جهل مقدس و هستی فراموش‌شده !

محسن حسن نژاد

جهل مقدس و هستی فراموش‌شده !

مدت‌هاست که نام داعش یا دولت اسلامی عراق و شام ! گرداگرد رسانه‌ها می‌چرخد. عده‌ای آن را پدیده‌ی ننگ‌آور قرن تلقی می‌کنند. و رسانه‌ها هرروز اخباری را پیرامون این جنبش نوظهور ، به استماع شنوندگان می‌رسانند.

بااین‌حال به نظر می‌رسد که بسیار محتاجیم که دلایل ظهور چنین پدیده‌ای را در قرن ۲۱ ام و عصر جهان موسوم به متمدن موردبررسی قرار دهیم. این پدیده از بسیاری جهات بسیار مبهم است و درعین‌حال به نظر می‌رسد ، آن‌وقت که پای قضاوت به میان می‌آید ، همگان آن را پدیده‌ی بسیار ساده‌ای می‌انگارند. در بسیاری از موارد دست‌کم در ایران ، تحلیل‌های فنی‌تر و آکادمیک تر نیز حداکثر ، تلاش خود را به بازسازی تلقی‌های متعارف رسانه‌ای در سطحی نخبگانی تر محدود می‌کنند. و تمامی این امور دست‌به‌دست هم می‌دهند که هر چه بیشتر از شناخت داعش و جریانات مشابه آن ، بازبمانیم.
داعش پدیده‌ای ست که به دوران ما تعلق دارد. اگر حوادث تاریخی را بدون علت نمی‌دانیم، لاجرم باید ریشه‌های آن را در بسترها و زمینه‌های تاریخی خودمان جست‌وجو کنیم. به قول فلاسفه‌ی اسلامی ، کل حادثٍ مسبوقٌ بالقوه و الماده تحملها ! هر پدیده‌ی حادثی و زمانی ، محتاج ماده و زمینه‌ایست که امکان آن را با خود حمل می‌کند. پس اگر به صحنه از این منظر بنگریم توجه ما در باب داعش ، به جنبه‌های دیگری معطوف خواهد شد. عصر ما حامل ماده ایست که امکان ظهور پدیده‌ای همچون داعش را با خود حمل می‌کند. نباید نسبت به این نکات پراهمیت بی‌توجه باشیم.
اما مسئله این است که چه چیز باعث می‌شود ، که عصر ما حامل قوه‌ی داعش باشد؟ ریشه‌های ظهور داعش در عصر کنونی را باید در کجا جست‌وجو کرد؟
در ادامه تلاش خواهیم کرد که چندعاملی را که با ظهور این‌گونه جریانات در پیوند است ، شناسایی کنیم.

                                                           فراموشی غنای هستی!

بگذارید ، مسئله را با دو استعاره آغاز کنیم. یک استعاره ، استعاره ایست که مولوی به‌کاربرده و استعاره‌ی دیگر ، به افلاطون بازمی‌گردد.
با استعاره‌ی مولوی ، کارمان را آغاز می‌کنیم. فیلی را در اتاقی تاریک در نظر آورید. و مردمانی را در نظر آرید که تاکنون ، فیلی را به عمر خویش ندیده‌اند. این مردمان را به اتاق تاریکی که فیل در آن نهاده شده می‌بریم . هرکسی عضوی از اعضایی فیل را لمس می‌کند و درخور درک لامسه‌ی خویش ، بیانی از سرشت فیل به دست می‌دهد .

پیل اندر خانه‌ی تاریک بود                           عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                              اندر آن ظلمت همی‌شد هرکسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود                     اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                    گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید                  آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود                 گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                      گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید                فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف                         آن یکی دالش لقب داد این الف

 

