جامعه رسمی ، جامعه غیر رسمی

محمد علی عبدالوهاب / دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

جامعه رسمی ، جامعه غیر رسمی

جناب آقای پروفسور رفیع پور، جامعه‌شناس شهیر، در آخرین کتاب خود، « دریغ است ایران که ویران شود »[1]، تئوری کلان جدیدی را مطرح کرده است. او با طرح تفکیک جامعه رسمی از جامعه غیررسمی در ایران، فهم این موضوع را، به‌عنوان شاه‌کلید تحلیل جامعه‌شناختی وقایع ایران معاصر می‌بیند

[۱] رفیع پور، فرامرز، ۱۳۹۳، دریغ است ایران که ویران شود، تهران، شرکت سهامی انتشار

*****

جامعه رسمی، مجموعه‌ای از قوانین، ساختار، سازمان‌ها، بروکراسی و … است. درمجموع همه آنچه رسماً و روی کاغذ مسئول اداره جامعه است (دولت، ارتش و … در این بخش هستند). جامعه غیررسمی مجموعه‌ای از هنجارها، خصایل اخلاقی، سنن اجتماعی، دین و … و خلاصه همه آنچه است که به‌طور غیررسمی مردم با آن اموراتشان را می‌گذرانند. به‌طور مثال داروغه ، آژان و پلیس درگذر تاریخ مسئول تأمین امنیت از طرف جامعه رسمی بوده‌اند، اما در بازه‌هایی از تاریخ بنا به عدم اعتماد و یا عدم کارایی این نیروها، جامعه غیررسمی خود مسئولینی همچون عیاران، لوطی‌ها، پهلوانان محل و کمیته انقلاب اسلامی برای این موضوع به‌صورت غیررسمی به وجود آورده است. هر دو سازوکار تأمین امنیت‌اند. یا مثلاً روحیه اخلاقی مردم به‌گونه‌ای است که با گذشت در اختلافات کمتر دچار تضاد می‌شوند و در موارد محدود که خود قادر به حل آن نیستند، مراجعه به روحانی یا ریش‌سفید محل ماجرا را به انجام می‌رساند. در مقابلِ این سازوکار حل دعاوی در جامعه غیررسمی، جامعه رسمی هم قوه قضاییه، دادگاه، قاضی، وکیل و … را دارد. در شرایط ایدئال و سالم، این دو جامعه در راستای هم هستند و هم‌افزا. اصل بار را جامعه غیررسمی که روان‌تر و کم‌هزینه‌تر است به دوش می‌کشد و جامعه رسمی عمدتاً ضمانتی است برای حفظ آن جامعه غیررسمی و رشد آن. اما در شرایط غیرسالم این دو می‌توانند کاملاً در تضاد و تقابل با هم باشند. عیاران نمونه‌ای ازاین‌دست‌اند که کاملاً در تضاد با نیروهای حکومتی بوده و حتی حافظ امنیت مردم در برابر آنان می‌شدند. و یا اینکه مردم در برابر بعضی از قوانین مصوب جامعه رسمی دست‌به‌دست هم بدهند تا آن‌ها را دور بزنند نمونه دیگری از این تضاد است.

با این عینک، رفیع پور به سراغ نسبت این دو جامعه در کشورهای استعمارگر و مستعمره می‌رود. در کشورهای استعمارگر (به‌خصوص بعد از انقلاب فرانسه) « بر اساس شرایط طبیعی، اقتصادی و فرهنگی، ابتدا گروه‌های مختلف به‌طور غیررسمی رشد کردند و سپس کم‌وبیش همان‌ها به‌تدریج بخش‌های رسمی را به عهده گرفتند و یا مهم‌تر از آن بخش رسمی برای سرویس‌دهی و رشد آن‌ها به وجود آمد. » (رفیع پور، ۱۳۹۳ : ۱۳۸) یعنی حکومت، سازوکار، ساختار و سازمان‌های آن کاملاً برآمده از جامعه غیررسمی و مبتنی بر نیازهای آن بود. اتحاد و هم‌افزایی جامعه رسمی و غیررسمی، لازمه پیشرفت هر جامعه ایست.

