آیا دانشمندان می‌توانند با دور انداختن برگه سؤالات بیکن، از شر مسئله‌های او رها شوند؟

آیا دانشمندان می‌توانند با دور انداختن برگه سؤالات بیکن، از شر مسئله‌های او رها شوند؟

فرانسیس بیکن با نقد جزءبه‌جزء ساختار علمی حاکم بر دوره خویش و روش علمی آن دوران، ساختار و روش علمی جدیدی را برجسته می‌کند. یکی از مهم‌ترین مباحث مطرح‌شده توسط وی، بحث مشهور «چهار بت» است. او چهار دسته از پدیده‌ها را نام می‌برد که اصنام گمراه‌کننده فاهمه بشر در شناخت واقعیت‌اند.

 

محمد قائم  خانی

امروزه اطمینان‌بخش‌ترین عنصر علم، که زیربنای تشکیل جامعه علمی و هدایت‌گر اصلی برنامه‌های پژوهشی شاخه‌های گوناگون دانش است، «روش علمی» می‌باشد. امروزه کسی از جهان‌بینی علمی یا حقیقت‌نمایی علمی (به معنی فلسفی آن) دفاع نمی‌کند، مگر تا همان اندازه که روش علمی تضمین بکند. روش علمی، تضمین‌کننده همگرایی شاخه‌های گوناگون علمی و ضمانت دستیابی دانشمندان به دستاوردهای علمی است. این‌که چه گزاره‌ای ازنظر علمی، پاسخ سؤالات مطرح شده در جامعه علمی محسوب شود، نیاز به ضمانتی همه پذیر دارد که مرجعی جز روش علمی، استحقاق صدور آن را ندارد. حتی عده زیادی از دانشمندان و فلاسفه، تأکید دارند که باید حساب روش علمی را از جهان‌بینی علمی یا نظرات غیرعلمی خود دانشمندان جدا کرد و تغییرات متعدد آن فضاها را، از ساحت علم دور نگه داشت. اما بر همه مشخص است که این روش، سابقه چندانی در عرصه معارف بشری ندارد و با عمر کمتر از نیم هزاره‌ای، نسبتاً جوان محسوب می‌شود. برای فهم اهمیت روش علمی و مفاهیم شکل‌دهنده این روش،‌ باید به سراغ مراحل ابتدایی شکل‌گیری علم جدید رفت و به‌ویژه، قرن شانزدهم را موردمطالعه قرارداد. باوجودآنکه گالیله مهم‌ترین شخصیت علمی آن قرن و اثرگذارترین دانشمند دوره جدید بر علما و فلاسفه دیگر بوده است، رجوع به آراء وی چندان به کمک سؤال ما نمی‌آید و گره مشکل را نمی‌گشاید. در عوض مراجعه به فرانسیس بیکن، ابعاد مهم پیرامون علم را روشن می‌سازد. او با نقد جزءبه‌جزء ساختار علمی حاکم بر دوره خویش و روش علمی آن دوران، ساختار و روش علمی جدیدی را برجسته می‌کند و افقی وسیع پیش روی دانشمندان علوم تجربی می‌گشاید. تأکید او بر مقوله حیاتی «آزمایش»، و عدم تعهد دانشمند به هیچ باور پیشینی صادقی، با توضیحات جزئی و ابعاد متنوع موضوع، تصویر روشنی از مراحل ابتدایی شکل‌گیری کار علمی مدرن به ما منتقل می‌کند. تصویری که بهترین دستاویز ما برای فهم مقومات اصلی علم و قدرت بی‌پایان آن در حل مسائل معرفتی خواهد بود.