بگذارید در اینجا توجهمان را به تمثیل غار افلاطون معطوف کنیم و پس‌ازآن به سراغ تحلیل این دو استعاره برویم. افلاطون در کتاب جمهوری ، از زبان سقراط به بیان تمثیل غار می‌پردازد.
آن‌کسانی را در نظر آورید که از آغاز عمر خود در غاری به زنجیر بسته‌شده‌اند. وضعیت آن‌ها به‌گونه‌ایست که هرگز به بیرون غار نظر نداشته و هرگز گمان این را نمی‌برند ، که بیرون از غار جهان دیگری هم باشد. در نظر آورید که در بیرون غار آتشی روشن است و هرکس و موجودی که از بیرون غار می‌گذرد ، سایه‌ای نیز بر دیوارهای غار می‌اندازد. این مردمان که تاکنون جز سایه‌ها چیزی ندیده‌اند ، همان سایه‌ها را حقیقت می‌انگارند. توگویی هیچ جز این سایه‌ها نیست.
هر دو داستان بیش از این ادامه‌دارند ، بااین‌حال همین قسمت‌های کوتاه ذکرشده ، برای بیان مقصود ما کفایت می‌کنند. اما ما چه غرضی از بیان این دو داستان داشتیم؟
مسئله به معمای هستی بازمی‌گردد. و به گمان من ، باید داعش را محصول کیفیتی از مواجهه با هستی تلقی کرد . به زبانی هایدگری ، من معتقدم که باید ریشه‌ی داعش را در نگرش آنتیک زده و موجود بین دید و این پدیده‌ی به فراموشی غنای هستی بازمی‌گردد.
هستی ، پدیده‌ای بسیار غنی است. برای همین است که من به تمثیل فیل و اتاق تاریک مولوی و استعاره‌ی غار افلاطون پناه آوردم. ازاین‌جهت نسبت ما با غارنشینان و آنان که خواستار درک فیل در اتاق تاریک هستند، شباهتی بسیار دارد.  به گمان من ، این مسئله تا حد زیادی به این پرسش بازمی‌گردد که حقیقت هستی را تا چه میزان آشکار می‌دانیم؟!
ریشه‌ی یونانی حقیقت ؛ یعنی
Aleatheia آلثیا ، ازاین‌جهت مباحث بسیاری را برای ما روشن می‌کند. در دل مفهوم حقیقت در ریشه‌ی یونانی آن ، مفهوم انکشاف و احتیاج خرق حجاب در جهت آشکارگی نهفته است. در بسیاری از موارد در متون یونانی حقیقت ، به زنی تشبیه شده ، که خود را در پرده‌ای مستور کرده است.
البته برخی از حقایق روشن هستند و بسیار در نظر آشکاره جلوه می‌کنند ، حقایقی ؛ مانند دو ضربدر دو می‌شود ، چهار، در این دسته از حقایق جای می‌گیرند. بااین‌حال در بسیاری از موارد با چنین وضوحی سروکار نداریم. و همین امر است که ما را در برابر حقیقت به غارنشینانی در پرده‌ی عینک‌های کوتاه ذهن مبدل می‌کند.
به گمان من ، ظهور داعش با آشکاره دانستن حقیقت نسبتی بسیار وثیق دارد.  اگر ما حقیقت را همچون دو در دو مساوی چهار آشکاره بدانیم ، اگر حقیقت ادیان را این‌گونه در نظر آوریم ، اگر غایت زندگی را این‌گونه ببینیم ، ازاین‌جهت لاجرم آن‌کس را که در طریقت دیگری گام می‌نهند منکر حقیقت واضح و مبرهنی تلقی می‌کنیم.

این جنبه‌ای از پدیده‌ی داعش بوده و هست و البته به این جنبه تقلیل نمی‌یابد. این ساده‌انگاری هستی، تا حد زیادی بسیار عمومیت دارد. خیلی از ما در باب بسیاری از مسائل سرنوشت‌ساز بشری این‌گونه سخن می‌گوییم و ما نیز در بسیاری از موارد در دام تلقی موجود بین ، اسیرشده‌ایم.

