می‌کنید، خیلی زود به یک مشکل بزرگ بر می‌خورید: آنها به اندازه کافی باهوش نیستند.
حالا بعد از گذشت یک دهه هیچ نشانی از کارگزاران هوشمند نیست. انقلابِ عاملِ هوشمندِ نگروپونته شکست خورده است. وگرنه همه‌مان باید اول صبح که بیدار می‌شدیم ابتدا پیشخدمتِ الکترونیکی‌مان را در جریان برنامه‌هایِ روزانه‌مان قرار می‌دادیم.
اما این بدان معنا نیست که آنها وجود ندارند. آنها وجود دارند، فقط به صورت پنهانی. کارگزاران هوشمند شخصی زیرِ پوستِ همۀ وب‌سایت‌هایی که سر می‌زنیم وجود دارند. آنها هر روز باهوش‌تر و نیرومندتر می‌شوند، اطلاعات بیشتری در مورد هویت و علائق‌مان جمع‌ می‌کنند. همان طور که لانیر پیش‌بینی کرده بود، یک کارگزار هوشمند فقط برای ما کار نمی‌کند: آنها برای غول‌های نرم‌افزاری همچون گوگل هم کار می‌کنند و در کنارِ ارسال محتوا، تبلیغات هم ارسال می‌کنند. اگرچه صورتِ کارتونیِ باب را ندارند، اما هر روز بخش بیشتری از فعالیت‌های برخط ما را هدایت می‌کنند. 
سال ۱۹۹۵، فقط شروعِ مسابقۀ ربطِ شخصی بود. شاید بتوان گفت که تحقیق و تفحص در مورد همین کارگزارهاست که بیشترین سهم را در شکل‌دهی به اینترنتی که امروز می‌شناسیم داشته است.

 

 

 

 

 

 

 

 


[۱]  Nicholas Negroponte(1943-): معمارِ یونانی – آمریکایی که بنیان‌گذار مدیالب در انستیتو تکنولوزی ماساچوست است.

 

 

 

 

[۲] Media Lab: یکی از مراکز تحقیقاتی بسیار مشهور آمریکا که محققانی از حوزه‌های گوناگون فنی و علوم انسانی در آن مشغول تحقیق‌اند.

 

 

 

 

[۳] Celebrity

 

 

 

 

[۴] Embedded Intelligence

 

 

 

 

[۵] Intelligent Agents

 

 

 

 

[۶] Personalized

 

 

 

 

[۷] Daily me

 

 

 

 

[۸]  Wired: ماهنامۀ آمریکایی که مطالب آن در مورد تأثیر فناوری بر اجتماع، فرهنگ و سیاست است.

 

 

 

 

[۹]  Jaron Lanier (1960- ): فیلسوف رایانه و از پیشگامانِ عمدۀ واقعیت مجازی.

 

 

 

 

[۱۰]  Wired-style community: نسخۀ آنلاین مجلۀ وایرد.

 

 

 

 

[۱۱] Pixelated

 

 

 

 

[۱۲] Online Commerce

 

 

 

 

[۱۳] Silicon Valley

 

 

 

 

[۱۴] Redmond

 

 

 

 

[۱۵] Bob

 

 

 

 

[۱۶] Avatar

 

 

 

 

[۱۷] Cupertino

 

 

 

 

[۱۸] iPhone

 

 

 

 

[۱۹] Newton

 

 

 

 

[۲۰] Chat

 

 

 

 

[۲۱] PC World

 

 

 

 


[۱] Blue beetle

 

 

 

 

[۲] MetaFilter

 

 

 

 

متن شما