رئالیسم یا آنتی رئالیسم علمی – بخش دوم

نیما نریمانی / مدیر کارگروه علم و دین / دانشجوی دکتری فلسفه دین / [email protected]

رئالیسم یا آنتی رئالیسم علمی – بخش دوم

اشکال واردشده‌ی بعدی که ضربه‌ی سختی به ادعای رئالیست‌ها وارد آورده را ، لری لاودن[۱] بیان می‌کند.

 او در ابتدا با ذکر برهان رئالیست‌ها مبنی بر اینکه موفقیت نظریات علمی دلیلی بر درستی و یا لااقل صحت تقریبی این نظریات است، سعی در نشان‌دادن منتج نبودن این استدلال دارد  

اما در ادامه وی مثال‌هایی را در تاریخ علم ذکر می‌کند که شرط رئالیست‌ها مبنی بر موفق بودن را به ادعای او دارا هستند

  اما نظریات اخیر علمی آن‌ها را ابطال کرده‌اند و بنابراین خود رئالیست‌ها نیز به صحت آن‌ها باور ندارند.

ازجمله مثال‌هایی که لاودن در این رابطه ذکر می‌کند عبارت‌اند از:

کره‌های بلوری عهد باستان و قرون‌وسطی در کیهان‌شناسی

اخلاط اربعه در پزشکی

نظریه‌ی بیرون‌ریزی در الکتریسیته‌ی ساکن

اعتقاد به انقلاب‌های رخ‌داده در پوسته‌ی زمین (Catastrophism)

ماده‌ی گرما و انتقال آن در شیمی

اتر در الکترومغناطیس

اتر در نور و…

او با ذکر مثال‌هایی از این قبیل بیان می‌کند، که نظریاتی همچون نظریات ذکرشده بااینکه در زمان خود نظریات موفقی محسوب می‌شده‌اند، اما امروز نظریات جدید علمی بطلان آن‌ها را آشکار کرده‌اند و این خود دلیل محکمی بر این موضوع است که موفقیت یک نظریه در توضیح و پیش‌بینی پدیده‌ها دلیلی بر صحت و درستی آن نیست. همچنین لاودن این ادعا را که برخی در مورد نظریات علمی بیان کرده‌اند که ترم‌های اساسی نظریات قدیم در نظریات جدید باقی می‌ماند و نظریات قدیم حالت‌های خاص نظریات جدید هستند را  نیز رد می‌کند و با آوردن مثال‌هایی مانند مکانیک کلاسیک و مکانیک کوانتومی یا مکانیک آماری و ترمودینامیک ماکروسکوپی نشان می‌دهد که در این مثال‌ها هرگز این اتفاق نیافتاده است. [i]  

بررسی اشکالات برهان ارجاع به بهترین تبیین:

اشکال نخست که توسط ون‌فراسن بیان شد ازاین‌قرار است که برای توضیح موفقیت علوم نیازی به قائل شدن به‌درستی نظریات علمی نیست و کافی است از مفهومی به نام کفایت تجربی سخن گفته شود. در حقیقت دلیل موفقیت نظریات علمی آن است که گذرگاه‌های تجربی را پشت سر گذاشته‌اند و هیچ مشاهده‌ی تجربی خلاف آن‌ها وجود ندارد علاوه‌ی براین میان چند نظریه که کفایت تجربی یکسان دارند هیچ‌یک را نمی‌توان ارجح بر دیگری دانست.

 به نظر می‌رسد ون فراسن در این بیان خود چند نکته را در نظر نگرفته است؛ اول آنکه این توضیح قدرت پیش‌بینی نظریات علمی را توضیح نمی‌دهد، اگر نظریه‌ی علمی بتواند حادثه‌ و پدیده‌ای را در آینده‌ پیش‌بینی کند و این پیش‌بینی موفق باشد، حال چگونه باکفایت تجربی می‌توان این موفقیت را توضیح داد. بعلاوه کفایت تجربی علت موفقیت را توضیح نمی‌دهد درحالی‌که میان صدق نظریات و موفقیت آن‌ها رابطه‌ای علی برخلاف نظر فراسن برقرار است، اما میان کفایت تجربی و موفقیت رابطه‌ی علی وجود ندارد.