بن‌بست اراده ، فروبستگی نسبت به آزادی مثبت

گرایش پیدا کردن ِ طیفی از جوانانی که درست در مهد تجدد زندگی می‌کردند به داعش ، در بسیاری از موارد ، سؤال‌های بسیاری را برای خیلی‌ها برانگیخت. چه شده است که چنین جوانانی به چنین قشرهایی گرایش پیدا می‌کنند؟!
بنده در اینجا تلاش می‌کنم و با تأمل در باب دو مفهوم آزادی مثبت و آزادی منفی ،که توسط آیزیا برلین معرفی ‌شده است ، به تبیین این امر اقدام کنم. به گفته آیزایا برلین از مهم‌ترین و پرخواننده ترین متفکرین سیاسی ، آزادی دو جنبه دارد که بی هر یک درواقع از سرشت خود عدول کرده است.
یک‌سوی آزادی ، مفهوم آزادی مثبت و به عبارتی ساده‌تر ، امکان اراده ورزی نهفته است و سوی دیگر آن به تعدد گزینه‌های پیش روی انسان ؛ یعنی آزادی منفی بازمی‌گردد. معمولاً عبارت آزادی مثبت را به
" آزادی در" و عبارت آزادی منفی را به" آزادی از" ترجمه می‌کنند. به نظر می‌رسد در بسیار از موارد در جوامع معاصر همواره دست‌کم یکی از ابعاد آزادی فراموش‌شده است.
من معتقدم ، که رژیم‌هایی مانند رژیم فاشیستی نازیسم ، آزادی منفی به قید رشد آزادی مثبت فراموش‌شده است. امکان اراده در چنین نظام‌هایی وجود دارد و اصلاً میل به اراده گروی است که به نظر چنین نظاماتی را پدید آورده است . اما از طرف دیگر تعداد گزینه‌های پیش روی شما بیش‌ازاندازه کاهش می‌یابد.
بنده معتقدم که عکس این روند ، در جوامع موسوم به لیبرال دموکراتیک رخ می‌دهد. رشد آزادی منفی به قیمت از دست رفتن آزادی مثبت . تعداد گزینه‌هایی که پیش روی هر کس در این جوامع قرار می‌گیرد ، بسیار بالا است . و درست همین امر است که امکان اجماع اراده‌ها را در یک جامعه دشوار می‌کند. اراده‌ها هرروز از دیروز متفرق‌تر می‌شوند و اراده‌ی جمعی از اساس امکان‌ناپذیر می‌نماید. در این جوامع امکان تغییر به جهانی دیگر به‌تبع همین کاهش بیش‌ازاندازه‌ی آزادی مثبت ، ممتنع جلوه می‌کند.
به نظرم همین پدیده است که باعث گرایش بسیاری از جوانان این سرزمین‌ها ، به جریانی مشابه داعش شده است. داعش امکان اراده ورزی را به این افراد می‌دهد. داعش این امکان را پیش روی این افراد قرار می‌دهد، که بتوانند جهانی را تغییر دهند، ولو که در نظر عموم مردمان پدیده‌ای نامطلوب جلوه کند. به‌عبارت‌دیگر میل به اراده‌گروی ازدست‌رفته در این جوامع است که جریانی مانند داعش را برای بسیاری از جوانان جذاب می‌سازد.
تاکنون ما کوشش کردیم که در حد وسع تبیینی از داعش به دست دهیم . در ادامه تلاش خواهیم کرد ، تا بکوشیم اندکی نقادانه به وضع اجتماعی و احوالات دین‌داری خود بنگریم و تأمل‌کنیم که چه افتراقات و چه قرابت‌هایی میان الگوی دین‌داری ما با این پدیده نهفته است   

ما چه تشابه‌ها و افتراقاتی با داعش داریم؟!

