ترجمه و تلخیص مقاله مفصل آلوین پلنتینگا با عنوان «عقل و باور به خدا»

مترجم : نیما نریمانی / دانشجوی دکتری فلسفه دین دانشگاه تهران / مدیر کارگروه علم و دین

ترجمه و تلخیص مقاله مفصل آلوین پلنتینگا با عنوان «عقل و باور به خدا»

مقدمه

آنچه پلنتینگا می‌خواهد در این مقاله بدان پاسخ دهد ازاین‌قرار است: آیا باورمند به خدا، وجود خدا را با ایمان(و نه عقل) می‌پذیرد؟ آیا باور به خدا برخلاف دلیل و عقل است و امری نامعقول و بی‌دلیل است؟ آیا باید برای باور به خدا، حتماً قرینه و دلیل داشت؟

به فرض که باور به خدا عقلانی نباشد؛ آیا این موضوع اهمیتی دارد؟ 

پلنتینگا در توافق با کالوینیست‌ها[۱] و معرفت‌شناسان اصلاح‌گر[۲]، معتقد است که ایشان نکات مهمی را در رابطه با این سؤالات طرح کرده‌اند و مبنای سخنان ایشان صحیح است. اگرچه بسیاری از بخش‌های سخنان ایشان غیرواضح و دشوار است. او سعی دارد تا این دشواری‌ها را برطرف نموده و توضیح دهد و بصیرت‌های ایشان را توسعه و تکامل بخشد و آن‌ها را با مفروضات عمومی معرفت‌شناسی مرتبط سازد.
در بخش نخست، پلنتینگا اشکال قرینه‌گرایان[۳] بر باور به خدا را می‌کاود و سعی می‌نماید تا مفروضات و ملزومات مدعای ایشان را آشکار سازد. بخش دوم با مرور مختصری بر دیدگاه آکویناس بر ایمان و معرفت آغاز می‌شود و در آن پلنتینگا بیان می‌نماید که اشکال قرینه‌گرایان و همین‌طور نگاه تومیسیتی نسبت به ایمان و معرفت برخاسته از سنت مبناگروی کلاسیک[۴] است که به‌طور عمومی پذیرفته شده است. سپس او بیان می‌نماید که مبناگروی کلاسیک هم غلط و هم ناسازوار است و بنابراین باید کنار گذارده شود. در بخش سوم، او رویه‌ی معرفت‌شناسی اصلاح‌شده بر الهیات طبیعی را بررسی می‌نماید؛ و بیان می‌کند که این جریان به‌درستی به‌عنوان ردی بر مبناگروی کلاسیک و پذیرش باور به خداوند به‌عنوان باور پایه فهم شده است. آنچه این اصلاح‌گران معرفت‌شناس می‌گویند این است که کاملاً درست، مدلل و شایسته است که فردی به خداوند بدون هیچ‌گونه شاهد و برهانی باور داشته باشد؛ در این بیان باور به خداوند همچون باور به گذشته، وجود دیگر افراد و همین‌طور وجود جواهر مادی است و تفاوتی با آن‌ها ندارد.

