رابطه علم(فیزیک) و دین از منظر جان‌ پالکینگ‌هورن

رابطه علم(فیزیک) و دین از منظر جان‌ پالکینگ‌هورن

دکتر جان  پالکینگ‌ هورن ، فیزیکدان نظری، الهی‌دان و کشیش انگلیسی است .  او، در سال ۲۰۰۲ موفق به دریافت جایزه یک میلیون  یورویی  بنیاد تمپلتون گردید . ایشان  بر خلاف جریان غالبی که در جوامع علمی، برمبنای بی‌توجهی وانکار باورهای دینی وجود دارد، معتقد است علم  و دین هر دو بیان کننده‌ی  وجوهی از حقیقتند .

 


نیما نریمانی

دانشجوی دکترای فلسفه دین


شایسته ذکر است که مقاله حاضر، پیش از این یک بار و در مجله اطلاعات حکمت و معرفت (خرداد۹۵) منتشر شده است.


چکیده

در این نوشته با طرح انواع مدل‌های ارتباط علم و دین، نگاه جان پالکینگ‌هورن نسبت به هر یک بیان و نهایتا مدل مطلوب ارتباط علم و دین نزد وی تبیین می‌گردد. پس از تبیین مدل مطلوب رابطه علم و دین که در نگاه پالکینگ‌هورن باید آن را مدلی میان گفتگو و یکپارچگی که می‌توان آن را ترکیب نامید، دانست. به عنوان یک نمونه، هرچند نمونه‌ای کلیدی و مهم، بر اساس نظریات نوین فیزیک، مسئله ارتباط خدا با عالم به عنوان نمونه‌ای از تلاش پالکینگ‌هورن برای وحدت بخشی میان علم و دین در تبیین عالم و کشف حقیقت آن به طور اجمال بیان می‌گردد.

معرفی جان پالکینگ‌هورن[۱]

          (پوکینگ هورن)

دکتر جان چارلتون پالکینگ‌هورن، فیزیکدان نظری، الهی‌دان و کشیش انگلیسی است. دکتر پالکینگ‌هورن، در سال ۲۰۰۲ موفق به دریافت جایزه یک میلیون یورویی بنیاد تمپلتون گردید. او بر خلاف جریان غالبی که در جوامع علمی، برمبنای بی‌توجهی و یا انکار باورهای دینی وجود دارد، معتقد است علم و دین هر دو در جست‌جوی حقیقت و هر یک بیان کننده‌ی وجوهی از حقیقتند. زندگی و سمت جدید او خود گویای باور اوست. او در شرح زندگی جدید خود می‌گوید: «  پس از ۲۵ سال کار به عنوان فیزیک‌دان نظری، به این نتیجه رسیدم که موقع آن رسیده که فعالیت دیگری را آغاز نمایم و بدین ترتیب مسیر زندگی خود را تغییر دادم و تبدیل به یک کشیش انگلیسی شدم(Polkinghorne 2005a: ix)  ».

مسئله‌ی ویژه‌ای که توجه او را به خود مشغول کرده است و شخصیت برجسته‌ای در آن حوزه‌ است، مسئله‌ی ارتباط علم و دین[۲] است. براین اساس او ۵ کتاب در زمینه‌ی فیزیک و ۲۶ کتاب در زمینه‌ی ارتباط علم و دین دارد.

انواع مدل‌های ارتباط علم و دین و بررسی رویکرد پالکینگ‌هورن:

مطابق با دسته‌بندی کلاسیک ایان باربور[۳]، انواع مدل‌های رابطه علم و دین را می‌توان ذیل چهار عنوان کلی تقسیم نمود. این مدل‌ها عبارتند از تعارض، استقلال، گفت‌وگو و یکپارچگی. در این بخش نگاه پالکینگ‌هورن نسبت به انواع این مدل‌ها و مدل مطلوب از نظر وی تبیین می‌گردد.

تعارض

مدافعان وجود تعارض میان علم و دین، دو خاستگاه دارند. خاستگاه نخست، نگاه ایشان به علم است که در این نگاه، رویکردی مادی‌گرا و تقلیل‌گرا در علم وجود دارد. براین اساس، ماده‌گرایان علمی دو باور اصلی دارند:

۱.  روش علمی، تنها مسیر قابل اعتماد برای نیل به معرفت است
۲. ماده(یا ماده و انرژی)واقعیت بنیادی در جهان است(باربور ۱۳۹۲: ۱۹۳).

و نهایتا در دید این رویکرد همه چیز به برهم‌کنش‌های ساده و روشن(فیزیکی) تقلیل‌پذیر است(باربور ۱۳۹۲: ۱۹۷). به باور پالکینگ‌هورن هر مباحثه در باب علم و دین با مسئله‌ی تقلیل‌گرایی مواجه است(Polkinghorne 2007: xvii). در نگاه‌ تقلیل‌گرایی حقیقت عالم همان پایین‌ترین سطح آن(به لحاظ علی و وجودی) است و سطوح دیگر نتیجه‌ی برهم‌کنش سطح بنیادین عالم (که بر اساس علم فیزیک می‌باشد) است. در نتیجه‌ی این نگاه منطقا همه‌ چیز به فیزیک ذرات بازخواهد گشت و بر این اساس عده‌ای هنوز به ایده‌ی گزاف نظریه‌ی کلان واحد[۴]ی که به دنبال یافتن نظریه‌ی همه‌چیز[۵] است می‌اندیشند(Polkinghorne 2005a: ۹).‌ پالکینگ‌هورن این ایده را تقلیل‌گرایی مفهومی می‌نامد که در آن هر مفهوم ( به ظاهر عینی) نهایتا به سطح فیزیک تقلیل خواهد یافت و هیچ امر غیرقابل تقلیل به روابط فیزیکی محض، وجود حقیقی نخواهد داشت.

