سفر آفرینش

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

سفر آفرینش

سفر پیدایش یکی از پرمناقشه ترین بخش‌های عهدین است که از گذشته، مباحثات زیادی درباره فرازهایی از آن انجام شده و هنوز در حال انجام است. سه نمونه مهم آن، خلقت آدم، طوفان نوح و ذبح اسحاق است.

اما در این متن، بنا داریم عنصر دیگری را موردتوجه قرار دهیم که یکی از بنیانی‌ترین مسائل در فهم دنیای جدید است. این عنصر تلقی خاص سفر پیدایش از زمان و یا به عبارت دقیق‌تر، نگاه به تاریخ است. تاریخ در روایت سفر پیدایش، بنیانی خطی و رو به تکامل دارد. آنچه در نقل تاریخ در سفر پیدایش موردتوجه قرار می‌گیرد، حرکت انباشتی قوم برگزیده از ابتدای خلقت تا ظهور موسی است. این نگرش به زمان و تاریخ چنان بنیادین است که اساساً می‌توان سفر پیدایش را روایت مجموعه آدم-نوح-ابراهیم- موسی دانست که درنهایت در سفر خروج به مسئله نجات قوم برگزیده خدا (یعنی بنی‌اسرائیل) می‌رسد. نکته جالب دیگر اینکه مبنای این توجه و رشد ازنظر کتاب مقدس هم، چیزی از جنس قرب الهی یا ولایت کلیه تکوینی یا چیزهای دیگر نیست، بلکه «فراوانی و برکت»ی است که خدا به انبیای الهی و ذریه او اعطا می‌کند. انگار که معیار قیاس خوشبختی و سعادت انبیاء هم وسعت دارایی و نفوذ آن‌ها در زمین است و موسای نبی در اوج این خط سیر قرار دارد، چون بیش از همه انبیاء به اهداف دنیوی بزرگی رسیده است.
اما این بینش امکان بسط و سیطره نظری و عملی را برجهان پیدا نمی‌کرده است. حتی وقتی فلسفه هم پا به عرصه ظهور و بروز فرهنگی بشری گذاشت و امکان انباشت نظری و جهت‌دهی عملی را به انسان داد، بازهم امکانات چنین نگاهی شناخته نشد و تمدن بشری با چنین رویکردی ساخته نشد. اما در دوره جدید بعد از تغییرات رنسانس، این نگاه در هر دو بعد نظری و عملی بسط پیدا کرد و بر وجوه اصلی فکری و تجربی انسان مسلط شد. در دوره‌های قدیم تا پیش از رنسانس، عقل نظری نگاهی این‌چنینی به زمان نداشت. اما از قرن هفدهم با ظهور گالیله و به‌خصوص پس از درخشش نابغه‌ای چون نیوتن، نگاه خطی پیش‌رونده به زمان، به بینش اصلی حاکم بر حوزه معرفت تبدیل شد و نظمی ریاضی‌وار به همه عرصه‌های زندگی بشری بخشید. پس‌ازآن بود که تلقی خطی از زمان که به کمیات متصل افزاینده منجر می‌شود، راه جدید پیش روی بشر باز کرد. هم‌زمان با چنین تغییری،‌ تاریخ انسانی هم درون سیری تکاملی دیده شد و دترمینیسم به تفکر غالب تمدن بشری تبدیل شد. فلسفه هم در کنار علم به رویش خطی معتقد شد و زیربنای شکل‌گیری جنبش روشنگری را به وجود آورد تا در قرن هجدهم، همگان چنین نگاهی داشته باشند. در هنر هم رمان شکل گرفت و «روایت» خطی، به محور ادبیات در اروپا تبدیل شد. در کنار آن، عقل عملی هم معطوف به توسعه دنیایی و انباشت سرمایه و دارایی، زندگی را در جهت خاصی (و یا شاید بهتر است گفته شود بر ریل خاصی) انداخت. صحبت کردن از زندگی‌ها بی‌معنی بود و توسعه دنیایی، تنها معیار پیشرفت تلقی گشت که در کنار نگاه تکاملی به تاریخ، امکان طبقه‌بندی مطلق و ریاضی‌وار جوامع و انسان‌ها را به مدیران و مصلحان اجتماعی داد. اقتصاد (به معنی امروزین آن) در قرن هجدهم شکل گرفت و «توسعه» با مفهومی جهانی آغاز گشت.
 