اما در کشورهای هدف استعمار، ازجمله ایران، « اگر این دو قدرت بخش رسمی و غیررسمی با هم همسو شوند استعمار قادر به تسلط بر ایران نمی‌باشد و ایران به یک قدرت شکست‌ناپذیر تبدیل می‌شود. اگر بتوان این دو بخش را از هم تفکیک نمود و بر بخش رسمی مسلط شد، در آن صورت قدرت‌های استعماری می‌توانند از طریق حکومت به اهداف خود دست یابند….اگر بتوان در کنار بخش رسمی به بخش غیررسمی نیز مسلط شد، در آن صورت می‌توان پایه‌های استعمار را به‌طور پایدار و استوار تضمین نمود » (همان : ۱۳۸)

نخستین گام برای رسیدن به این شرایط تضمین‌شده به وجود آوردن ساختار و سازمان‌هایی برای بخش رسمی است که هم مطابق با اهداف استعمار باشند و تسلط آن‌ها را میسر کنند و هم در تضاد با جامعه غیررسمی و مانع قدرت گیری و استقلال کشور هدف باشد. ساختار و بروکراسی ضعیف دوره قاجار[۱] فرصت خوبی را فراهم کرد تا استعمار نقش مهمی را در شکل‌دهی به بخش رسمی ایفا کند. عمده ساختار جدید بخش رسمی ایران از نیمه دوم قرن ۱۳ شمسی تا نیمه اول قرن ۱۴ شکل می‌گیرد. عمدتاً با حضور مستقیم کشورهای استعمارگر و یا با مشاوره آن‌ها و انجام آن توسط بومیان پرورش‌یافته در کشورهای استعمارگر. این بازه پر است از رفت‌وآمد مدیران و مشاوران صنعتی، مالی، نظامی، حقوقی، کشاورزی و …. غربی به ایران که عمدتاً در نقش ساختار سازی و کلان ظاهر می‌شوند. « استعمار برای کشورهای زیر سلطه خود، فقط ظاهر این بخش‌های رسمی را به شکل سازمان‌های خود درآورده است، درحالی‌که ریل‌هایی در آن کار گذاشته است، تا کارکرد این بخش‌های رسمی کاهش یابند و درنتیجه آن‌ها نه سازگار با بخش غیررسمی باشند و نه برای آن‌ها (بخش رسمی) و همچنین مجموعه جامعه کارکردی داشته باشند » (همان : ۱۴۶)

« جنبش تنباکو (۱۲۶۶) برای اولین بار و به‌طور کاملاً مشخص وجود دو بخش متمایز غیررسمی و رسمی در جامعه ایران را نشان داد. » (همان : ۱۳۰) شورش عظیم بخش غیررسمی که به فلج شدن و درنهایت برگشتن از تصمیمِ بخش رسمی انجامید. « این‌یک شناخت بسیار مهمی بود که استعمارگران با دانشمندان خود، به‌طور دقیق و عمیق به مطالعه همه جوانب و ابعاد آن پرداختند »[2] (همان : ۱۳۰)

ازاینجا بود که مطالعه گسترده جامعه غیررسمی ایران به‌طورجدی از طرف استعمار پیگیری شد. تا علاوه بر تسلطی که در بخش رسمی وجود دارد به این بخش هم مسلط شوند. آن لمپتون (۱۲۹۱-۱۳۸۷) تنها یک نمونه از دانشمندان فراوانی است که بدین منظور راهی ایران شدند. او مسلط به زبان فارسی و چندین لهجه آن بود تا جایی که کتابی با نام دستور زبان فارسی منتشر نموده و سال‌ها زبان فارسی تدریس می‌کرده است. به تاریخ ایران در دوره سلجوقیان، مغول‌ها، صفویه و قاجار تسلط داشت و چندین جلد کتاب در مورد تاریخ و فرهنگ و اندیشه ایرانیان و اسلام دارد. کتاب مالک و زارع او درباره جامعه‌شناسی روستاهای ایران که حاصل سال‌ها زیست وی در روستاهای کشورمان است همچنان در دانشگاه‌های ایران تدریس می‌شود و از مهم‌ترین منابع جامعه‌شناسی روستایی ایران به‌حساب می‌آید. او مأمور برجسته سازمان اطلاعات بریتانیا بود. مشاور و همکار سفارت انگلیس در ایران بود. در ماجرای خلع رضاشاه نقش داشت. و ازجمله پیشنهاددهندگان کودتا علیه دولت مصدق بود و در آن ماجرا به دانشگاه آکسفورد پیشنهاد داد که پروفسور زنر برای انجام عملیات مخفی کودتا و همکاری با CIA به ایران فرستاده شود. بسیاری از سفیران و کارشناسان سفارت‌های فعلی و سابق و اسبق ایران و افغانستان و دیگر کشورهای حوزه فرهنگی ایران از شاگردان او هستند.