به باور پالکینگ‌هورن مقابل تقلیل‌گرایی مفهومی ایده‌ی نوخاسته‌گرایی[۶] قرار دارد که معتقد است جهان دارای حقیقتی ذو مراتب است و سطوح متفاوت و غیرقابل‌تقلیل به یکدیگر وجود دارند، اگرچه این بدین معنا نیست که جوهر دیگری مثل روح در کنار جوهر مادی وجود دارد. در حقیقت، در برابر تقلیل‌گرایان حداکثری، نوخاسته‌گرایان هستند که شعارشان اینست که «More is different» . نزد ایشان کل فراتر از مجموع اجزاست و بر این اساس نظریه‌ی همه چیز ایده‌ای غلط و بی‌معناست(Polkinghorne 2005a: 9).‌

برای روشن شدن نگاه پالکینگ‌هورن نقل قولی از او در رابطه با مسئله‌ی چیستی ماهیت انسان در این زمینه مفید است، او می‌گوید:« من دو فرض برای تبیین سخنم لازم دارم، اول اینکه انتخاب/اختیار انسان امری غیرقابل تقلیل است و دوم اینکه ما انسانها واحدهای روان‌تن هستیم، اجسام زنده و نه مرکب از دو جزء مجزای جسم و روح(Polkinghorne 1998: 49). »

براین اساس پالکینگ‌هورن موافقت خویش را با تقلیل‌گرایی ساختاری ( که از نتایج آن نفی جوهر غیر فیزیکی مانند روح است) ، بدین معنا که پدیده‌های فیزیکی صرفا از ذرات فیزیکی که در فیزیک ذرات مطالعه می‌شوند تشکیل‌شده‌اند، اعلام می‌نماید، بدین شرط که این رویکرد به تقلیل‌گرایی مفهومی نیانجامد(Polkinghorne 2007: 102-3) و نوخاسته‌گرایی همچنان قابل دفاع باشد.

به بیان پالکینگ‌هورن، نوخاسته‌گرایان نیز خود بر دو نوعند؛ نوخاسته‌گرایی ضعیف، معتقد است آنچه در حقیقت سبب پدید آمدن ویژگی‌های نوخاسته در سیستم‌های پیچیده میشود، غیر از همان علل موجود در سطح زیرین و بنیادین سیستم نیست، منتها پیچیدگی سیستم به حدی زیادست که نمی‌توان این رفتار را بر مبنای علل زیرین توضیح داد و بر این اساس در توضیح رفتار سیسیتم پیچیده نمی‌توان آن را به عوامل زیرین تقلیل داد(Polkinghorne 2005a: 10).‌ در مقابل، نوخاسته‌گرایی قوی معتقد است، در واقع در سیستم‌های پیچیده عللی نو ایجاد می‌شوند که پیشتر در سطوح زیرین وجود نداشتند.‌ برای مثال ایشان قوه‌ی اراده آزاد آدمی را چنین پدیده‌ای برمی‌شمارند که اساسا در سطوح زیرین وجود او که عالم فیزیک و اجزای فیزیکی باشد وجود ندارد(Polkinghorne 2005a: 10) از طرفی در وجود آدمی حقیقتی غیرقابل انکار است، اگرچه ایشان این ویژگی را به جوهر دیگری همچون روح نیز نسبت نمی‌دهند.

باید دقت نمود که در حقیقت، نوخاسته‌گرایی ضعیف تفاوتی با تقلیل‌گرایی مفهومی در بیان پالکینگ‌هورن نخواهد داشت، مگر در اظهار ناتوانی در رابطه با توصیف سطوح پیچیده‌تر بر اساس سطوح بنیادین، اگرچه او نیز همچون تقلیل‌گرایی معتقد است، هیچ امر بدیعی که علی‌الاصول قابل تقلیل به سطح بنیادین فیزیکی نباشد وجود ندارد. اما در مقابل نوخاسته‌گرایی قوی که پالکینگ‌هورن را باید مدافع آن دانست، معتقد است اگرچه جوهر ذاتا متفاوتی از جوهر فیزیکی وجود ندارد، اما سطوح پیچیده‌تر، ویژگی‌های حقیقی‌ای خواهند داشت که قابل تقلیل به سطوح زیرین‌ و بنیادین نیستند.‌

به باور پالکینگ‌هورن شرط پذیرش نوخاسته‌گرایی قوی، کنارگذاردن نظام علیت موجبیتی و تام است. او می‌گوید: « آیا می‌توان نوخاسته‌گرایی قوی را پذیرفت؟ اگر رویکرد علمی بر اساس علل بنیادین بتواند رفتار سطوح بالا را توضیح دهد، براساس شبکه‌ی علی و ضروری یکتا، پاسخ خیر خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11) » . به اعتقاد پالکینگ‌هورن، علیت همچون یک بازی با برآیند صفر است و چنانچه علل سطح زیرین برای تبیین آنچه رخ می‌دهد کفایت نماید، آنگاه تقلیل‌گرایی بدون شک راهکار صحیحی خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11). اما به باور او در علم(و خصوصا فیزیک به عنوان بنیادین‌ترین حوزه‌ آن) هرگز شبکه‌ی علی یکپارچه‌ و بنیادین( که بتوان عالم را کاملا بر اساس آن توضیح داد) وجود ندارد(Polkinghorne 2005a: 11).

در توضیح این مسئله او معتقد است، در فیزیک دو نظریه‌ی بزرگ و موفق هستند که کاملا موجبتی هستند. نظریه‌ی مکانیک نیوتن و نسبیت اینشتین که بر اساس آنها با داشتن شرایط اولیه مشخص، ضرورتا تنها یک نتیجه‌ی ممکن قابل حصول خواهد بود(Polkinghorne 2005a: 11-2). اما نظریه‌ی مهم دیگر در فیزیک، مکانیک کوانتومی است. عموم افراد در رابطه با آن چنین می‌اندیشند که نظریه کوانتومی(به کلی) متفاوت از فیزیک کلاسیک است؛ چرا که اولا غیرموجبیتی است و ثانیا با احتمالات به جای قطعیات سر و کار دارد. به باور پالکینگ هورن، بخش دوم این تفاوت قطعا درست است، اما بخش نخست ضرورتا صادق نیست. چرا که احتمال برآمده در فیزیک می‌تواند دو خاستگاه داشته باشد؛ خاستگاه نخست، وجود عدم موجبیت ذاتی است و دیگری نادیده‌گرفتن عوامل مرتبط با آن پدیده(Polkinghorne 2005a: 13).

