رهایی و تعهد،‌ شرط‌های ایناریتو برای گام برداشتن به سمت سعادت

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

رهایی و تعهد،‌ شرط‌های ایناریتو برای گام برداشتن به سمت سعادت

مکتب وابستگی در اوج محبوبیت نگاه مارکسیستی به جهان و پس از بروز تبعات توسعه در کشورهای امریکای لاتین به وجود آمد. این مکتب در برابر نظریات اولیه توسعه شکل گرفت که مداحانه و طبیبانه، به توضیح و ترویج محسنات مدرنیزاسیون و برنامه‌های توسعه در کشورهای جهان سوم می‌پرداختند. 

اینان با رویکردی مارکسیستی، مضرات و پیامدهای فاجعه‌بار توسعه در کشورهای جهان سوم را مورد دقت قرار دادند و با تمرکز بر زیرساختی اقتصادی، به تبیین جایگاه کشورهای جهان سوم در نسبت با توسعه‌یافته‌ها پرداختند. وابستگی اقتصادی و درنتیجه طبقاتی، مهم‌ترین مفهومی بود که می‌توانست بسیاری از مشکلات جهان سوم را توضیح دهد و دوقطبی دو بلوک شرق و غرب را در جهان حادتر کند. اما گذر زمان نشان داد پیچیدگی مسائل دنیای جدید بسیار بیشتر از آن است که بتوان با تقلیل همه‌چیز به اقتصاد، تبیین کامل و درستی از اوضاع کشورهای پیرامونی ارائه کرد. با فروپاشی شوروی در دهه نود قرن بیستم و از هم پاشیدن بلوک شرق، مکتب وابستگی پشتوانه‌ی اصلی خود را از دست داد و نومیدی از مبارزه با امپریالیسم، تمام جهان را فراگرفت. این سرخوردگی در کنار فهم پیچیدگی دنیای مدرن باعث شد نخبگان کشورهای جهان سوم گروه‌گروه به آمریکا نزدیک شوند تا دیگر خبری از سیطره و هیمنه مارکسیسم بر نخبگان جهان سوم نباشد. منتها متفکرین و هنرمندانی هم پیدا شدند که به‌جای دست کشیدن از مفهوم وابستگی و چشم فروبستن بر مفهوم ظلم جهانی، سعی در تعمیق این مفهوم و پیدا کردن ابعاد مختلف پنهان‌مانده آن کردند. این درست است که با فروپاشی مارکسیسم و از مد افتادن مکتب وابستگی در پی شکست تحلیل‌های صرفاً اقتصادی و یا نهایتاً سیاسی آنان، جمعیت طرفداران این نظریه کم شد، منتها تأمل دوباره نخبگان بر مفهوم وابستگی به‌دوراز هیجانات قدیم در میانه مبارزه قدرت، به ظهور نگاه‌های جدید و عمیقی انجامید که سخنان تازه‌ای برای دنیا داشتند و به‌راحتی گذشته قابل‌حذف نبودند. ازجمله در کشور مکزیک که از ابتدا با مسئله وابستگی درگیر بوده، در سه‌گانه مشهور فیلم‌سازی با نام ایناریتو، تعمیق معنای وابستگی در ابعاد متعددی دیده می‌شود. عشق سگی، ۲۱ گرم و بابل، سه‌گانه مشهور او هستند که فرصت تفکر و تأمل در معنای وابستگی را به ما عرضه می‌کنند.  
ایناریتو در عشق سگی به سراغ بانک، پول و بازارهای غیررسمی می‌رود. بازار به زندگی مردم شکل می‌دهد و نحوه روابط آدم‌ها را تعیین می‌کند. هر کس که در چرخه مولد پول قرار بگیرد چیزهایی به دست می‌آورد، ولی هرکه در حاشیه قرار بگیرد،‌ نابود می‌شود. بانک، رهن و بدهی، سازنده تمام زندگی آدم‌های مدرن هستند. مردم به بانک وابسته‌اند و بانک،‌ باعث بدبختی مردم است. بانک با قدرت تمام سیطره خویش را بر همه‌چیز می‌گسترد و اجازه نفس کشیدن به انسان و انسانیت نمی‌دهد. عشق سگی روایت نابودی زندگی در مکزیک جهان‌سومی است که دارد زیر فشارهای بانک و بازار له می‌شود. ایناریتو بر تصادف تمرکز می‌کند و نشان می‌دهد که پشت زندگی ظاهراً تصادفی آدم‌ها، دنیایی از معنا وجود دارد. مهم‌ترین حوادث عالم ظاهراً از سر اتفاق می‌افتند و هیچ علیتی به معنی طبیعی، روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی برایشان وجود ندارد؛ اما درواقع همه‌چیز در «