به‌زعم رفیع پور با کسب این شناخت عمیق، استعمار تلاش کرد ببیند برای هدف تضاد دائمی این دو جامعه، کدام ویژگی فرهنگ ایران باید تقویت شود، کدام تضعیف و در صورت لزوم کدام ویژگی‌ها ایجاد شود. ازجمله ویژگی‌هایی که به این هدف کمک می‌کنند و از طرف استعمار تقویت‌شده‌اند، فرهنگ استبدادی است. فرهنگ استبدادی باید تقویت و نهادینه شود، به‌نحوی‌که نه‌تنها حکومت بلکه هر کس که به مسئولیتی می‌رسد خودبه‌خود استبدادی عمل کند و این خود باعث فاصله زیردستان (جامعه غیررسمی) از او بشود. دیگر ویژگی رفتار فئودالی و ارباب – رعیتی است که باید در جامعه نهادینه شود. هر مسئولی در هر سطحی بالا به پایین رفتار کند و زیردستانش را رعیتی ناتوان از فکر و تدبیر بپندارد که توانایی تشخیص صلاح خود را ندارد و از سنت‌ها و روش‌های منسوخ و غیرعقلانی در زندگی خود استفاده می‌کنند و خود را محق و دارای فکر و تدبیر لازم برای دگرگونی زندگی آن‌ها و هدایت و برنامه‌ریزی آن‌ها بداند. مسئله‌ای که از ابتدای ورود کارشناسان غربی و غرب رفته کراراً در ۱۰۰ سال مشاهده می‌شود. حتی در حال و هوای مشروطه‌خواهی هم بخش بزرگی از جامعه روستایی و شهری، مستضعف و سنتی ایران از حق کاندیداتوری مجلس و حتی رأی در انتخابات محروم بودند، با همین استدلال که از توانایی تشخیص لازم برخوردار نیستند. ویژگی مثمر ثمر دیگر ایل گرایی است. باید افراد؛ خانواده و ایل و طایفه خود را در دریافت موهبات، واگذاری مسئولیت و … در اولویت قرار دهند و نگاه ایل و طایفه‌ای بر نگاه ملی و حق‌طلبانه غلبه پیدا کند. و در آخر، باید اشرافیت، تجمل و تکبر در مسئولین و طبقه بالای جامعه تقویت شود، تا هم آن‌ها شأنیت خود را در فاصله زیاد با زیردستان تعریف کنند و هم‌طبقه پایین در رویای رسیدن به آن شرایط، از آنان متنفر شوند.

لذا ابزارهای استبداد، همچون ارتش، ساواک و ژاندامری توسط غرب ایجاد و گسترش داده می‌شود. اشرافیت و تجمل درباریان مکرراً با روش‌های مختلف تقویت و تشویق می‌شود و تلاش فراوانی برای نهادینه شدن ایل و ایل گرایی انجام می‌شود. در این پازل سازمان برنامه‌وبودجه ایران و برنامه‌های توسعه که هر دو به دست استعمارگران ایجاد می‌شوند، در امتداد نگاه فئودالی و بالا به پایین معنی‌دار خواهند شد. برنامه توسعه، برنامه غالب کردن عقل و تدبیر جدید ارباب و ایجاد سازوکار و ساختاری است که او صلاح می‌داند برای رسیدن به توسعه و از بین بردن و اضمحلال ساختار و سازوکار و عقل سنتی رعیت.

امام(ره) با فهم کامل این پازل، واژه قرآنی طاغوت را برای مبارزه سر دست می‌گیرد و وارد فرهنگ ایرانیان می‌کند و آن را نقطه تهاجم خود قرار می‌دهد. « در فضای مفهومی واژه قرآنی طاغوت (با برداشت آن زمان) تمام خصوصیات یک جامعه فئودال استکباری که در آن اشرافیت، علو فی‌الارض، فخرفروشی و حق کشی… رایج هستند جمع می‌شد و این مدل درست بر ضد آن مدلی بود که استعمار برای ایران تنظیم کرده بود… اعتقاد راسخ امام و پیروان راستینشان باعث شده بود که با تأکید بر این نکته، تمامی آثار طاغوت از کشور، سازمان‌های دولتی و جامعه زدوده شود. تأثیر این حرکت به‌قدری قوی بود که ثروتمندان برای آنکه مارک و عنوان طاغوت به آن‌ها نچسبد، تمامی نمودهای ثروت و تجملات خود را پنهان می‌کردند » (همان : ۸۱۴) درواقع امام هوشمندانه نه‌فقط با شاه و درباریان به مبارزه پرداخت، بلکه با فرهنگِ رفتار و عمل استبدادی، فئودالی و ایلگرایانه؛ اشرافی گری و فخرفروشی، استکبار و علو فی‌الارض، خود برتر انگاری و نادیده‌گیری مستضعفان؛ و هر کس که واجد این رفتار و صفات باشد مبارزه کرد.