 در مورد عدم رجحان میان نظریاتی که از کفایت تجربی یکسانی برخوردارند نیز به نظر می‌رسد نظر فراسن نظر کاملی نیست، چراکه اولاً علاوه بر ملاک تجربه می‌توان منطق و قواعد ریاضی را نیز دخیل کرد و ممکن است برخی نظریات در این میان سازگارتر با قواعد منطق و ریاضی باشند و حتی برخی ناسازگار باشند و بتوان آن‌ها را هدف کرد. بعلاوه نگاه او به انتخاب میان نظریات مختلف نگاه ایستایی است، درحالی‌که اگر دانشمند با چند نظریه که از کفایت تجربی یکسانی برخوردارند مواجه شود باید آزمونی را ترتیب دهد که این نظریات در آن آزمون نتایج متفاوتی دهند و آن‌وقت معلوم شود کدام‌یک باید ابطال شوند.

درباره‌ی موفقیت علوم نکته‌ای که توجه به آن مفید است، آنکه یک نظریه برای شکل‌گیری و مطرح‌شدن، از آزمون‌های اولیه‌ای عبور می‌کند که شرایط گذر از این آزمون‌ها در آن نظریه تعبیه ‌میشوند، در حقیقت دانشمند در ابتدای کار به‌گونه‌ای نظریه‌ی خود را سامان می‌دهد که بتواند از آزمون‌های پیشروی خود عبور کند و درنتیجه، عبور نظریه از این آزمون‌ها دیگر موفقیتی برای آن نظریه محسوب نمی‌شود، بلکه این موفقیت از ابتدا در آن تعبیه‌شده است. بنابراین هنگامی می‌توان از موفقیت یک نظریه سخن گفت که آزمونی را پشت سر گذارد که از ابتدا در آن تعبیه نشده‌ باشد و یا پیش‌بینی بدیع انجام دهد. چراکه در غیر این صورت نظریه در ابتدا برای توضیح پدیده‌هایی خاص شکل می‌گیرد و قابلیت توضیح آن پدیده‌ها در آن تعبیه می‌گردد، حال آن پدیده‌های توضیح داده ‌شده توسط نظریه باید تأییدی بر صحت آن نظریه باشند که این‌یک دور است و منطقی نیست و بنابراین تائید این پدیده‌ها موفقیتی برای آن نظریه  نخواهد بود.

اما در مورد اشکالات لاودن به نظریه رئالیسم باید در ابتدا توجه کرد که آیا نظریاتی که لاودن به‌عنوان نظریات موفق غلط معرفی می‌کند آیا واقعاً موفق به معنایی که ذکر شد بوده‌اند یا نه؟ به نظر می‌رسد با این تعریف برخی از مثال‌های لاودن حذف می‌شوند زیرا موفقیت آن‌ها در آن‌ها تعبیه‌شده بوده است و موفقیت آن‌ها در اثر تائید پدیده‌هایی بوده است که اساساً نظریه برای توضیح آن‌ها شکل‌گرفته است.( مانند اتر در الکترومغناطیس، phlogiston در گرما، شارش در الکتریسیته ساکن و…)

در مورد نظریات دیگری که به معنای واقعی موفق بوده‌اند ولی امروز ابطال‌شده‌اند، مانند نظریه نیوتن یا مکانیک کلاسیک سخن لاودن صحیح است و این نشان می‌دهد که پاره‌ای از نظریاتی که در زمان خود موفق بوده‌اند غلط بوده‌اند و از این گزاره می‌توان نتیجه گرفت که چه‌بسا نظریاتی هم که امروز موفق‌اند دلیل محکمی برای صحت آن‌ها نیست و می‌توانند غلط باشند.

 اما به‌راستی چه نسبتی میان موفقیت و صدق یک نظریه وجود دارد؟

بااینکه لاودن نشان داده است که این‌چنین نیست که اگر نظریه‌ای موفق بود، الزاماً درست باشد، نمی‌توان منکر ارتباط موفقیت و صدق نظریات علمی شد. اتفاقی که در مورد نظریاتی که لاودن به‌عنوان نظریات موفق غلط ذکر کرد رخ‌داده است، آن است که این نظریات نیز زمانی احتمال صحت خود را از دست دادند که ناموفقیت آن‌ها آشکار شد و این امر روشن است که:

۱- نظریه‌ی ناموفق قطعاً صادق نیست.