بر اساس اینکه کدام خاستگاه را علت حقیقی بروز پدیده‌های غیرموجبیتی در فیزیک کوانتوم بدانیم، می‌توان دو تعبیر از مکانیک کوانتومی داشت. نخست، تعبیری که عدم تعین را ناشی از عدم تعین ذاتی در عالم و پدیده‌های کوانتومی بداند و دیگری تعبیری که این مسئله را ناشی از در نظر نگرفتن عواملی که حقیقتا موجب تعین پدیده‌ی به ظاهر نامتعین هستند، می‌داند. به بیان پالکینگ‌هورن، عدم قطعیت می‌تواند ناشی از دو عامل باشد:  ۱.  نداشتن و معلوم نبودن جزئیات اولیه به صورت دقیق ۲. عدم موجبیت ذاتی (که در مکانیک کوانتومی با تعبیر کپنهاگی آن وجود دارد) (Polkinghorne 2005b: 12) در واقع، دو برداشت موجود در رابطه با تفسیر عدم قطعیت معرفت‌شناختی موجود در مکانیک کوانتومی، پیش‌بینی ناپذیری را یا ناشی از نادیده گرفتن روابط علی پنهان و یا نشانه‌ای از آزادی‌ای که در عملکرد شکل تازه‌ای از اصول علی باشد می‌دانند(Polkinghorne 2006: 4). اگرچه غالب فیزیکدانان تعبیر نخست را در تبیین علت غیرموجبیتی بودن پدیده‌های کوانتومی برگزیده‌اند، عده‌ی قلیلی نیز تعبیر دیگر را به تبعیت از دیوید بوهم به رسمیت شناخته‌اند، اما باید توجه کرد، آنچنان که پالکینگ‌هورن می‌گوید، که این انتخاب نمی‌تواند بر پایه‌ی شواهد تجربی صورت پذیرد، چرا که هر دو قوت تجربی یکسانی دارند(Polkinghorne 2005a: 14).

پالکینگ‌هورن از طرفی معتقد است، انتخاب میان دو تعبیر موجود یک انتخاب متافیزیکی است، در حقیقت دو تعبیر غیرموجبیتی توسط نیلز بور و موجبیتی از جانب دیوید بوهم، دارای کفایت تجربی یکسانی در ارتباط با نتیجه‌ی آزمایشات هستند، و فیزیک به خودی خود نخواهد توانست میان آنها یکی را برگزیند(Polkinghorne 2005b: 12). و از طرف دیگر، از آنجا که روش درست مواجهه با داده‌های علمی را روش رئالیسم انتقادی می‌داند که از طریق یک گزاره‌ی مشهور که « معرفت‌شناسی هستی‌شناسی را مدل می‌کند » آن را بیان کرده است(Polkinghorne 2000: 2)، معتقد است اگر این راهبرد فراعلمی اتخاذ شود، آنگاه پیش‌بینی ناپذیری نشانه‌ای از وجود درجاتی از آزادی در فرآیند‌های فیزیکی است(Polkinghorne 2006: 5) و تصمیمی که از سوی اغلب دانشمندان آگاهانه یا ناآگاهانه(به درستی) اتخاذ شده است در اتخاذ تعبیر کپنهاگی، در راستای پذیرش رئالیسم انتقادی بوده، که تلاشی است برای بیشینه نمودن رابطه‌ی میان اطلاعات معرفت‌شناختی و باورهای هستی‌شناختی(Polkinghorne 1998: 53).

بنابراین، مهمترین پشتوانه‌ی تقلیل‌گرایی که به زعم برخی علم بوده است، پشتیبانی و حمایتی از آن انجام نمی‌دهد، خصوصا بر پایه‌ی فیزیک کوانتوم و بر این اساس به باور پالکینگ‌هورن، تقلیل‌گرایی به پایان راه خویش رسیده‌ است. اگرچه پالکینگ‌هورن تقلیل‌گرایی را رویکردی خود مخرب نیز می‌داند؛ چرا که این رویکرد نه تنها تجریبات ما از زیبایی، امور اخلاقی و دینی را بی‌هویت می‌سازد، بلکه اساس عقلانیت را نیز از میان خواهد برد. چرا که فکر، بر اساس این نگاه، چیزی جز برهم‌کنش‌های الکترو‌شیمیایی نورونی نخواهد بود و بنابراین هیچ قضاوتی در مورد صدق و کذب یک مدعا نمی‌توان انجام داد(Polkinghorne 2007: 110).

خاستگاه دیگر تعارض، لفظ‌مداری نسبت به متون مقدس: خاستگاه دیگر مدافعان تعارض، لفظ‌مداری نسبت به متن مقدس است. در این رویکرد، گزاره‌های کتاب مقدس به طور عینی سخن می‌گویند و نباید آنها را استعاری یا تمثیلی تفسیر نمود. تاریخ تعارض‌های علم و دین(در غرب) خصوصا تحت تاثیر چنین نگاهی به متون مقدس بوده است که از جمله آن می‌توان برداشت‌هایی همچون عمر کوتاه زمین و یا زمین‌مرکز بودن عالم براساس متن مقدس را ذکر نمود که با شواهد علمی دچار تعارض شده‌اند و پافشاری قرائت لفظ‌مدار(از سوی کلیسا) بر برداشت خود از متن مقدس، سبب ایجاد نزاع‌هایی ماندگار و اثرگذار در تاریخ علم و دین شده است.