بخش اول: قرینه‌گرایی  و چالش خداباوری
اولین بخش مقاله مفصل پلنتینگا، بیان و شرح اشکال قرینه‌گرایان به خداباوری است. به بیان او، بسیاری از فیلسوفآن‌همچون کلیفورد[۵]، بلنشارد[۶]، راسل[۷]، اسکریون[۸] و آنتونی فلو[۹] بیان کرده‌اند که باور به خدا نامعقول و ناموجه است؛ به این دلیل که شواهد و قرینه‌ی کافی برای صحت آن در دست نیست.‌ برای مثال راسل در پاسخ به سؤالی که از او پرسیده‌ بود چنانچه پس از مرگ با خداوند روبرو شدی و او از تو سؤال کرد که چرا ایمان نیاوردی، چه می‌گویی؟ گفته بود:" من خواهم گفت: خدایا دلایل کافی(برای باور به خدا) وجود نداشت".
چگونه باید خداباوری را تفسیر کرد؟
پلنتینگا می‌گوید اگرچه در شروع، مسئله در باب ایمان به خدا[۱۰] طرح‌شده، اما این تعبیر دقیقی نیست، بلکه باید در مورد باور به وجود کسی به‌عنوان خدا سخن گفت. چراکه باور به خدا معانی گسترده‌تری دارد، باور به خدا یعنی تصدیق خدا، پذیرش خدا، پذیرش اهداف او، سرسپردگی بدو و زندگی در محضر او. برای مؤمن به خداوند همه‌ی هستی جلوه‌ی اوست و از او سخن می‌گوید. اما به‌هرروی ایمان به خداوند، مستلزم باور به این گزاره است که خدا وجود دارد و بدون آن نمی‌توان از ایمان به خدا سخن گفت.‌
بنابراین، سؤال اساسی این است که آیا باور به وجود خدا به‌طور عقلانی موجه و قابل‌پذیرش است؟ و سؤال بعدی اینکه این خدا کدام خداست؟ پاسخ مختصر پلنتینگا این است که آن خدای ابراهیم، موسی و یعقوب است، خدای یهود و مسیحیت: خدای کتاب مقدس.
در بیان پلنتینگا، باور به اینکه خدا وجود دارد، ملازم با گفتن این است که موجودی با ویژگی‌های خاصی وجود دارد. در مقابل برخی متألهین معاصر، تحت تأثیر بیان زهرآلود! کانت گفته‌اند واژه خدا در استفاده توسط مسیحیان و دیگر مؤمنان صرفاً اشاره به یک ایده یا یک مفهوم و یا یک برساخت ذهنی خاص دارد. همچنان که کافمن[۱۱] در بازتاب تمایز مهم کانت میان مرجع واقعی[۱۲] "خدا" و مرجع در دسترس[۱۳] "خدا" تمایز می‌گذارد: "مرجع واقعی "خدا" هیچ‌گاه در دسترس تجربه و ادراک ما به هیچ طریقی قرار نمی‌گیرد. آن برای همیشه ناشناخته باقی خواهد ماند، ایده‌ی معینی که هیچ محتوایی (قابل‌فهم) ندارد. برای تمام اهداف سودمند این مرجع در دسترس است که به کار می‌آید که یک ساخته‌ی تصوری است و در زندگی و فهم آدمی حضور دارد. در حقیقت این خدای در دسترس است که مورد پرستش ما قرار می‌گیرد و ما با او سخن می‌گوییم و بدو می‌اندیشیم."
اما پلنتینگا در رد این ایده می‌گوید در این صورت زمانی که ما می‌‌گوییم خدایی وجود دارد، منظورمان این است که خدایی که یک برساخت ذهنی در اندیشه‌ی ماست وجود دارد! درحالی‌که واضح است که منظور چنین نیست. بلکه هنگامی‌که می‌گوییم خدا وجود دارد، منظور این است که شخصی با صفات مشخصی وجود دارد، موجودی که فعال است، متعلق باور قرار می‌گیرد و دارای اهداف و اغراضی است.
 مروری بر اشکالات وارد بر خداباوری
پلنتینگا در این بخش مروری بر چند اشکال وارد بر خداباوری می‌نماید و بدون ورود تفصیلی بدان‌ها و تلاش برای طرح پاسخ، به مهم‌ترین اشکال وارد بر خداباوری که محور این مقاله است می‌پردازد و آن چالش قرینه‌گرایی در برابر خداباوری است.
نخستین اشکال، ادعایی است که می‌گوید، باور به خدا هیچ‌گاه نمی‌تواند یک حقیقت باشد، چراکه گزاره "خدا وجود دارد" مهمل و بی‌معناست. به بیان پلنتینگا، این اشکال، خوشبختانه، به علت ابهام(و مشکلات درونی) کنار گذاشته شده و او توجهی به پاسخ بدان نمی‌کند.
اشکال دوم، این مدعاست که باور به خدا ناسازوار درونی و محال است. برای مثال، خداباور می‌گوید خداوند درحالی‌که جسم و بدن ندارد در جهان مداخله می‌نماید و بر این اساس برخی فیلسوفان بیان نموده‌اند که مفهوم شخص بدون بدن محال است و ایده‌ی دخالت شخص بدون بدن در جهان به‌وضوح محال است.
اشکال بعدی آن است که برخی گفته‌اند باور به وجود خداوند با برخی دیگر از باورهای خداباور ناسازگار است. برای مثال، مسئله‌ی شر را می‌توان ازاین‌دست اشکالات دانست. پلنتینگا در پاسخ به این اشکال بیان می‌کند که امروز حتی در میان کسانی که بر برخی از اَشکال براهین شر اصرار می‌ورزند این پذیرفته شده است که شکل قیاسی این برهان ناموفق است.