در بادی نظر لازم است دقت به خرج دهیم و از یک نوع مغالطه در حوزه‌ی این دست مسائل و به‌طورکلی ، محدوده‌ی پرسش‌هایی که به‌گونه‌ای با دین مرتبط می‌شود، شایع هست ، اجتناب ورزیم و احیاناً دچار مغالطه‌ی تجوهر نشویم. برخی چنان عادت کرده‌ایم از شیعه یا اصطلاح اسلام ناب سخن بگوییم که انگار یک ثبوت انضمامی منحاز از انسان در خارج وجود دارد و دیگران به هر میزان بدان انطباق دارند شیعه و مسلم ناب می‌گردند. این نگاه بیش‌ازاندازه کلامی است و ازاین‌جهت یه هیچ‌وجه رهگشا نخواهد بود. اما برای اینکه جواب پرسش  مدنظر بهتر داده شود به گمانم بهترین راه ادامه دادن همان مسیری است که تا به اینجای نوشتار نیز پی گرفته‌ایم.
و آن راه این است که به‌صورت انضمامی و پدیدارشناسانه ورود کنیم و ببینیم به که داعش می‌گوییم و از چه جهت و به که شیعه می‌گوییم و از چه جهت. آنگاه اگر هم خواستیم  تیپ ایدئال این دو را بسازیم و با یکدیگر مقایسه کنیم . یعنی پس‌ازاینکه پی بردیم که به چه کس و از چه جهت شیعه و یا داعش می‌گوییم ؛ فرض کنیم که دو تیپ ایدئال داریم که این مؤلفه‌ها را به تمامه دارند و آن‌وقت این دو تیپ ایدئال شیعه و داعش را مقایسه کنیم.
حالا بیاییم و ببینیم به که داعش می‌گوییم و از چه جهت؟  به گمانم در وجود این مؤلفه‌ها بین عمده‌ی فرق موسوم به تکفیری مشترک باشد:
۱) ظاهرگرایی و شریعت گرایی؛ به‌گونه‌ای که شریعت نقش پارادایم و الگو را برای فهم دین بازی می‌کند و به‌عبارت‌دیگر فروکاست دین به شریعت از مؤلفه‌های جدی این سنخ از جریانات محسوب می‌شود .
۲ ) جهادیسم در چهارچوب دین فروکاسته به شریعت .
۳ ) عدم پذیرش کثرت در ظاهر که خود در فروکاست دین به شریعت ریشه دارد. چراکه چنانچه سطوح عالی‌تری از شریعت در انگاره‌ی این جریان حاضر بود لاجرم زمینه‌ای برای نوعی قول به اتحاد استعلایی شریعت‌های متکثر به چشم می‌خورد ولی با فروکاست دین به شریعت ، کثرت در وجه ظاهری مستلزم تقابل و تعاند قرار می‌گیرد.
۴) با توجه به سه نکته فوق این طایفه به‌راحتی حکم به حرب را نیز جایز می‌شمارند .
و اما آنچه آن را شیعه می‌خوانیم و جهتی که آن را به این وصف متصف می‌گردانیم: اگرچه ممکن است در اینجا ما به ظهور جریانات عرفانی و فلسفی اشاره‌کنیم و مرتباً تکیه کنیم که عمده‌ی گسترش عرفان و فلسفه در مسلمین توسط شیعیان بود و اهمیتی درخور نزد شیعیان داشته ؛ باید به وجه قضیه نیز توجه کنیم که تاکنون به هیچ‌یک از شیعیان ازاین‌جهت شیعه گفته نشده و خود ما نیز ازاین‌جهت آن را شیعه نمی‌خوانیم. اما در اینجا می‌شود گفت که دین در شیعه به غلظت داعش به شریعت فروکاسته نشده ، اگرچه که در این میان نیز فروکاستی اساسی رخ‌داده است.
در اینجا من ترجیح می‌دهم قلمرو سه‌گانه حقیقت ؛طریقت و شریعت را از کوربن وام بگیرم.
کوربن با بهره گرفتن از اصطلاح‌شناسی متفکرین استعلایی (
Transcendentalism) قلمرو دین را به سه ساحت شریعت ، مشتمل بر احکام و آداب و ظواهر دین‌داری ، طریقت ، مشتمل بر نگرش‌های کلامی و بعضاً فرقه‌ای و بسیاری از معانی دیندارانه ، حقیقت ، شامل قلمرو عرفانی ادیان ، تقسیم می‌کند.
در تشیع (البته به گمان من) دین به طریقت فروکاسته شده برخلاف داعش که یک‌مرتبه دیگر نیز تنزل داشته و تا به شریعت فروکاست کرده!

فروکاست دین به شریعت در داعش موجب شده که کثرت شریعت و ظاهر را نپذیرد و فروکاست دین به طریقت در شیعه باعث شده که کثرت طریقت برتافته نشود ؛ یعنی به‌سختی برای شیعیان معاصر پذیرفته است که چند طریقت می‌توانند ذیل یک حقیقت مندرج گردند.
در شیعه حکم جهاد در مقام نظر (و البته در مقام عمل عنصر مصلحت ، چندی است نقش به سزایی دارد) در صورت کثرت طریقت مطرح می‌شود. (خوب است بار دیگر متذکر شوم که وقتی می‌گویم شیعه مرادم عروض پدیداری شیعه است  یا به‌عبارت‌دیگر تشیع به‌مثابه نوعی پدیدار اجتماعی و نه احیاناً یک ثبوت دهری و فراتاریخی از دین که اصلاً محل بحث هم هست که می‌توان چنین ثبوتی قائل شد یا نه)  برای همین جهادیسم در شیعه از غلظت کمتری نسبت به داعش برخوردار است. اگرچه فروکاست ظاهر گرایانه اندکی رقیق‌تر در آن نیز رخ‌داده است.