اما پالکینگ‌هورن، اگرچه همواره به عنوان یک مومن مسیحی، متن مقدس را دارای جایگاهی معرفت‌شناختی می‌داند و در بسیاری از آثار خود بدان نوعی ارجاع می‌دهد و از آن استفاده می‌نماید، اما با لفظ‌مداری نسبت به متن مقدس خصوصا در رابطه با جزئیات هستی‌شناختی مخالف است. او در این رابطه می‌گوید: " نزد یک الهیدان مسیحی کتاب مقدس، متن دیکته شده به طور مستقیم توسط خداوند نیست تا بتوان پاسخ سوالات را در آن جستجو کرد، بلکه آن ثبت تجربیات انسانها و وقایعی است که خداوند در آنها حضور دارد و آشکارا می‌توان آن را تشخیص داد(Polkinghorne 2002: 53) » . او وحی را نه همچون معرفت گزاره‌ای که به طور نامشخصی نازل می‌گردد، بلکه ثبت انسانهای نورانی از(تجربیات) خود و وقایعی می‌داند که خداوند از سر لطف در آنها خود را جلوه‌گر ساخته است(Polkinghorne 2002: xvii).‌

بر این اساس، باید دقت نمود که با اتخاذ این راهبرد، پالکینگ‌هورن خود را از رویارویی با تعارضات میان توصیفات هستی‌شناختی علم و توصیفات هستی‌شناسی دینی میرهاند. اگرچه این بدین معنا نیست که اساسا نسبت به زبان دین ناواقع گرا باشد، بلکه به نوعی می‌توان گفت او میان اصل پیام متون مقدس و بستر زبانی انتقال این پیان تمایز می‌گذارد و پیام حقیقی متون مقدس را حقیقی، اما جزئیات توصیفی آن را نه لزوما حقیقی می‌داند.

استقلال

رویکرد استقلال در رابطه با مواجهه علم و دین، بر آنست که علم و دین، هریک قلمرو موضوعی و روشی خاص خود را دارند و از آنجا که این قلمرو متفاوت است، اساسا مسئله‌ای وجود نخواهد داشت که علم و دین را به یکدیگر مرتبط نماید.

پالکینگ‌هورن، در مقابل این نگاه معتقد است که نه موضوع علم و دین کاملا از هم جدا و مستقل است و نه زبان این دو زبانی به کلی بیگانه است. او در این رابطه بیان می‌نماید که چه در علم و چه در دین، ما با واقع‌گرایی انتقادی[۷] مواجه هستیم، انتقادی از آن روست که روش هر دو ترکیبی است از تجربه و تفسیر، و واقع‌گرایی از این حیث است که فرآیند و هدف هردو کشف حقیقت و واقعیت عالم است و اینها صرفا برساخت(ابزاری) انسان‌ها نیستند. شیوه‌ی واقع‌گرایی انتقادی این ایده که علم و دین دارای موضوع و شیوه‌ی به کلی متفاوتی هستند را کنار می‌گذارد و راه ارتباط این دو منظر در جهت کشف حقیقت را برقرار می‌سازد(Polkinghorne 2007: x).

پالکینگ‌هورن، معتقد است تفکر متافیزیکی و الهیاتی باید نظر به یافته‌ها و نظریات علمی داشته باشد و بدون توجه و استفاده از علم جدید مسیر فلسفه و الهیات مسیر شایسته‌ای نیست. او این رویکرد را تفکر پایین به بالا می‌نامد و می‌گوید:" نحوه‌ی تفکری که به بستر علم مرتبط است و از آن بهره می‌برد را تفکر پایین به بالا می‌نامم. این رویکرد در پی آنست تا با استفاده از شواهد زیاد موجود به سوی تدوین انواع کلان‌تر تفکر حرکت نماید(Polkinghorne 2009: x) ». اما از طرف دیگر معتقد است علم نیز در تبیین و توصیف جهان نیازمند تصمیم‌گیری‌های فلسفی است و بدون اتخاذ چنین تصمیم‌هایی نمی‌توان یک نظریه‌ی علمی را شکل داد. از آنجا که علم در آنچه راجع به جهان و موضوعات مورد توجه خود می‌تواند بگوید محدودیت دارد، نمی‌تواند نظر یکتایی را راجع به جهان برگزیند و نهایتا تصمیم‌های متافیزیکی‌ای لازم خواهند بود که بر پایه‌ی مبانی متافیزیکی بنا خواهند شد. بنابراین مفروضات الهیاتی در این میان می‌توانند به خوبی نقشی برجسته را ایفا نمایند(همان، p.xviii). روش تفکر پایین به بالا(اسقرایی) در برابر روش تفکری مبناگروانه و بالا به پایین(قیاسی) است، که مطابق آن یک فرد می‌تواند از اصول کلی مفروض به یافته‌های جزئی در باب عالم برسد. او معتقد است، شیوه‌ی استقرایی را می‌تواند در مورد تفکر الهیاتی نیز به کار گرفت(Polkinghorne 2005a: 93).‌

به باور پالکینگ‌هورن هم علم جدید راهی را به سوی ورود الهیات و تفکر دینی در فهم جهان گشوده است و هم لازمه‌ی تفکر دینی مشارکت در علم و تبیین علمی جهان است(Polkinghorne 2005b: ix). از طرفی، از آنجا که خداوند نزد مومن، حقیقتا مبنا و خالق همه‌ چیز است، هر پژوهش فکری و علمی در جهت کشف عالم باید نسبتی با تفکر الهی داشته باشد و نهایتا جهان در پرتو این باور فهمیده خواهد شد که حکمت و اهداف آفریننده‌ی عالم در پس پرده‌ی قوانین و ساختارهای جهان حاضر است(Polkinghorne 2009: 9).

ترکیب علم و دین راهی میان گفت و گو و یکپارچگی علم و دین:

آنچنان که باربور توضیح می‌دهد، گفت و گو عنوانی است برای مجموعه‌ای از دیدگاه‌ها در رابطه با ارتباط علم و دین که از مدل استقلال فراتر می‌روند، اما از طرفی به میزان ارتباطی که در مدل یکپارچگی(که در ادامه معرفی خواهد شد) مطرح است نیز نمی‌رسند. در این نگاه راه ارتباط علم و دین وجود دارد، اما این مجرا کلی خواهد بود و نه مرتبط با نظریات خاص علمی یا اجزای باور دینی(باربور ۱۳۹۲: ۲۱۸).

برای ذکر نمونه‌ای از امکان گفت‌و‌گو، این مسئله اساسی که علم برای شناخت جهان نیازمند است تا آن را قابل فهم بداند، یک مفروض اساسی در علم است، اما از طرفی هیچ‌گاه در خود علم مطرح نیست، در حالیکه باور دینی می‌تواند توجیه خوبی برای این مسئله فراهم نماید(باربور ۱۳۹۲: ۲۱۸).