اِشکال قرینه‌گرا به باور به وجود خداوند:
پلنتینگا در آغاز مبنای اعتقاد قرینه‌گرایان را چنین خلاصه می‌نماید:
همواره، هرکجا و برای هرکس داشتن باوری بدون وجود شواهد و قرائن کافی غلط است.
به بیان کلیفورد[۱۴]، به‌عنوان مدافع قرینه‌گرایی علیه خداباوری، قطعاً، فردی که به خداباور دارد، پذیرفته است که این باور خود را بدون وجود دلایل کافی اخذ نموده و بنابراین در این موضوع وظیفه‌ انسانی خود را عمل‌نکرده است. برتراند راسل نیز در این اواخر صحبت یکسانی را بیان می‌نماید:" هر فرضیه و گزاره که ارزش توجه داشته باشد، تنها به میزانی که دلیل آن را ضمانت و پشتیبانی کند می‌توان بدان باور و اعتماد داشت" و از منظر او شواهد هیچ‌گونه‌ ضمانتی نسبت به وجود خدا انجام نمی‌دهند.
در ادامه پلنتینگا، برخی از مهم‌ترین اشکالات واردشده از سوی قرینه‌گرایان در برابر خداباوری را طرح می‌نماید.

آنتونی فلو و پیش‌فرض الحاد:
فلو بیان می‌نماید که بحث پیرامون وجود خداوند باید با پیش‌فرض الحاد آغاز گردد و دلایلی در صورت وجود به نفع خداباوری اقامه گردد.
پلنتینگا در پاسخ می‌گوید در بیان فلو، معنای عمومی و صحیح ملحد به کار نرفته، چراکه معنای صحیح ملحد[۱۵]، کسی است که بیان می‌نماید که موجودی همچون خدا وجود ندارد. اما در تفسیر فلو،  ملحد به‌جای اینکه معتقد باشد خدایی وجود ندارد، کسی معرفی‌شده است که خداباور نیست، نه اینکه لزوماً بگوید خدایی وجود ندارد، درحالی‌که این تعبیر صحیح نیست.
اما به‌هرروی، فلو همچون راسل و کلیفورد بیان می‌نماید که مبانی و شواهد کافی برای باور به خداوند وجود ندارد. بنابراین، او به نظر می‌رسد دو اصل زیر را تائید می‌نماید:

۱- اولاً در عدم حضور دلایل و شواهد کافی باور به یک موضوع نامعقول و ناموجه است.

۲- ما هیچ‌گونه دلایل و شواهد کافی برای وجود خداوند در اختیار نداریم.   

 اسکریون: در شرایط عدم وجود شواهد(بر وجود خدا) الحاد ضروری است.
اسکریون بیان می‌نماید که چنانچه ادله‌ی اثبات وجود خدا به نتیجه‌ نرسد، آنگه نتیجه عدم باور به وجود خداوند نیست، بلکه الحاد است. در حقیقت او بیان می‌کند برای ملحد بودن دلیلی نیاز نیست، بلکه همین‌که ادله وجود خدا کفایت نکند، الحاد اثبات می‌گردد.
اما پلنتینگا بیان می‌نماید که در حقیقت سخن اسکریون چنین است که چنانچه ادله وجود خدا کفایت نکند، و همچنین ادله وجود الحاد نیز کفایت نکند، آنگاه الحاد ضروری است. به بیان پلنتینگا، اسکریون، معتقد است فرضیات ایجابی وضعیتی کاملاً متفاوت از گزاره‌های سلبی دارند. در غیاب شواهد، به نظر می‌رسد او چنین می‌اندیشد که برای فرد ضروری است که نقیض گزاره‌ی وجودی(ایجابی) را بپذیرد، اگرچه برای گزاره‌ی سلبی نیز دلیلی وجود نداشته باشد. درحالی‌که پلنتینگا، بیان می‌نماید مطابق با بیان کارناپ[۱۶] و بسیاری از پیروان وی، گزاره‌های کلی احتمال اولیه‌شان صفر است و این برای گزاره‌های ایجابی و سلبی تفاوتی ندارد.
همچنین او در نقد دیدگاه اسکریون، می‌گوید برای مثال این گزاره‌ها را در نظر بیاورید:

–       لااقل یک انسان وجود دارد که توسط خداوند خلق نشده است.