کتاب‌های بیکن فرم خاصی در ارائه مطلب دارند و به بسیاری از اشکال کتب فلسفی آینده شبیه‌اند. و درعین‌حال شباهتی تام با هیچ‌کدام ندارند. محتوای سخنانش هم همین‌طور است. رد پای بسیاری از نحله‌های قرون بعدی در آثارش یافت می‌شود ولی نمی‌توان وی را پدر هیچ‌کدام از آن جریانات دانست. نزدیک شدن با عینک هرکدام از این جریانات فکری، نظمی خاص در نوشته‌های بیکن ایجاد می‌کند. در این نوشته، دو مفهوم اساسی «آزادی» و «فاهمه» به‌عنوان محورهایی جهت شکل بخشیدن به نوشته‌های بیکن پیشنهاد می‌شوند و بسیاری از مواضع او مورد تحلیل قرار می‌گیرند. حرکت به‌سوی آزادی در همه وجوه معرفتی و عملی، و فراهم کردن تمهیدات شکوفایی حداکثری فاهمه انسان در تمام زمینه‌های مواجهه انسان با واقعیت، استراتژی‌های همیشگی بیکن در نیل به سمت نظام جامع فکری است. هر آنچه آزادی نظری یا عملی را محدود کند، یا در مسیر پیشرفت فاهمه انسانی خللی به وجود بیاورد، مورد نکوهش بیکن قرار می‌گیرد و مستوجب رد و طرد معرفی می‌گردد. اکثر مفاهیم باواسطه یا بی‌واسطه، به این دو مفهوم ارجاع داده می‌شوند و در نسبت با این دو، جایگاه خویش را در نظام اندیشه‌ای او می‌یابند. در این میان، مفاهیمی که بین «آزادی» و «فاهمه» انسانی قرار می‌گیرند، علو مقام می‌یابند و بر صدر مفاهیم دیگر می‌نشینند. اگر آزادی را بنیاد حرکت فکری قرار دهیم و به سمت فاهمه حرکت کنیم، مولودی زاده می‌شود که بیش از هر چیزی نزد بیکن ارزشمند است، به‌طوری‌که هیچ‌گاه وی از تمجید و تقدیس آن دست نکشیده است. آزادی فاهمه برای مواجهه بدون مانع با واقعیت، «علم جدید» را ایجاد می‌کند. ادعای بیکن آن است که همه رقبای علم جدید که مدعی معرفت انسانی هستند، حجاب‌هایی بین فاهمه انسانی و واقعیت می‌افکنند و محدودش می‌کنند، اما علم خود واقعیت را بازمی‌نمایاند و چیزی به فاهمه انسانی تحمیل نمی‌کند. اگر درحرکتی معکوس، فاهمه را بنیان تغییر قرار دهیم و به دنبال حداکثر کردن آزادی انسان در طبیعت و اجتماع بشری باشیم، تکنولوژی ساخته می‌شود. تکنولوژی اقدام آگاهانه مبتنی بر معرفت انسان، جهت افزایش حیطه دخل و تصرف اوست. تکنولوژی دایره تنگ اهداف انسان را گسترش می‌دهد و زمینه ایجاد تغییر در طبیعت و اجتماع را ایجاد می‌کند. با ظهور تکنولوژی، انسان دیگر صرفاً مقهور طبیعت یا قوای استبدادی جامعه نیست و امکان باز کردن بن‌بست‌های ایجادشده از نیازهای جسمی و ذهنی او را فراهم می‌کند. پس علم و تکنولوژی، مفاهیم میانه آزادی بشر و فاهمه انسانی هستند که درحرکتی رفت و برگشتی، باعث گسترش آزادی و تسلط فاهمه بشر بر دیگر نیروها می‌شوند. پس رابطه آزادی و فاهمه یک‌سویه و ایستا نیست و در دیالکتیک بین آن دو، علم و تکنولوژی به هدفی واحد میل می‌کنند و بن‌مایه اصلی ساختار «قدرت» را در جامعه می‌سازند. جمله مشهور «دانایی توانایی است.» را باید در همین چهارچوب فهمید و رابطه عمیق شناخت نزد وی، باقدرت را درک کرد.

بیکن با شناخت عمیق و دقیقی که از سنت، به‌ویژه از جنس انگلیسی آن دارد، به‌نقد قدرت محافظه‌کار موجود، در همه ابعاد آن می‌نشیند و از خلال این بررسی، ساختار مبتنی بر علم و تکنولوژی را پیشنهاد می‌دهد. نظام عقلانی او، کاملاً بسته و خودبنیاد است و عالمی که ارائه می‌کند، بسته و در چهارچوب مفاهیم ناظر به امر فیزیکی (طبیعی و اجتماعی) می باشد. او واقعیت را در ذات خویش کاملاً طبیعی می‌بیند و هرآنچه از مابعدالطبیعه وجود دارد را بیرون از واقعیت هستی می‌پندارد. ازاین‌رو، انسان هم نزد وی کاملاً طبیعی است و معرفت، غایت و اراده‌اش هم درون نظام بسته طبیعت است. نظام فکری و الهیاتی او، کاملاً دئیستی است و جز سه‌گانه‌ی خدا انسان – طبیعت، موجود مؤثر و فعال دیگری نمی‌شناسد. همین سه‌گانه نشان می‌دهد که طرح او چقدر به‌نظام فلسفی دکارت نزدیک است تا جایی که عده‌ای گمان می‌کنند هیچ اختلافی بین طرح این دو اندیشمند وجود ندارد. بیکن با ارسطو سخت دشمن بود و کتاب مشهور منطقی خود «نو ارغنون» را در برابر «ارغنون» ارسطو نام نهاد. او می‌گفت ما باید نه چون عنکبوت باشیم که از درون خود می‌تند، و نه چون مورچه که فقط به گرداوری اشیا می‌پردازد؛ بلکه باید مانند زنبور باشیم که هم گردآوری و هم تنظیم می‌کند: «آنان که در علوم کار کرده‌اند یا مردان آزمایشی بوده‌اند یا پیروی از احکام منقول کرده‌اند. مردان آزمایشی به مور می‌مانند که گرد می‌آورد و به کار می‌برد، ولی مردان استدلال به تارتن شبیه‌اند که از مواد وجود خویش تار می‌تند. اما زنبورعسل راه وسطی می‌گیرد، یعنی مصالح خود را از گل‌ها و باغ‌ها و چمنزار‌ها گرد می‌آورد ولی با نیروی خودش آن‌ها را تبدیل و هضم می‌کند.» او بسیار سعی کرد تا از طرح کلان عقل‌گرایان و شکاکان بگذرد و علم تجربی را پایه معرفت حقیقی و تجربه‌گرایی را تنها راه واقعی شناخت واقعیت معرفی کند.