شهر» به هم گره می‌خورد و رشته وابستگی به‌نظامات بزرگ، برخاسته از پول، زندگی را به بند می‌کشد. ایناریتو در ۲۱ گرم به سراغ تسلط کلیسا می‌رود تا مسیحی که برای رستگاری ما آمده، گریبان انسان را بگیرد. داستان این دفعه در آمریکا می‌گذرد. این بار محور قدرت، کلیساست و دغدغه داستان فیلم، وابستگی فکری و قلبی به یک مذهب هژمونیک است. این وابستگی بازهم در یک صحنه‌ی به‌ظاهر تصادفی، خود را در زندگی آدم‌های متنوع منتشر می‌کند. زندگی‌ها را درمی‌نوردد و سایه شوم بدبختی را بر همه می‌اندازد. زندگی‌ها را نابود می‌کند و عذاب وعده داده‌شده را بر جامعه مستولی می‌کند. یکی را با کشتن عزیزانش زجر می‌دهد و دیگری را محکوم‌به ادامه دادن اجباری زندگی سراسر جهنمی در دنیا می‌کند. نام فیلم بازهم بر تصادف تأکید می‌کند. تمسخری است به این نظریه علمی که همه اختلاف انسان مرده با زنده، به خاطر وجود یک ۲۱ گرم است که موقع احتضار کم می‌شود. در این فیلم هم تصادف خودش را به صورت‌های علی متعدد وارد زندگی‌ها می‌کند و مردمِ اسیر هژمونی فکری کلیسا را آزار می‌دهد. در بابل، ایناریتو به سراغ دولت، آن‌هم با محوریت پلیس می‌رود. این بار داستان در چهار نقطه از دنیا پیگیری می‌شود؛ آمریکا، مکزیک، ژاپن و مراکش. در اینجا هم مسئله اساسی وابستگی است. وابستگی همه به دولت، و وابستگی دولت‌ها به قدرت اصلی دنیا یعنی آمریکا. دولت هم مانند بازار و کلیسا، همه‌جا حضور دارد و دست از سر مردم برنمی‌دارد. دولت قانون را تعیین می‌کند و به مردم اعتبار می‌بخشد. دولت تصمیم می‌گیرد که ماهیت یک اتفاق یا عمل انسانی را چه تعریف و چه اعلام بکند. دولت است که حقایق را معکوس می‌کند و قدرت را قاضی همه حوادث قرار می‌دهد. دولت به‌جای همه تصمیم می‌گیرد و حتی نحوه ارتباط بین دو انسان را تعریف می‌کند. داخل چهارچوب‌های تعریف‌شده خودش را رسمیت می‌بخشد و خارج آن را غیرقانونی و خطرناک جلوه می‌دهد. دولت است که زبان را می‌سازد و مایه اختلاف می‌شود. دولت‌ها ممثَّل داستان بابل کتاب مقدس در دنیای مدرن هستند. انسان‌ها در رنج هستند، چون زبان ‌همدیگر را نمی‌فهمند و دولت امنیت‌محور، معضل اصلی بر سر راه این فهم است. در اینجا هم وابستگی به دولت، مایه نابودی و از بین رفتن حیات است. بازار، کلیسا و دولت، سه نمود شهری «پدر» هستند که تعهد ندارند و صرفاً منافع را پیگیری می‌کند. بدون توبه این پدران، رهایی انسان دور از دسترس خواهد بود. در ضمن ایناریتو در هر سه فیلم، علاوه بر مفهوم پدر، با مرگ و تصادف هم، دست‌وپنجه نرم می‌کند. این دو برادرهایی هستند که سایه خود را بر سر همه آدم‌ها می‌اندازند و هر قاعده و اعتباری را سست می‌سازند.
و اما راه خروج از این سیاهی چیست؟ آیا ایناریتو هم مانند بسیاری از کارگردانان آوانگارد چپ، مخاطب را در برهوت نهیلیسم رها می‌کند؟ خیر، او به رستگاری و نجات باور دارد. او در برابر وابستگی و قدرت، وارستگی و تعهد را پیشنهاد می‌دهد. او هیچ اعتقادی به خوشبختی بدون تعهد ندارد. در این سه‌گانه، هرکسی که تعهد نداشته باشد، یقیناً بدبخت است و فرجامی برایش قابل‌تصور نیست. نماد تعهد هم‌ خانواده است. او تأکید دارد که بدون خانواده، امکان خوشبختی وجود ندارد چون تعهدی در کار نیست. حفظ تعهد هم با محوریت زن در خانواده ممکن می‌شود. به هر دلیلی زن از محوریت خانه خارج شود،‌ خانواده از هم می‌پاشد و فلاکت یقه همه را می‌گیرد. زنی که جای تعهد به شوهر، به‌نظامات قدرت وابسته است؛ مردی که برای خیانت، زن را از محوریت خانه کنار می‌زند؛ زنی که تعهد درونی و وفاداری را از دست می‌دهد و خیانت پیشه می‌کند؛ و