در مدل یکپارچگی، مدافعان فراتر می‌روند و معتقدند نوعی وحدت میان علم و دین امکان‌پذیر است. باربور، سه راهکار زیرین را جزو معتقدان به مدل کلان یکپارچگی می‌داند که عباتند از: ۱. الهیات طبیعی  ۲.  الهیات طبیعت ۳.  تلفیق سیستماتیک(فلسفه پویشی)

برای فهم نگاه پالکینگ هورن نسبت به این دو مدل، باید دو وجه در رابطه با رابطه‌ی علم و دین را از یکدیگر تفکیک نماییم. مسئله‌ی نخست آنست که پالکینگ‌هورن چه نگاهی به وضعیت کنونی علم و دین دارد و مسئله‌ی بعدی آنست که مطلوب وی در رابطه با رابطه‌ی علم و دین چیست.

در مورد مسئله‌ی نخست، به نظر می‌رسد که او معتقد است زمینه‌های بسیار مساعد و مناسبی برای گفتگو و علاوه بر آن استفاده‌ی علم و دین از یکدیگر فراهم شده است و بلکه اساسا وجود مشابهت‌های روش شناختی میان علم و دین زمینه گفتگو‌ی آنها را فراهم می‌نماید. آنچنان که باربور نیز در رابطه با نگاه پالکینگ‌هورن چنین می‌گوید:" اخیرا نویسندگانی چند به توازی‌های روش‌شناختی مشابهی متوسل شده اند. جان پالکینگ‌هورن، فیزیکدان و عالم الهیات، نمونه‌هایی از داوری‌ شخصی و داده‌های انباشته از نظریه را در هر دو حوزه(علم و دین) ارائه می دهد(باربور ۱۳۹۲: ۲۲۸». به باور پالکینگ‌هورن، بدون شک، فعالیت علمی تحت تاثیر داوری‌های اجتماعی و فرهنگی قرار دارد، از این جهت که کدام مسئله ارزش پرداخت و هزینه کردن دارد. همچنان، تجربه نیز خود تفسیر پذیر است(Polkinghorne 2005a: 2-3).

پالکینگ‌هورن تلاش خود در پیوند علم و دین را نه یک تلاش صوری و بی‌دلیل که صرفا به خاطر تعلقات دینی او بوجود آمده است و نوعی تحمیل به فضای علم جدید و دین است، بلکه نوعی اقبال عمومی به سوی پیوند تفکر دینی و علم جدید می‌داند که در بستر پیشرفت علم جدید و تکامل تفکر دینی ایجاد شده و امکان‌پذیر است. در این راستا به باور او، در سالهای جدید می‌توان در میان دانشمندانی که به دنبال یافتن فهمی عمیق و دست‌یافتنی از جهان هستند، گرایشی مجدد به اینکه چنین فهمی در خداباوری وجود دارد مشاهده نمود. ساختار زیبای قوانین جهان، که به طوری ماهرانه در ارتباط با یکدیگر سبب ثمربخش بودن آن شده است، سبب آن شده تا بسیاری از هوشمندی‌ای که در عمق و باطن تکامل جهان نهفته است، سخن گویند(Polkinghorne 2005b: 7). به بیان پالکینگ هورن، امروز دانشمندان به جای الهی‌دانان هستند که(در عمل) مشغول الهیات طبیعی‌اند. از نظر او، پاول دیویس[۸ ] فراتر می‌رود و می‌نویسد:"ممکن است خیالی به نظر رسد، ولی به عقیده‌ی من علم راه برتری نسبت به دین به سوی خداوند پیشنهاد می‌دهد(Polkinghorne 2007: 76).

اما در مورد وجه دوم و آنچه مطلوب پالکینگ‌هورن در رابطه با علم و دین است، به نظر می‌رسد او به دنبال ارتباطی فراتر از گفتگو میان علم و دین است و به دنبال راهی برای ترکیب روش‌مند آندوست و ترکیب آن دو را در شناخت حقیقت عالم ضروری می‌داند. آنچنانکه او می‌گوید:"علم با همه‌ی جذابیتش برای رفع عطش دانستن(حقیقت عالم) کافی نیست، چرا که علم تنها یک بعد از واقعیت چند لایه‌ای که ما در آن زندگی می‌نماییم را توصیف می‌کند، و خود را محدود به حوزه‌ی غیر شخصی و عمومی می‌نماید و امور شخص‌وار و خاص را کنار می‌گذارد(Polkinghorne 2005a: ix) ».

بنابراین، پس از آنکه، به باور پالکینگ‌هورن، اساسا روش علم و دین امکان گفتگو و همکاری آنها را فراهم می‌نماید و بعلاوه وضعیت کنونی علم و دین نیز این بستر را به خوبی فراهم نموده است، وی تلاش دارد تا فراتر رود و علم و دین را در کشف حقیقت عالم متحد و ترکیب نماید، اگرچه با توجه به تفاوت‌های آنها. آنچنان که سیلوا در این رابطه می گوید که پالکینگ‌هورن از طرفی متعهد به تفکر دینی است و از طرف دیگر یک دانشمند برجسته‌ در حوزه‌ی فیزیک جدید است، بنابراین تلاش او با استفاده از قابلیت‌های واقعی‌ای که در این دو حوزه برای پیوند وجود دارد، رسیدن به تبیین کامل جهان با استفاده از ظرفیت‌های آنهاست(Silva 2012: 1).

در حقیقت در نگاه پالکینگ‌هورن ارتباط مطلوب علم و دین، یک ارتباط مستمر و اثرگذار و تعیین کننده است. برای مثال او در رابطه با پرسش‌هایی که علم در برابر دین قرار می‌دهد، می‌گوید:" علم تصویری از عالم به ما نشان می‌دهد که در نهایت آن عالم دچار اضمحلال و فروپاشی می‌گردد. این پیش‌بینی قابل اعتماد علم سوالاتی جدی را پیش‌روی تفکر دینی می‌گذارد که حقیقتا انجام عالم به عنوان آفرینش الهی به چه نحوی خواهد بود(Polkinghorne 2002: xviii) ». همچنین در رابطه با تبادل مفاهیم میان علم و دین بیان می‌کند که، برای مثال، ارسطو در زمان خود از ماده و صورت سخن می‌گفت، اکنون ما به طور مشابه از انرژی و اطلاعات سخن می گوییم. و همچنان که آکویناس از علم ارسطویی زمان خویش بهره می‌برد و در مورد مسائل الهیاتی سخن می‌گفت، ما نیز امروز باید از علم روز خود در تبیین مسائل الهیاتی بهره ببریم(Polkinghorne 2002: 19). بنابراین او دیوار میان علم و دین را برمیدارد و معتقد است:" شواهد و قرائن می‌توانند له یا علیه مدعیات دینی به کار روند، همچنان که می‌توانند له یا علیه نظریات علمی، همچون نظریه‌ی تکامل زیست‌شناختی به کار روند، اگرچه برخی معتقدند این نظریه اساسا علمی نیست-همچون پوپر- و فاقد قوه‌ی پیش‌بینی می‌باشد(Polkinghorne 2007: 45) » .

