دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

محمدقائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه/ [email protected]

دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز / پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

نگاهی به ریشه مشکلات بحران بازسازی سرپل ذهاب

هوای خوب و آب کافی؛ همین دو مورد می‌توانست زمینه‌ای باشد برای وضعیت بسیار بهتر شهری چون سرپل ذهاب، اما نشده. می‌توانست بستری عالی برای احیای شهر پس از زلزله بشود، اما نشده. مشکل کجاست؟ اختصاص به سرپل دارد یا خیر؟ کرند این‌طور نیست؟ کرمانشاه؟ و یا اصلاً دیگر شهرهای ایران، این‌طور نیستند؟ مزیتی برای خروج از وضعیت فعلی ندارند؟ معمولاً در جواب‌هایی که تکنوکرات ها و حتی اکثر متفکران به این سؤال‌ها می‌دهند، دلایل فنی ارائه می‌شود ولی به نظر می‌رسد معضل فراتر از این‌ها باشد. چون در موارد دیگر هم ما این مشکل را داریم. بسیاری از بسترها و شرایط آماده است ولی مسائل حل نمی‌شوند. ماجرا چیست و مانع اصلی را در کجا باشد جست؟
ریشه ایراد آنجاست که ما همواره موانع را در محیط و بیرون از آگاهی و اراده انسان‌ها جست‌وجو می‌کنیم. کمتر به این توجه داریم که این مسائل باید توسط انسان‌ها حل شوند و شاید مشکل از نبود انسانی است که بتواند مسئله را حل کند، نه حضور موانع. به این نکته توجه نمی‌کنیم که برای حل این مسائل، به‌خصوص وقتی‌که بحرانی چندجانبه رخ می‌نماید، نیاز به طرحی تازه و ساختی متفاوت داریم. طرحی که نمونه قبلی نداشته باشد و صرفاً برساخت‌های قدیمی تکیه نکند. درست کردن یک ساخت تازه و افکندن طرحی نو، نیازمند انسانی است که آگاهی و اراده‌ای خودبنیاد داشته باشد و صرفاً در پی تقلید و کپی کردن نباشد. با ادبیات فلسفی، زمانی که سوژه وجود نداشته باشد، امکان ارائه طرحی تازه وجود ندارد تا ساختی جدید به وجود آید و واقعیت بیرونی را در راستای شناخت و مطلوبیت خویش دگرگون بکند. به نظر می‌رسد در مسائل گفته‌شده، معضل اساسی این است که سوژه‌ای برای طرح‌افکنی و تلاش جهت ساختی نو وجود ندارد و کارهایی که انجام می‌شود، صرفاً از سر تقلید و جزئی‌نگری مقلدانه است. این است که مسائل تلنبار شده و در موقع بحران حل ناشدنی می‌شوند.
برگردیم بر سر موضوع بازسازی شهر سرپل ذهاب. در این بحران، برای خود شهرنشینان سرپل امکان این‌که کاری تازه را شروع کنند تا شهر شکل جدیدی پیدا بکند وجود داشته است ولی چنین انسانی وجود ندارد تا تغییری بنیادین در ساخت شهری منطقه بدهد. نه‌تنها در شهر، که در میان تمام کردها هم این امکان وجود داشته اما در عمل چنین چیزی مشاهده نمی‌شود. این بحران نشان داد که در میان اقوام ایرانی سوژه فلسفی شکل نگرفته تا بتواند رابطه استعماری مرکز-پیرامون را تغییر بدهد، وگرنه صرف مناسبات امنیتی نمی‌تواند جلوی فربه‌شدن سوژه و طرح‌های تازه را بگیرد. نه‌تنها در میان اقوام، که در کل شهرهای دیگر هم ظاهراً چنین چیزی وجود نداشته و همه به دنبال الگوهای ثابت و تحلیل‌های همیشگی و تکراری بوده‌اند. به‌خصوص شرایط بحرانی زلزله و ضعف مرکز باعث شده که چتر امنیتی گسترش‌یافته بر