قرن نوزده اما شروع تغییرات بزرگی بود که اثرات مهمی در آینده بر جای گذاشت. در اوج نظریه‌پردازی فیزیک با نگاه خطی به زمان، و سپس تبیین کامل عقل تکاملی توسط هگل، انتقادهای گسترده به این بینش شروع شد. کیرکگور با نفی عقل به‌عنوان اوج کمال انسان و با مطرح کردن تضاد ایمان با عقل، و نیز با تمرکز بر حضرت ابراهیم به‌عنوان الگوی شهسوار ایمان، ضربه‌ای بزرگ به این نگاه زد و متفکرین را به راهی تازه برای نگاه به عقل دعوت کرد. این ضربه با نیچه به زلزله‌ای عظیم مبدل گشت که در حوزه عقل نظری، چیزی از بنیاد مستحکم فلسفه تاریخ هگلی باقی نگذاشت. از طرف دیگر، مارکس هم باوجودآنکه در عقل نظری به همین بینش خطی تعلق داشت، به خصومت با سرمایه‌داری پرداخت و اتوپیایی غیر ازآنچه در سفر پیدایش بر آن تأکید شده (و بیشتر به روایات مسیحی از زندگی نزدیک بود) را به‌عنوان مرحله پس از سرمایه‌داری مطرح کرد. و درنهایت در ابتدای قرن بیستم، فیزیک خود به مقابله با این تلقی خطی نگرانه برخاست و بنیاد متفاوتی را برای نگاه به دنیا مطرح کرد. قاعدتاً می‌بایست قرن بیستم قرن خروج از نگاه خطی به دنیا باشد که اگر منصف باشیم، کمی هم این اتفاق افتاد. ولی در کل در حرکت تمدنی غرب خللی ایجاد نشد و همان روند روبه‌جلو (باوجود همه نقدهایی که از نیمه قرن نوزده تا نیمه قرن بیستم به آن وارد آمد) با شدت تمام پیگیری شد. برای فهم علت این مسئله باید به نیمه دوم قرن نوزدهم برویم و سرنوشت نگاه خطی و تکاملی به حرکت بشر را پیگیری کنیم. یقیناً مهم‌ترین اتفاق انتشار «منشأ انواع» توسط چارلز داروین بود که نگاه خطی فیزیک نیوتنی را به عرصه زیستی کشاند و ازآنجاکه توانست پیدایش انسان را هم با همین نگاه توضیح بدهد، به‌سرعت به عرصه‌های مختلف اداره زندگی بشر چون روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد و بعدها فلسفه سرایت کرد و قوت تمدنی این نگاه را چند برابر ساخت. به‌طوری‌که در همان نیمه دوم قرن نوزده، توانست فیزیک را از جایگاه مطلقی که در الهام بخشی معرفتی و تمدنی داست کنار بزند، و کم‌کم تا نیمه اول قرن بیستم، جانشین بلامنازع آن در حوزه عقل نظری شود. تکامل داروینی به سلطان نظریه‌های مدرن بدل شد و زیست‌شناسی وظیفه راهبری تمدنی معتقد به پیشرفت خطی تاریخ را بر عهده گرفت و فیزیکِ بریده از این نگاه را با همه جذابیتش، به حاشیه راند. اما اگر قرن نوزده صرفاً با همین تغییر در حوزه نظری پایان می‌پذیرفت، وضعیت امروز دنیا بسیار متفاوت می‌شد. اتفاقی دیگر در عقل عملی افتاده بود که در کنار این تغییر بنیادین نظری، قرن بیستم را آن‌گونه که بود، ساخت. اگر نبود برآمدن آمریکا به‌عنوان تنها کشور کاملاً کاپیتالیستی در نیمه دوم قرن نوزده، و سیطره اقتصاد بر همه ساحات بشری در قرن بیستم و به سیطره تکامل داروینی بر همه ساحات معرفتی ضمیمه نمی‌شد، امروز سرمایه‌داری این‌قدر اوج نمی‌گرفت و نسخه‌های توسعه‌یافتگی به تنها معیار داوری بین کشورها تبدیل نمی‌شد. اگر کاپیتالیسم بروز کرده در آمریکا نبود، مخالفت‌های بزرگان فیزیک، فلسفه و هنر با نگاه خطی به زمان و تاریخ نتیجه می‌داد و داروینیسم را محدود یا حداقل کند می‌کرد. اما آمریکا نه‌تنها چنین خطرهایی را رفع کرد، بلکه هم‌زمان از مخالفان در پازل جهانی توسعه‌یافتگی و نیافتگی استفاده کرد و مقاصد تمدن خطی نگر را پیش برد. تنها نقطه‌ای که از این پازل بیرون ماند و محاسبات تاریخ نگرانه آمریکا را به هم ریخت، ایران بود که در سال ۱۳۵۷ از ریل توسعه خارج شد و نظامی جدید برای معرفت و عمل پیشنهاد کرد.
برای نسبت دادن نگاهی خاص درباره تاریخ به قرآن، باید احتیاط بیشتری به خرج داد. ازیک‌طرف می‌توان نوعی نگاه تکاملی را به قرآن نسبت داد؛‌ به این معنی که بسط اخلاق و اقامه دین با جلو آمدن تاریخ گسترش می‌یابد و انبیای متأخر موفقیت بیشتری برای نیل به اهداف داشته‌اند. و نیز می‌توان برای ادعای عرفا مبنی بر تجلی بیشتر اسماء در تاریخ هم شاهد بیشتری پیدا کرد. اما از طرف دیگر مردود بودن نگاه خطی به تاریخ هم در قرآن یقینی است. قرآن تاریخ را صحنه کشمکش اراده‌ها و تضارب عقول می‌داند و نگاهی دایره‌ای و دوری به حوادث زمان دارد. این‌که چه نگاهی باید به زمان داشت، نیاز به غور بیشتری در روایات معصومین (ع) و آیات الهی دارد. همین‌قدر معلوم است که زمان موجودیتی بی‌جان و پارامتری متعین در ریاضی نیست،‌ بلکه زمان مخلوق الهی است که ویژگی‌های ذاتی خود را دارد و دارای نوعی تشخص و اراده است. ادعاهای بیشتر نیاز به بررسی بیشتر و دیدن اقوال گوناگون دارد.

 

متن شما