بر این اساس، باید توجه نمود که مدل مطلوب پالکینگ‌هورن مایه‌هایی بیش از مدل گفت و گو دارد که در آن امکان ارتباط علم و دین در مسائل کلان و مرزی شکل می‌گیرد، و امکان ارتباط و تعامل مستقیم‌ آنها در وصف عالم نیست. اما از طرف دیگر، وی همچون الهیات پویشی به دنبال آنچنان وحدت میان علم و دین نیز نیست که در آن مفاهیم اساسی دین برای مثال، دچار تحول بنیادین برای سازگاری و اتحاد با علم شوند. برای مثال در این زمینه پالکینگ‌هورن در برابر الهیات پویشی از خداوند شخصی که صفات کمال مطلق را داراست حمایت می نماید آنچنان که کارل می‌گوید پالکینگ‌هورن مخالف نگاهی همچون الهیات پویشی است که تغییرناپذیری و قدرت مطلق الهی را انکار می‌نماید(Carroll 2008: 6).

فیزیک نوین و مشیت(فاعلیت) الهی در عالم، نمونه‌ای از امکان ترکیب علم و دین:

از مهمترین موضوعاتی که پالکینگ‌هورن در حوزه‌ی علم و دین بدانها پرداخته است و آن موضوع را کلیدی مهم برای حل مسائل موجود در این زمینه می‌داند، مسئله‌ی مشیت الهی و فاعلیت خداوند در جهان است. آنچنان که می‌گوید:" در سال ۱۹۸۸ من شروع به نوشتن کتاب Science and Providence کردم، چرا که در انتظار این بودم که گفتگوی بعدی در عرصه‌ی علم و دین، متوجه موضوع ساختار علی جهان بر اساس تبیین علمی در ارتباط با این باور دینی که مشیت الهی در جهان و تاریخ آن فعال است، خواهد بود(Polkinghorne 2005b: ix) ».

پیش از ورود به راهکار پالکینگ‌هورن در این زمینه بیان کوتاهی در رابطه با تاریخچه و اهمیت مسئله‌ی علم جدید و مشیت الهی مفید خواهد بود.

اثرات علم مدرن بر مسئله ارتباط خداوند با عالم

به باور ایان باربور تاثیر علم مدرن، که با کارهای گالیله و نیوتن شکل گرفت و رشد یافت، بر اندیشه‌ی دینی، در هیچ موردی بیش از تعدیل نقش خداوند در ارتباط او با طبیعت نبود. در علم جدید خداوند عمدتا طراح ʺماشین جهانیʺ تصویر می‌شد، هرچند کوشش‌های گوناگونی انجام می‌گرفت تا مجالی برای فعل مدام خداوند در نظم طبیعی و مکانیکی عالم پیدا شود(باربور ۱۳۹۲: ۸۰ ). اما به هر روی علم با تبیین جهان به صورت خودبنیاد و بی‌نیاز از هرگونه مداخله‌ی خداوند، سبب تقویت نگاه دئیستی نسبت به خداوند شد.

در حقیقت، تبیینی مکانیکی و موجبیتی از عالم که همه‌ی رخدادهای عالم را بر اساس قوانین ضروری فیزیکی تبیین می‌نمود، چیزی بود که علم جدید پایه‌گذار آن بود و تمام تلاش خود را برای دست‌یافتن بدان انجام می‌داد. این تلاش‌ها تفکر دینی را نیز هرچه بیشتر بدین سو می‌کشاند که از تبیین‌هایی که با این نگاه می‌تواند متعارض باشد، دست بردارد، و از جمله مهمترین آنها باور به فعل خاص خداوند و یا معجزاتی بود که برخلاف جریان طبیعی جهان و قوانین فیزیکی-مکانیکی آن انجام می‌گرفت.

این نگاه با رشد و توسعه‌ی علم جدید، که نگاهی مکانیکی و خود بنیاد به عالم داشت، هرچه بیشتر زمینه‌ی به حاشیه رفتن خداوند و تثبیت شدن نگاه دئیستی به او را فراهم آورد. اما (خصوصا با توسعه‌ی جهان‌بینی علمی) هرچه جهان به صورت خودبنیاد تبیین می‌گشت، خداوند بیشتر از پیش به حاشیه می‌رفت(Carroll 2008: 13). رشد دئیسم، و حتی الحاد، در قرن هجدهم بدون شک تاحدی مربوط به تایید رویکرد مکانیکی به عالم توسط علم معاصر بوده است(Polkinghorne 2009: xv).

حتی در این دوران فیلسوفان بسیاری تلاش کردند تا تصویر یک جهان مکانیکی را با اعتقاد به خداوند وفق دهند. در تفکر دکارت، دوگانه‌انگاری شدید میان ذهن و ماده، قلمرویی را برای عملکرد خداوند و نفس انسان فراهم آورد. بدین سان، از نظر دکارت، خداوند از راه شرکت ذهن انسان در قلمروی ایده‌ها شناخته می‌شد (باربور ۱۳۹۲: ۶۷) و عمل می‌نمود و جهان فیزیکی به طور کاملا موجبیتی بر اساس قوانین مکانیکی به پیش می‌رفت.