همه حوزه‌ها دچار خلل بشود و حفره‌های زیادی برای میدان عمل سوژه‌ای که سودای فراتر رفتن از وضع موجود را دارد به وجود بیاید. اما با وجود ایجاد چنین امکانی پس از خرابی‌های زلزله، باز هم تحرکی از سوی مردم مناطق حاشیه‌ای و اقوام ایرانی مشاهده نمی‌شود. زلزله بحران‌آفرین تنها ظاهر شهر را خراب نکرده بلکه ساختارهای سنتی را هم با چالش روبه‌رو ساخته است. اگر سوژه‌ای حاضر می‌بود می‌توانست از خلأ ایجادشده پس از مواجه‌شدن نظام امنیتی با بحران زلزله استفاده کرده و ساخت نو مدنظر خویش را آرام‌آرام در منطقه پیاده کند. اما چنین اتفاقی روی نداده و مردم عادی و نخبگان، مانند کودکان بی‌سرپرست تنها به گذران زندگی در روزمرگی پیش رو اندیشده اند و بر طبق آن رفتار نموده‌اند.
این خمودگی و جبری مسلکی که بر شهر و کردها و شاید بتوان گفت اکثر قریب به اتفاق مردم ایران حاکم بوده، نشانه نبود سوژه‌ای فعال و طرح افکن است که تغییر واقعیت شهری سرپل را آرزو و وظیفه خویش بداند و بازسازی و توسعه شهر را از همان نقطه کانونی خرابی شروع بکند. اگر سوژه‌ای وجود می‌داشت، می‌توانست با استفاده از خیل خیرینی که از همان ابتدا تاکنون به شهر سرپل توجه نشان داده‌اند، امکاناتی را فراهم آورد و بازسازی را شروع بکند ولی در نبود سوژه، همین کمک‌ها هم سودی نبخشیده و حتی در موارد زیادی اثر سوء هم داشته است. مشاهده شهر به‌خوبی نشان می‌دهد که نوعی روحیه گداصفتی در شهر حاکم شده و مردم بیشتر به دنبال تأمین مایحتاج خویش از طریق کمک دیگران هستند تا انجام کار جدید. در برخی موارد می‌توان مسابقه بر سر گدایی را به‌خصوص در شهر مشاهده کرد. بااین‌همه، روستاها هم چندان از این خطر دور نیستند. درست است که وضعیت مردم در آنجا بهتر است و حتی امید به تغییر در آن‌ها بیشتر دیده می‌شود، ولی گداصفتی و تن‌پروری در آنجا هم‌ ریشه دوانده و چشم‌ها را به دست خیرین یا دولت دوخته است. بسیاری از مردم یا منتظر آن هستند که بنیاد مسکن و سپاه مشکلشان را حل بکند، یا گروه‌های خودجوش مردم‌نهاد و جهادی به دادشان برسند، یا سلبریتی های فضای مجازی کاری پیش ببرند، یا از طرف عربستان و اهل سنت عراق کمکی برسد؛ کمتر شده که خود مردم دست بر زانو بگذارند و به فکر تغییر محیط بر اساس خواسته‌ها بیافتند. هر ساختی نیازمند تخریبی است و با این زلزله، ساختار قدیمی کاملاً دگرگون‌شده است. فرصت خوبی بوده تا مردم خود منطقه یا دیگر مردم ایران، طرح‌های جدیدی بیاورند و کار ساخت شهر جدید را آغاز کنند. اما نبود سوژه ‌این فرصت‌ها را به تهدید تبدیل کرده است. مردم هیچ تصمیمی مبتنی بر اراده و آگاهی نمی‌گیرند و پذیرفته‌اند که در حاشیه و تبعی بمانند. پیروانی هستند که پیشوایانشان رهایشان کرده‌اند و آن‌ها هم نمی‌دانند چه بکنند. به نظر می‌رسد این وضعیت کمر ما ایرانیان را در هر بحرانی خواهد شکست و در زمانه گرگ‌صفتی و جنگ بزرگ جهانی (که در عرصه اقتصاد در جریان است)، مضمحلمان خواهد ساخت. مگر اینکه این حالت خمودی و جبری مسلکی را کنار بگذاریم و بر اساس آگاهی و اراده خویش عمل کنیم؛ و البته در نیل به اهداف درست، چشم امید به یاری حضرت حق داشته باشیم.