مثال‌های متعدد دیگر از بی تعهدی در خانواده، همه و همه گویای عاقبت به شریِ نا وفاداری زنان به خانواده است. عامل مهم دیگر، وارستگی است که در برابر وابستگی تعریف می‌شود. همان‌طور که وابستگی در این سه فیلم عمیقاً روحی و فکری است، وارستگی هم باید قلبی و ذهنی باشد که البته همیشه خودش را در رهایی از نظامات قدرت نشان می‌دهد. در عشق سگی، پیرمردی که قبلاً معلم بوده و حالا شغل قاتل بودن را اختیار کرده، به خاطر عدم وابستگی به پول نجات پیدا می‌کند. او دو برادری که خواهان مرگ همدیگر هستند را در موقعیت دوئل قرار می‌دهد و پولشان را نمی‌پذیرد. او نه به‌نظام مالی طبقه متوسط مکزیک وابسته است و نه حاشیه شهر. او تا وقتی در حاشیه زندگی می‌کند، فلاکت‌زده است ولی بعد از مرگ سگ‌هایی که با او زندگی می‌کردند و کنار گذاشتن شغل قاتلی، در هیبتی جدید به سراغ دخترش می‌رود تا خانواده جدیدی تشکیل بدهد. در ۲۱ گرم، مرد خلافکاری که از جنایت توبه کرده و اسیر توهمات کلیسایی شده، در آخر فیلم از بند اعتقادات غیرانسانی رها می‌شود و به آغوش خانواده بازمی‌گردد. او هم دو بار وارستگی را تجربه می‌کند. دفعه اول وقتی است که خودش را به‌عنوان قاتل به پلیس معرفی می‌کند. و دفعه دوم زمانی است که مسیحیت را کنار می‌گذارد و به کانون خانواده بازمی‌گردد. در بابل، تورلیدر مراکشی که آمریکایی‌ها را به گردش در بیابان می‌برد، نجات می‌یابد. او مرد آمریکایی و همسرش را نجات می‌دهد و چون پرستاری از آن‌ها مراقبت می‌کند، درحالی‌که هم‌وطنان آمریکایی آن دو را رها کرده‌اند. او در برابر چنین احسانی هیچ پولی دریافت نمی‌کند و آزادگی خویش را از دنیا نشان می‌دهد. می‌توان یوسف را هم تا حدودی نجات‌یافته دانست. او باوجودآنکه شیطنت‌هایی می‌کند و از سر اتفاق توریست آمریکایی را با تیر می‌زند، پس از مرگ برادرش توسط پلیس مراکش، خودش را تسلیم می‌کند تا از قید مرگ و زندگی رهیده باشد. او تلنگری به سرتیم پلیس مراکشی می‌زند و عینک دودی دولت مدرن را از روی چشمان او برمی‌دارد. او هم مانند رستگاران دو فیلم قبل، فردی حاشیه‌ای و دور از تمدن و شهر است که با آزادگی به رستگاری فردی می‌رسد. اما تورلیدر در میانه است. بدوی و بیابانی زندگی نمی‌کند و شغلی بین‌المللی دارد، اما به هیچ‌چیزی در دنیا وابسته نیست و رستگار می‌شود. او و مرد آمریکایی این فیلم که خانواده را نگه می‌دارد و پرستار بچه‌ها را می‌بخشد، تنها شهری‌های نجات‌یافته در این سه فیلم هستند. آمریکا مرکز نظام جهانی و عامل بدبختی و زبان نافهمی ملل مختلف از همدیگر است، ولی امکان رستگاری تمدن آمریکایی وجود دارد؛ چون تعهد و وارستگی میان آن‌ها وجود دارد. ژاپنی‌ها که دنباله‌رو آمریکایی‌ها هستند، لال و کر هستند و در لانه‌های بی‌شمار زندگی گم‌شده‌اند؛ هرچند امکان نجات فردی برای یک ژاپنی وجود دارد. مکزیک هم کشوری وابسته است و راهی شهری به رهایی ندارد. مردمش می‌توانند به سنن خویش دل‌خوش باشند اما رستگاری غیرفردی برایشان ممکن نیست. ولی مسلمانان که در اینجا مراکشی هستند، مایه نجات را دارند. آن‌ها می‌توانند از دولت‌های وابسته خویش جدا شوند و منش دینی و اخلاقی جدیدی را در میانه سنت و مدرنیته پیش بگیرند تا با حفظ تعهد، رستگاری را تجربه کنند. امید ایناریتو به تلقی خاصی از اسلام در فیلم بابل، مشابه دشمنی‌اش با مسیحیت در ۲۱ گرم نیست. او در اسلام چیزی می‌بیند که حافظ خانواده و آزادگی، و درنتیجه مایه رستگاری نوع انسان است.


#ایناریتو#اندیشکده_مهاجر#علوم_انسانی_و_توسعه#وابستگی#توسعه

 

متن شما