کنار رفتن نگاه پیشین مکانیکی به عالم و وجود عدم قطعیت ذاتی درجهان براساس تحولات فیزیک نوین:

پالکینگ‌هورن، در این زمینه بیان می‌کند که پیشرفت‌های ما در فهم علمی از فرآیند جهان ما را قادر ساخته است تا فراتر از مدعای ساده‌انگارانه‌ی کفایت نگاه مکانیکی به عالم(در فیزیک کلاسیک) رویم(Polkinghorne 2005b: 4). توجه به علوم طبیعی نشان می‌دهد پیشرفت‌های صورت گرفته در فیزیک در قرن اخیر رویکرد مکانیکی صرف به عالم را که در قرون پیشین مورد حمایت بود، منسوخ نموده است(Polkinghorne 2005b: 18). به باور وی، نظریه‌ی کوانتومی نخستین شاخه‌ی فیزیک است که آشکار نمود که قوانین طبیعت ویژگی پیش‌بینی پذیری قطعی ندارند و در عوض آنها گاهی اوقات تنها می‌توانند شکلی احتمالی به خود بگیرند(Polkinghorne 2000: 2).

بنابراین، به بیان او، باید توجه کنیم که جهان فیزیکی هرچه باشد، نگاه صرفا مکانیکی بدان از میان رفته است(همان). نگاه علم به علیت در جهان (اکنون) یک نگاه مطلق نیست که منجر به بسته بودن جهان به لحاظ علیت فیزیکی شود(Polkinghorne 2006: 1). امروز ما فهمیده‌ایم که حتی در سطح ماکرو که پیشتر فیزیک کلاسیک(به ظاهر) تبیینی کامل از آن بدست داده بود، آزادی‌ و نامعلومی‌ای نسبت به گذشته وجود دارد که تصویر مکانیکی و موجبیتی پیشین را از میان برمی‌دارد(Polkinghorne 2005b: 37).

علاوه بر مسئله‌ی عدم قطعیت برآمده از مکانیک کوانمتومی، پالکینگ‌هورن در رابطه با پدیده‌های آشوبناک که در فیزیک جدید شناخته شده‌اند، نیز می‌گوید:"در پدیده‌های آشوبناک، تغییری جزئی می‌تواند منجر به تغییری کلی در رفتار آینده‌ی سیستم گردد. در همه‌ی این پدیده‌های جدید،(حتی) روش تقلیل‌گرایانه‌ی علم آموخته است که نمی‌توان طبیعت را به طور اتمیستی تبیین نمود(Polkinghorne 2002: 17). ‌او در رابطه با تفسیر واقع‌گرایانه از پدیده‌های آشوبناک می‌گوید:"من خود از تعبیر واقع‌گرایانه‌ در رابطه با نظریه‌ی آشوب حمایت می‌نمایم که پیش‌بینی ناپذیری را مربوط به گشودگی‌حقیقی در عالم می‌داند(Polkinghorne 2005a: 35).

در ادامه پالکینگ‌هورن تذکر می‌دهد که پذیرش این رویکرد که در ذات عالم گشودگی(عدم قطعیت) وجود دارد، نه به معنای کنار گذاشتن اصل دلیل کافی[۹](و پذیرا شدن وجود صدفه در عالم) است، بلکه، این موضوع نشان می‌دهد که گستره‌ی عللی که در ساخت آینده‌ی عالم موثرند، تنها محدود به عللی که روش تقلیل‌گرای فیزیکی به دنبال آنهاست و آنها را براساس انتقال انرژی بیان می‌نماید نیست(Polkinghorne 2005a: 35).

امکانات برخاسته از علم جدید در موضوع رابطه‌ی خدا با عالم:

رکن مهم نظریه‌پردازی پالکینگ‌هورن در رابطه با مسائل الهیاتی از جمله ارتباط خداوند با عالم، همچنان که پیشتر ذکر گردید، استفاده از ظرفیت‌ها و شواهد علمی است. در این راه دو اصل رویکرد پالکینگ‌هورن را هدایت می‌نماید: اول اینکه خداوند جهان را هدایت می‌نماید و در آن مطابق با طرح خویش فعال است و دوم اینکه علم جدید ابزارتوانمندی در تبیین و توضیح جهان است(Silva 2012: 1).

در این رابطه، او بر این باور است که پیشرفت‌های صورت‌گرفته در علم جدید، خصوصا فیزیک نوین، نه تنها تصور پیشین نسبت به عالم و از طریق آن خدا و رابطه‌ی او با عالم را از میان برداشته است، بلکه ظرفیت‌ بسیار مناسبی برای طرح الگویی نو و موفق از امکان ارتباط خداوند با عالم در وحدت با فیزیک نوین به دست داده است. به باور پالکینگ‌هورن اکنون و بر اساس نظریات فیزیک جدید، می توان گفت که چگونه ایده‌های نیوتنی در مورد سیستم‌های بسته(به لحاظ علیت فیزیکی) کل حقیقت عالم نیست، بلکه جهان به مراتب عجیب‌تر و هیجان‌انگیزتر از چیزی است که نیوتن تصور می‌کرده- حتی در مورد چیزهایی که او در رابطه با آنها به موفقیت بزرگی دست یافته بود- است(Polkinghorne 1998: 66). علم نیوتنی جهانی را تصویر می‌نمود که در آن اجزای مجزای عالم در چارچوبی مکانی و زمانی مطلق حرکت می‌کردند. فیزیک نوین این تصویر را با تصویری که در آن اجزای عالم در ارتباط مداوم با یکدیگرند و یک کل را می‌سازند جایگزین نمود(Polkinghorne 2002: 16).‌

در نگاه جدید به عالم، آزادی و انعطاف‌پذیری حقیقی در عالم وجود دارد، و عالم نتیجه‌ی قطعی گذشته‌ی خویش نیست. اگرچه، پذیرش این آزادی هرگز به معنای کنار گذاشتن اصل دلیل کافی نیست، بلکه به معنای وجود فضایی برای ورود و تعامل انواع دیگر علیت- فراتر از تبادل انرژی میان اجزای فیزیکی و در حقیقت علیت فیزیکی- خواهد بود(Polkinghorne 2006: 5). نتیجه‌ی از میان رفتن پیش‌بینی پذیری، وجود آزادی در روند تکامل جهان است، چیزی که این امکان را به فیزیک می‌دهد که نه تنها هستی ثابت[۱۰] ( همچون قوانین ثابت) را تبیین نماید که تغییر[۱۱]واقعی( تاریخ تکاملی سیستم‌های پیچیده) را نیز به رسمیت بشناسد و براین اساس آینده نتیجه‌ی قطعی حال نیست(Polkinghorne 2005b: 37).