۲- نظریه‌ی صادق قطعاً موفق است.

اما در مورد نظریه‌ای که امروز موفق است، چه می‌توان گفت؟ آیا می‌توان مانند رئالیست‌ها ادعا کرد که این نظریه درست است(یا تقریباً درست است) و یا اینکه همچون آنتی رئالیست‌ها گفت موفقیت این نظریه هیچ ارتباطی به صدق آن ندارد و اساساً نباید به صدق نظریه فکر کرد؟

اگر به تاریخ علم مراجعه کنیم، مشاهده خواهیم کرد که اگر به نظریات موفق به‌عنوان یک نظریه‌ی جهان‌شمول و کامل نگریسته شود، به‌احتمال بسیار زیاد ابطال‌شده است. اما اگر به نظریه‌ی علمی به‌عنوان تلاشی برای فهم واقعیت نگریسته شود و از ادعای جهان‌شمولی و تام و کامل بودن نظریه دست برداشته شود، آنگاه مشاهده خواهیم کرد که نظریات علمی چقدر فهم انسان را از طبیعت تکامل بخشیده‌اند و رازها و پدیده‌هایی را که برای او ناپیدا بوده‌اند را کشف کرده‌اند. در حقیقت نظریه‌ی علمی ساختاری ذهنی است که دانشمند پس از مشاهده‌ و آزمایش بر پدیده‌های گوناگون آن را ابداع می‌کند تا بتواند آن پدیده‌ها را توجیه کرده و توضیح دهد. حال این ساختار ذهنی بااینکه دلیلی بر صدق آن نیست، اما باید به آن به چشم ساختاری که واقعیت را توصیف می‌کند نگریسته شود تا از پتانسیل واقع‌نمایی آن تا حد امکان استفاده گردد، و این بدان معناست که این ساختار ممکن است باعث کشف ماهیتی جدید در میان ماهیات کشف‌شده شود و یا به کشف ارتباطی جدید میان ماهیاتی قدیمی منجر شود درحالی‌که آن نظریه به کلیتش نه درست باشد و نه نزدیک به درست. کما اینکه در تاریخ علم نیز یک چنین روندی مشاهده می‌کنیم؛ یعنی نظریاتی که امروز کاملاً ابطال‌شده‌اند، خود باعث کشف پدیده‌های جدید و یا روابط جدید میان پدیده‌ها شده‌اند. مثال خوبی که برای توضیح این روند می‌توان ذکر کرد، ساخت تکنولوژی‌های جدید بر اساس نظریات علمی است که توسط این تکنولوژی‌های جدید بشر موفق به کشف پدید‌ه‌های جدید شده است. در حقیقت درباره‌ی اینکه یک نظریه‌ی علمی چقدر صادق است، هیچ سخن مستدلی نمی‌توان آورد، اما دو نکته را باید در مواجهه با نظریه‌ی علمی موردتوجه قرارداد:

 اول آنکه تفسیر یک نظریه‌ی علمی به‌صورت واقعی باید باشد تا از پتانسیل واقع‌نمایی نظریه استفاده شود و چنانچه نظریه قابلیت کشف روابط و پدیده‌های جدید را دارد از این قابلیت استفاده شود.

دوم آنکه گرچه میان موفقیت نظریه و صدق آن ارتباط منطقی وجود ندارد، اما هر چه نظریه موفق‌تر باشد و بتواند پدیده‌های بیشتری را توضیح و پیش‌بینی کند از ناموفقیت و درنتیجه غلط بودن بیشتر فاصله گرفته و درنتیجه بیشتر می‌توان بدان امید داشت که توصیفی صادقانه از واقعیت ارائه دهد گرچه همیشه باید خود را برای ابطال شدن آن نظریه آماده ساخت.

 

 

 

 


[i] Laudan, L., 1981, ‘A Confutation of Convergent Realism’, Philosophy of Science, p 9,10,16

 

 

 

 

 

 


[۱] Larry Laudan

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن شما