یکی از مهم‌ترین مباحث مطرح‌شده توسط وی، بحث مشهور «چهار بت» است. او چهار دسته از پدیده‌ها را نام می‌برد که اصنام گمراه‌کننده فاهمه بشر در شناخت واقعیت‌اند. حاجبانی که بین انسان و واقعیت طبیعی و اجتماعی قرار می‌گیرند و امکان شناخت را از بین می‌برند. «اصنام و عقاید غلط که بالفعل فاهمه بشر را تسخیر کرده و در آن ریشه دوانده‌اند، نه‌تنها ذهن آدمی را طوری دگرگون می‌کنند که ورود حقیقت به آن دشوار می‌گردد، بلکه بعد از ورود هم موقعی که دست به احیای علوم می‌زنیم آن‌ها باز اسباب زحمت ما خواهند شد مگر اینکه شخصی قبلاً بر حذر و بیدار شود و در مقابل هجوم آن‌ها مجهز گردد.» این چهار بت عبارت‌اند از بت‌های غار، بازار، قبیله و نمایش.  بُت‌های غار سوابق ذهنی شخصی و وجه مشخصه شخص فرد محقق است. بیکن می‌گوید بت‌های غار، اصنام انفرادی آدمیزاد است. هر آدمی گذشته از سهیم شدن در خطاهای مشترک بشری، غار یا غرفه مخصوص خودش را دارد که نور طبیعت را منکسر می‌کند یا رنگ آن را می‌پراند و در اثر سنخ روانی خاصش، معاشرتش با دیگران، کتاب‌هایی که می‌خواند و آدم‌هایی که در زندگی‌اش اثر می‌گذراند، یا حال و احوالی که در هر برهه خاص زمانی و مکانی بر آن مستولی می‌شود، حقایق بیرونی را متأثر از این بت‌ها می‌بیند و تفسیر می‌کند.  بُت‌های بازاری، که ازنظر بیکن موذی‌تر از همه هستند، به جبر کلمات و دشواری مصون داشتن ذهن از تأثیر آن‌ها مربوط‌اند. بیکن معتقد است این بت‌ها درنتیجه ارتباط و معاشرت با مردم به وجود می‌آیند چراکه کلمات به‌طورکلی خودشان را مطابق فهم عامه به اذهان تحمیل می‌کنند و انتخاب بد و نادرست کلمات به طرز حیرت‌آوری عقل را تاریک می‌کند. بسیاری از مباحث فلسفه زبان، رد پایی در بخش تحلیلی بت بازار دارند. بُت‌های نمایشی (تئاتری) به طرز تفکرهای مقبول و مرسوم مربوط می‌شوند که ازنظر بیکن، به‌نظام ارسطویی و مدرسیان طرفدار آن برمی‌گردد. بیکن بر این باور است که ذهن انسان به‌حکم طبیعت خودش، میل دارد در جهان نظم و ترتیبی بیش ازآنچه واقعاً هست، بیابد. هرچند در طبیعت چیزهای منفرد و بی‌قرینه زیادی وجود دارد، ذهن انسان می‌کوشد با تصور کردن اشیایی در موازات آن‌ها، نظمی ساختگی و جعلی بپروراند که افسانه‌هایی بیش نیستند. بیکن معتقد است کلیه مذاهب فلسفی که به تقلید اتخاذشده‌اند، نظیر بازی‌هایی‌اند که بر صحنه نمایش‌خانه انجام می‌شود و از عالمی غیرواقعی و خودساخته خبر می‌دهند. بُت‌های قبیله، آن عادت‌هایی است که فطری ذهن بشر است. ازنظر او، عقل بشر مشتاق است به مرحله کلی‌ترین قواعد بجهد تا در آنجا توقف و آرامش یابد. این اشتیاق راهزن علم و اندیشه است. «فاهمه بشر عبارت از نور خشکی نیست، بلکه اراده و عواطف در آن مؤثر است و درنتیجه این آمیزش است که علومی به وجود می‌آید که می‌توان آن‌ها را علوم استحسانی نامید. زیرا آدمی به چیزی به‌آسانی باور می‌کند که میل دارد آن چیز صحیح باشد و روی همین اصل مسائل غامض را به علت نداشتن حوصله کنجکاوی و مطالب