حال در استفاده از ظرفیت تصویر جدید علم از عالم در پیوند با تفکر دینی، او معتقد است نخستین مسئله آنست که توجه نماییم که چطور تحلیل نظام علی جهان بر اساس نگاه علم، حقیقتا راهی را برای تطابق با این باور که مشیت الهی در جهان فعال است باز می‌نماید(Polkinghorne 2005b: ix). به باور او، اکنون این واضح است که علم نتوانسته نشان دهد که جهان به لحاظ علی بسته است. علم نمی‌تواند چیزی به ما بگوید تا مجبور شویم تجربیات مستقیم خویش از افعال قصدمند خود را انکار کنیم و همین‌طور بر خلاف گذشته و براساس، فیزیک جدید، علم نمی‌تواند مانع باور مومنان به مشیت و اراده‌ی الهی در پیشبرد تاریخ جهان گردد(Polkinghorne 2005a: 37).

ابتکار پالکینگ‌هورن در مواجهه با بستر امکانی‌ای که فیزیک جدید و خصوصا نظریات کوانتوم و سیستم‌های آشوبناک در اختیار گذارده‌اند در استفاده از ظرفیت نگاه دینی و ترکیب آن با علم جدید، آنست که اولا تاکید نماید که بنابر این نظریات و تعبیر رایج آن -تفسیر کپنهاگی- که پالکینگ‌هورن از آن دفاع می‌نماید و آن را مطابق با رویکرد واقع‌گرایی انتقادی می‌داند، علم نه تنها نمی‌تواند مدعی کفایت و تمامیت علل فیزیکی در تبیین جهان شود که مهمترین نظریات علمی جدید خلاف آن را نشان می‌دهند و بنابراین وی مدعی است که علل فیزیکی حقیقتا در پیشبرد حوادث جهان کفایت نمی‌نمایند، اما در گام بعد، او از آنجا که پایبند به اصل دلیل کافی است و نمی‌تواند زیر بار این مطلب رود که تعین حوادث جهان که نسبت به علل فیزیکی نامتعین هستند-مطابق با قرائت رایج در فیزیک جدید- توسط صدفه و شانس حقیقی تعیین می‌شود، معتقد است این مسئله راهی برای عاملیت علل دیگری همچون اراده‌ی انسانی و فراتر از آن اراده‌ی الهی باز می‌نماید تا در گستره‌ی امکانی‌ای که فیزیک جدید نشان داده عمل نمایند. پالکینگ‌هورن در این رابطه می‌گوید:"اگر نگاه علمی از نظم جهان بتواند جایی را برای آزادی و اختیار انسان بدون برهم زدن روش علمی فراهم نماید، آنگاه آن می‌تواند فضایی را برای آزادی و ورود اراده‌ی الهی در جهان نیز فراهم نماید  (Polkinghorne 2005b: 14) » . و البته به لحاظ علمی چنین تشخیص داده شده است که فرآیند جهان به طور مناسبی انعطاف‌پذیر است و بنابراین اجازه‌ی مشارکت خداوند و انسان را در ساخت آن می‌دهد(Polkinghorne 2005b: 49).

از طرف دیگر در نگاه او علم جدید ظرفیت بسیار خوبی برای ارتقاء فهم دینی نسبت به جهان فراهم نموده است که بر اساس آن، می‌توان گشودگی حقیقی جهان که کشف علم جدید است را ظرفیت عطاشده‌ای دانست که خداوند بدان عطا کرده تا امکان‌های مختلف را بکاود و معین سازد تا خود را شکل دهد. بنابراین او با استفاده از تبیین علم جدید از عالم، معتقد است خدا همچون عروسک‌گردان جهان نیست، که هر پدیده‌ را آنگونه که می‌خواهد بر اساس خواست ضروری و قطعی و طرح یکتای الهی حرکت دهد، بلکه از آنجا که وجود عشق‌ورز او صبور و لطیف است، رضایت او در اینست که اهداف الهی از طریق راهی گشوده در جهان که بوسیله‌ی آن مخلوقات از طریق ارتباط با یکدیگر آن را به پیش‌ می‌برند محقق گردد(Polkinghorne 2002: 15).‌ این رویکرد به اعتقاد او، نه صرفا به این خاطر که مطابق با برداشت علمی از جهان بوده است، بلکه همچنین به این دلیل که مدخلی برای تطابق با تجربیات اساسی انسانی در مورد فاعلیت ارادی و همین‌طور درک تعامل هدایت‌گونه‌ی خداوند با جهان است مورد پذیرش و توافق او است(Polkinghorne 2000: 3).


منابع : 

Carroll, William E. 2008. Divine Agency, Contemporary Physics, and the Autonomy of Nature Heythrop XLIX

Polkinghorne, John. 1998. Belief in God in the Age of Science: Yale University press

۲۰۰۰٫ Science and Theology in the twenty-first century. Zygon 35

۲۰۰۲٫ The God of Hope and the End of the World: Yale University

 2005a. Exploring Reality: The Interwinig of Science and Religion: Yale University press

۲۰۰۵b. Science and Providence: SPCK Tempelton Foundation Press

 2006. Space, Time, and Causality. Zygon 41

۲۰۰۷٫ One World: The Interaction of Science and Religion: Tempelton Foundation Press

 2009. Theology in the context of Science: Yale University

Silva, Ignacio A. 2012. John Polkinghorne on Divine Action: a Coherent Theological Evolution. Science and Christian Belief 24

باربور, ایان. ۱۳۹۲. علم و دین تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی


[۱] John Polkinghorne

[۲] Science and Religion

[۳] Ian Barbour

[۴] Grand Unified Theory

[۵] Theory of Everything

[۶] Emergentism

[۷] Critical Realism

[۸] Paul Davis

[۹] Principle of Sufficient Reason

[۱۰] Being

[۱۱] Becoming

متن شما