–       چنانچه خدا(یا موجودی که خالق همه‌ی مخلوقات است) وجود داشته باشد، آنگاه همه‌ی انسان‌های موجود را خداوند خلق نموده است. (که گزاره‌ای ضرورتاً صادق است)

پلنتینگا می‌گوید هر برهانی در رابطه با صحت گزاره‌ی اول، با توجه به‌ضرورت منطقی گزاره‌ی دوم، برهانی مبنی بر عدم وجود خداوند خواهد بود. بنابراین، اگر برهان عدم وجود خدا به نتیجه نرسد، آنگاه این رخداد برای گزاره‌ی اول نیز اتفاق می‌افتد. ‌

 حال پلنتینگا بیان می‌نماید که چنانچه منطق اسکریون را بپذیریم، چنانچه گزاره‌ی نخست ثابت نشود، آنگاه باید نقیض آن را پذیرفت یعنی:

–       همه‌ی انسان‌ها توسط خداوند خلق شده‌اند.

از طرفی، بر اساس اصول اسکریون، اگر برهان مبنی بر عدم وجود خداوند شکست بخورد، آنگاه ما باید باور کنیم که همه‌ی انسان‌ها توسط خداوند خلق شده‌اند؛ و اگر هم برهان مبنی بر عدم وجود خدا و هم اثبات وجود خدا شکست بخورد، آنگاه ما هم باید به عدم وجود خداوند باور داشته باشیم(به علت اینکه وجود خداوند اثبات نشده) و هم باور داشته باشیم که همه‌ی انسان‌ها توسط او خلق شده‌اند(به علت اینکه عدم وجود برهان برای عدم وجود خدا مساوی است با شکست برهان برای گزاره‌ی لااقل یک انسان وجود دارد که توسط خداوند خلق شده است)). بنابراین پلنتینگا می‌گوید واضح است که این نتیجه‌ در نظر خود اسکریون هم رضایت‌بخش نخواهد بود.

بر این اساس پلنتینگا به ادعای معتدل‌تر قرینه‌گرایان می‌پردازد، یعنی:

۱- این نامعقول و ناموجه است که در عدم وجود شواهد و دلایل کافی باور به وجود خداوند را بپذیریم.

و

۲- هیچ دلیل یا لااقل دلایل کافی در مورد گزاره‌ی خدا وجود دارد، وجود ندارد.

اشکال قرینه‌گرایان و وظیفه‌ی عقلانی:
در مورد گزاره‌ی دوم، پلنتینگا بیان می‌نماید این ادعایی گزاف است، چراکه براهین زیادی در رابطه باوجود خداوند موجود است، همچون براهین کیهان‌شناختی و غایت‌شناختی، براهین اخلاقی، براهین احتمالاتی یا براهین وجودشناختی. او می‌گوید، اینجا منظور این نیست که آیا این براهین وجود خدا را اثبات می‌نمایند یا نه؟ بلکه می‌توانند به‌عنوان دلایل و شواهدی مبنی بر وجود خداوند ذکر شوند و این خلاف ادعای مطرح‌شده است.
در  مورد گزاره‌ی نخست، او می‌گوید من با این گزاره اکنون همدل هستم و سخنی از راسل را در تبیین آن نقل می‌نماید، راسل می‌گوید:
در هرکجا و هر زمان، باور قیود اخلاقی دارد. در حقیقت اخلاق عمومی باور وجود دارد. اصل اساسی این اخلاق مستقل از دین است. این اصل ساده و فراگیر است: (با یک باور) به میزان شواهد و دلایل موافقت نما.
پلنتینگا در رابطه با این بیان این سؤال را مطرح می‌کند که :
آیا درحالی‌که باورهای من تحت کنترل من نیستند می‌توانم نسبت بدان‌ها وظایف عقلانی داشته باشم؟ پلنتینگا بیان می‌نماید که حقیقتاً این سؤال سختی است، اما درنهایت بیان می‌نماید که حتی اگر باورهای ما مستقیماً تحت کنترل ما نباشند، اغلب ما تشخیص می‌دهند که یک نفر می‌تواند نسبت به باورهای(غلطی) که دارد دچار تقصیر باشد و کوتاهی کرده باشد. بنابراین او می‌گوید که خداباور در برابر اِشکال قرینه‌گرایان نباید بگوید ازآنجاکه ما کنترلی بر روی باورهای خود نداریم، پس هیچ تکلیف اولیه‌ای در باور نکردن گزاره‌های خاصی(همچون باور به خداوند) نداریم.