پیروزی انقلاب درواقع کنار زدن جامعه رسمی غیربومی و ناسازگار از طرف جامعه غیررسمی بود. بلافاصله پس از انقلاب، جامعه غیررسمی شروع به ساختن جامعه رسمی متناسب با نیازها، فرهنگ و شرایط خود می‌کند و آن را درجاهایی تا ساختار سازی مجدد و بومی پیش می‌برد. تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جهاد سازندگی، کمیته انقلاب اسلامی، بسیج، کمیته امداد، بنیاد مسکن انقلاب اسلامی و …. که همگی متکی‌به‌خود مردم بودند، نمونه‌هایی از این ساختارهای برآمده از جامعه غیررسمی هستند.

با تهاجم صدام، جنگ ذهن انقلابیون را معطوف به خود می‌کند و این ساختار سازی متوقف می‌شود و با ترکیب باقیمانده ساختارهای قبلی و ساختارهای جدید ایجادشده جامعه اداره می‌شود. روحیه ایثار ناشی از دفاع مقدس و انقلاب چنان قدرت بی‌سابقه‌ای به جامعه غیررسمی می‌دهد که تقریباً نیازی به دخالت جامعه رسمی نیست. در تصادف رانندگی مردم خود با هم کنار می‌آیند و لذا نیازی به پلیس و … نیست. باغبان سپاه که از حقوق کمش به فرمانده شکایت می‌کند، با دیدن فیش حقوقی کمتر فرمانده، نه‌تنها دیگر شکایتی ندارد بلکه با نقل همین موضوع به خانواده‌اش آن‌ها را هم برای قناعت راضی می‌کند و بدین ترتیب دیگر نیازی به مراجعه به قانون کار، نظام هماهنگ حقوق‌ها، سازمان بازرسی و… ایجاد نمی‌شود. بنابراین نیاز به جامعه رسمی به کمترین حد خود می‌رسد و حتی در صورت نیاز، آن شرایط ایثارگری باعث می‌شود کارمند هم خارج از سازوکار و قوانین و ساختار رسمی و بر اساس همان سازوکار غیررسمی کار ارباب‌رجوع را پیگیری کند. بدین ترتیب طعم گزنده ساختار نامتجانس کام مردم را تلخ نمی‌کند.

با پایان جنگ و تبع آن کاهش روحیه ایثارگری و قدرت جامعه غیررسمی، به‌جای تکمیل فرآیند بومی‌سازی ساختار و هم‌راستا کردن هر چه بیشتر جامعه رسمی و غیررسمی، تفکر توسعه فئودالی با اسب تروای سازندگی، بازمی‌گردد. تفکر توسعه‌ای ساخت کشور را با لزوم دریافت وام از بانک جهانی گره میزند و این بار استعمار از طریق شروط بانک جهانی برای اعطای وام و برنامه اول توسعه وارد می‌شود. شروط و برنامه‌ای که تا جای ممکن ساختار بومی به وجود آمده را از بین ببرد و یا آن را ناکارآمد کند و به ساختار پیش از انقلاب قدرت ببخشد. از سال ۶۸ طی فرآیندی ساختارهای بومی برآمده از انقلاب همچون کمیته و جهاد در ساختارهای وارداتی قبل از انقلاب ادغام و مضمحل می‌شوند. با استدلال اینکه ثروتمندان باید به کشور برگردند تا کشور را آباد کنند به ثروت و ثروتمند دوباره شأنی بالا اعطا می‌شود و اشرافیت و تجمل به بازار می‌آید و هر که در مقابل آن قد علم کند متحجر نامیده می‌شود. مجدداً برای رعیتی که خود توانایی تدبیر و فکر ندارد برنامه‌ریزی می‌شود و تلاش می‌شود هر که در مقابل این برنامه مقاومت می‌کند را با ابزار استبداد کنار بزنند. با اسم خصوصی‌سازی ایل‌وتبار پابرهنه ابتدای انقلاب، کارخانه‌دار می‌شوند. و به‌این‌ترتیب با بازگشت تمامی عناصر اصلی طاغوت که جداکننده جامعه رسمی و غیررسمی است، این دو از هم جدا می‌شوند.

در این پازل است که شرط درجه‌دار شدن سپاه پاسداران بی سردار و بی سرهنگ برای اعطای وام بانک جهانی را می‌شود فهم کرد.

[۱] "اکثر وزرای کابینه، تا اواخر سده نوزدهم، بدون وزارت خانه، دفتر و حتی کارمندان دائمی باقی ماندند. افزون بر این اکثر حکمرانان و والیان فراتر از حوزه محدود و قابل دسترس مراکز ایالتی، هیچ قدرتی نداشتند." (ابراهامیان، یراوند، ۱۳۷۷، ایران بین دو انقلاب، تهران، نی)

[۲] مراجعه شود به روایت ملاقات شهید مدرس و میرزای شیرازی (ره) و گریه میرزا در آن دیدار

 

#جامعه_شناسی#رفیع_پور#علوم_انسانی_و_توسعه#

متن شما