جدی را به علت اینکه دایره امید را تنگ می‌کند و امور عمیق طبیعت را به علت اینکه با خرافات نمی‌سازد و نور تجربه را به علت اینکه با حکم غرور جور درنمی‌آید رد می‌کند. می‌ترسد بگویند با مطالب متوسط و گذران که مقبولیت عامه ندارد اشتغال می‌ورزد و این احتیاط نتیجه اهمیت دادن به معتقدات عامه است.» باید اذعان کرد که طرح بیکن برای فهم واقعیت، بسیار جذاب است و بسیار دقیق مطرح‌شده است. به‌ویژه طرح چهار بت، کمک بسیاری برای دقیق کردن فهم علمی و تشکیل نهاد تخصصی دانش کرده است. اما امروزه در پایان چهار قرن سلطه علم جدید بر معرفت بشری، می‌توان این سؤال را از بیکن پرسید که به چه دلیل علم و تکنولوژی را به‌عنوان راه‌حل مشکلات عدیده پیش روی معرفت بشری پیشنهاد می‌کند. او هیچ دلیلی برای رسیدن به علم به‌عنوان حلال این مشکلات ندارد. او علم و تکنولوژی را شکننده بت‌های فاهمه معرفی می‌کند، اما دلیلی ارائه نمی‌کند. تجربه کار دانشمندان مدرن نشان می‌دهد که ایشان، نه‌تنها از بت‌های بیکن آزاد نیستند، بلکه بسیار بیشتر از فلاسفه در قیدوبند این بت‌ها قرار دارند. چه بت‌های ذهنی و چه بت‌های اجتماعی حاکم بر اذهان دانشمندان تجربی، بسیار بیشتر از فلاسفه است. چراکه دانشمندان نسبت به این بت‌ها خودآگاه نیستند و حتی روش علمی باعث می‌شود ایجاد خودآگاهی در آن‌ها نسبت به این اصنام سخت‌تر هم بشود. هیچ صنفی چون دانشمندان و مهندسان بر سخنان خود پافشاری نمی‌کند و روش کار و نتیجه معرفت خود را مصون از خطا نمی‌دانند. همین تجربه چهار قرنه هم باعث شده که در فلسفه علم امروز، آگاهان به این وضعیت علم ، به حل ناپذیر بودن مشکلات مطرح‌شده توسط بیکن متمایل بشوند و نگاهی صرفاً ابزارانگارانه به علم جدید داشته باشند. اما دانشمندان هیچ اعتنایی به این مباحث دقیق ندارند و صرفاً بر اساس ارزش‌های درونی نهاد علم، کار خود را می‌کنند. سؤال بزرگی که پیش روی فلاسفه طرفدار علم جدید وجود دارد این است که طرفداری ایشان از علم جدید در حل مسائل معرفتی، چه توجیهی دارد؟ ایشان یا باید طرح بیکن را زیر سؤال ببرند و حجاب‌های اجتماعی و ذهنی پیش روی فاهمه را انکار کنند، یا باید جوابی تازه برای سؤالات دقیق بیکن بیایند. یا باید طرح کلان بیکن را کنار بگذارند، که به حذف روش پژوهش علمی موجود از صحنه معرفت بشری منجر می‌شود، یا باید پاسخی تازه به معضل بت‌های بیکن بدهند، که درنتیجه اصلاحاتی جدی در مواجهه دانشمندان با واقعیت ایجاد خواهد کرد. امروزه دانشمندان، با تأکید ایدئولوژیک بر روش علمی، بی‌اعتنایی به سؤالات بنیادین فلسفه علمی و افزایش تبلیغات رسانه‌ای پیرامون دستاوردهای تکنولوژیک علم جدید، بر شاخه بیکن نشسته و بن می‌برند. اما تا کی می‌توانند به این کار ادامه بدهند؟ تا کی می‌توانند از تعیین تکلیف نسبت علم با «آزادی» و «فاهمه» انسان فرار کنند؟  امروز سؤالات بیکن درباره بت‌های حاجب معرفت، روی میز همه دانشمندان قرار دارد؟ با دور انداختن برگه سؤالات، اصل مسئله پاک نمی‌شود.