 پلنتینگا در ادامه دلیل دومی را مبنی بر عدم شایستگی چنین پاسخی ذکر می‌نماید. او می‌گوید میان "پذیرش" و "باور کردن" تفاوت مهمی وجود دارد. در حقیقت پلنتینگا بیان می‌نماید که پذیرش یک گزاره(به‌عنوان صادق) با تردید و شک نسبت بدان قابل‌جمع است، ولی باور داشتن با تردید قابل‌جمع نیست. در ادامه او چنین می‌گوید که می‌توان گفت که باور تحت کنترل ما نیست، و همچنین می‌توان چنین پنداشت که آنچه ما می‌پذیریم یا تماماً یا لااقل بخشی از آن وابسته به انتخاب و تصمیم ماست.
پلنتینگا می‌گوید با این توضیح، قرینه‌گرا همچنان می‌تواند اشکال خود را به پذیرش یک گزاره(در اینجا خدا وجود دارد) وارد نماید. در حقیقت، اگرچه باور آوردن در اختیار آدمی نیست، اما پذیرش گزاره خدا وجود دارد، در اختیار آدمی است. بنابراین او می‌تواند ادعا نماید که ما وظایف اولیه‌ای نسبت به پذیرش گزاره‌ها داریم و بنابرآن نباید گزاره‌ی فردی همچون خدا وجود دارد را در غیاب شواهد و قرائن کافی بپذیریم. بنابراین، اگرچه باور مستقیماً تحت اختیار ما نیست، اما ازآنجاکه پذیرش باور تحت اثر اراده‌ی ماست و پذیرش بر باور داشتن به امری مؤثر است، بنابراین می‌توان گفت ما اختیاری نسبت به بخشی از باورهای خود(از طریق شرایط ایجاد باور-مانند پذیرش) داریم.
اما پلنتینگا برای ورود به بخش اصلی سخن خود می‌گوید، سؤال اساسی اینجا این است: چرا اشکال‌کننده چنین می‌اندیشد؟ چرا او گمان می‌کند که وظیفه‌ی عقلانی‌ای مبنی بر عدم باور به وجود خدا در غیاب شواهد وجود دارد؟ چرا هرگز نمی‌توان بدون دلیل- اثبات یا برهان- به وجود خداباور داشت؟
پلنتینگا می‌گوید واضح است که مراد قرینه‌گرا، لزوم داشتن دلیل برای هر باوری نیست، که در این صورت هر فرد باید نامتناهی باور(در توجیه بسیاری باورهای عمومی و روزمره‌ی خود) داشته باشد که عمر او اجازه‌ی آن را نمی‌دهد. بنابراین، برخی گزاره‌ها، می‌توانند بدون دلیل و شاهد خاصی به‌خوبی پذیرفته و باور شوند. حال سؤال پلنتینگا این است که چرا باور به خدا ازاین‌دست گزاره‌ها نباشد؟

بخش دوم: آکویناس و مبناگروی

این تنها قرینه‌گرایان مخالف باور به خدا نیستند که فکر می‌کنند باور به خدا چنانچه بخواهد معقول باشد نیاز به دلیل دارد، بلکه بسیاری مسیحیان نیز چنین می‌اندیشند. به‌طور خاص بسیاری از متفکرین مسیحی که در سنت الهیات طبیعی هستند چنین فکر می‌کنند. از آن جمله باید توماس آکویناس را نام برد که از برجسته‌ترین الهی‌دانان طبیعی است.

آکویناس و قرینه‌گرایی:

۱٫ معرفت نزد آکویناس
ارسطو چنین می‌گوید که اصول علم باید بدیهی باشند؛ و آکویناس در پیروی از او می‌گوید که معرفت شامل مجموعه‌ای از گزاره‌هاست که به‌طور قیاسی از اصول بدیهی اولیه استنتاج می‌شوند. بی‌شک‌ علم دارای اصول بدیهی شناخته‌ شده‌ است. آن‌ها بدون واسطه(معارف دیگر) دانسته می‌شوند، عوض آنکه باواسطه روشن و مبین گردند، به‌محض فهمیدنشان دانسته می‌شوند و بدان‌ها معرفت تعلق می‌گیرد. حال می‌توان گفت که گزاره صادق از دو راه می‌تواند به ذهن وارد شود، یا بدیهی باشد و خودش خودش را تبیین نماید و یا اینکه به سبب گزاره و باور دیگری دانسته شود. پلنتینگا در این راستا قولی را از ارسطو نقل می‌نماید:

راه‌های فکری‌ای که ما از طریق آن‌ها به دنبال حقیقت و صدق می‌رویم، بخشی بدون نقص درست و صحیح است؛ و بخش دیگری همراه با خطاست، همچون عقاید و یا محاسبات، درحالی‌که معرفت علمی و علم حضوری همواره صادق‌اند؛ بعلاوه هیچ راه معرفتی غیر از معرفت حضوری از معرفت علمی صحیح‌تر نیست، همچنین مفروضات اولیه یقینی‌تر از براهین هستند و تمامی معرفت علمی برهانی است. بر اساس این مقدمات، می‌توان گفت که هیچ معرفت علمی نسبت به اصول و مفروضات اولیه وجود ندارد و بعلاوه غیر از معرفت حضوری هیچ‌چیز درست‌تر از معرفت علمی نیست و اصول و مفروضات اولیه از معرفت حضوری برمی‌خیزد.
به تبعیت از ارسطو، آکویناس میان آنچه بدیهی است و به خود دانسته می‌شود و آنچه از طریق امر دیگری دانسته می‌شود فرق می‌گذارد، اولی اصولی است که توسط معرفت بی‌واسطه کسب می‌شود و دومی سازنده‌ی علم است.  بنابراین، معرفت شامل دو بخش علم[۱۷] و خرد[۱۸] یا فهم[۱۹] است. از طریق فهم ما اصول اولیه را به دست می‌آوریم که به‌وسیله‌ی آن می‌توانیم حقایق بعدی را استنتاج نماییم.‌
مطابق با نظر آکویناس قوای ادراکی ما برای ادراک متعلق‌های مرتبط ایجاد شده‌اند و ازآنجاکه ما موجودات فیزیکی هستیم، قوای ادراکی ما نیز قابلیت درک امور فیزیکی را دارا هستند. براین اساس او بیان‌ می‌نماید که علاوه بر گزاره‌های بدیهی که صدقشان مبتنی بر خوشان است ما به گزاره‌های دیگری از طریق ادراک حسی علم داریم، همچون اینکه برخی اشیاء حرکت می‌نمایند که از طریق ادراک حسی موجه است. بنابراین هنگامی یک گزاره بر اساس حس موجه است که ما انسان‌ها قوه‌ای برای تشخیص صدق آن با جستجوی بصری، شنیداری، چشایی، لمسی و بویایی داشته باشیم.

۲٫ علم به خدا نزد آکویناس:
حال، با این مقدمات، آکویناس معتقد است که انسان‌ها(در همین زندگی زمینی) می‌توانند معرفت، معرفت علمی، نسبت به وجود خداوند داشته باشند، همین‌طور معرفت نسبت به صفات او همچون بساطت، جاودانگی، غیرمادی بودن و ثبات. بنابراین، معرفت طبیعی در رابطه با خداوند ممکن است. اگرچه در نظر آکویناس غالب افرادی که به خداوند باور دارند، معرفت علمی نسبت به وجود خداوند ندارند، بلکه وجود او را بر اساس ایمان پذیرفته‌اند. تنها معدودی از ما زمان، میل و توان کافی را برای بررسی دلایل خداباوری داریم و باقی، عقیده‌ به خدا را بر اساس ایمان کسب می‌نمایند. پذیرش یک گزاره بر اساس ایمان، در نزد آکویناس یعنی پذیرش آن به خاطر عظمت الهی، ایمان که فراتر از دلیل عقلی است به‌این‌علت در ما وجود دارد که خداوند آن را متجلی گرده است.
در نگاه آکویناس گزاره‌های پایه‌ای وجود دارند که ما اگرچه در پذیرش آن‌ها موجهیم، اما برای آن‌ها دلیل و شاهدی از طریق گزاره‌های دیگر نداریم. بنابراین گزاره‌ای پایه‌ است که من بدان باور دارم و این باور بر اساس باور به گزاره‌های دیگر ایجاد نشده است. نزد آکویناس گزاره‌هایی می‌توانند پایه باشند که یا خود بدیهی باشند و یا مستند به حواس باشند. پلنتینگا بیان می‌نماید که به نظر او در نزد آکویناس، باورها هنگامی موجه‌اند که لااقل بر پایه‌ی گزاره‌های پایه- که بدیهیات و مستندات به حس‌اند- محتمل باشند. به باور پلنتینگا، آکویناس راه‌های دیگری را همچون علم حضوری-شهودی و معرفت بی‌واسطه به خداوند را نیز قائل است.

مبناگروی:
آکویناس و قرینه‌گرایان در این نکته توافق دارند که باور به خدا تنها زمانی موجه است که شواهد و دلایلی به نفع آن وجود داشته باشد. به عقیده‌ی پلنتینگا این دیدگاه همچنان دیدگاه غالب است، که بر اساس آن باور به خدا ازآنجاکه باور پایه نیست، تنها زمانی که شواهد کافی برای آن وجود داشته باشد می‌تواند موردپذیرش قرار گیرد. پلنتینگا اذعان دارد که غالب افرادی که در غرب در رابطه با این موضوع نظر دارند، شکل خاصی از مبناگروی کلاسیک را پذیرفته‌اند.
نکته‌ای که پلنتینگا بر آن در رابطه با این نظر مبناگروان تأکید می‌نماید، آن است که همچنان که در مورد قرینه‌گرایان معتقد است، می‌گوید ادعا و نظر ایشان یک نظر هنجاری[۲۰] است که مربوط به این است که سیستم باورهای ما چگونه باید باشد، یا نظریه‌ای راجع به اینکه ویژگی‌های نظام باور صحیح، پذیرفتنی و خوش‌ساخت چه هستند، است.

او در بیان چکیده نظر مبناگروان، می‌گوید:
اولاً، در ساختار فکری عقلانی[۲۱]، باورها که بر پایه‌ی رابطه با باورهای دیگر شکل‌ می‌گیرند، رابطه‌ی متقارن به لحاظ تائید شدن ندارند(یعنی باور پایه‌ای‌تر باور روبنایی‌تر را تائید می‌نماید و باور روبنایی نه) ثانیاً، ساختار فکری عقلانی، دارای مبانی و بنیادهایی است و ثالثاً، در ساختار فکری عقلانی، قوت باورهای غیرپایه مرتبط با میزان حمایت و تائید آن‌ها از سوی باورهای پایه است.
 در مورد گزاره‌های پایه باید به چند عنصر توجه داشت. نخست عنصر معرفت‌شناختی[۲۲] است که بنابرآن، تنها هنگامی گزاره‌ی الف برای شخص ب بدیهی است که او معرفت بی‌واسطه‌ای نسبت به الف داشته باشد و علم او به الف، مبتنی بر گزاره‌های دیگر نباشد. اما عنصر دیگری نیز در این گزاره‌های وجود دارد و آن عنصر پدیدارشناختی[۲۳] است، برای مثال لاک در این رابطه می‌گوید که گزاره‌های بدیهی دارای وضوح و شفافیت‌اند و یا دکارت از وضوح و تمایز در بیان ویژگی این گزاره‌ها سخن می‌گوید. درحالی‌که آکویناس به‌عنوان مبناگرای کلاسیک باورهای پایه را یا بدیهیات و یا مستندات به حس می‌داند،  مبناگروان مدرن همچون دکارت، لاک، لایبنیتز، گزاره پایه را گزاره‌ای می‌دانند که یا بدیهی باشد و یا خطاناپذیر[۲۴].

فروپاشی مبناگروی:
در ابتدای این بخش، پلنتینگا این سؤال را طرح می‌نماید که چرا باور به خدا نمی‌تواند یک باور پایه باشد؟
 مبناگروان کلاسیک می‌گویند حتی اگر این باور صادق باشد، ویژگی‌های باور پایه را ندارد. چراکه پذیرش باور پایه نمی‌تواند بر اساس گزاره‌های دیگر صورت پذیرد. گزاره‌های پایه، تنها آن‌ها هستند که یا بدیهی باشند و یا خطاناپذیر و یا مستند به حس.
اما پلنتینگا در این بخش می‌خواهد مبنای مبناگروی را نقد نماید، به همین منظور او ابتدا بنیاد مبناگروی را چنین بیان می‌نماید:
گزاره الف تنها زمانی برای شخص ب می‌تواند به‌درستی پایه باشد، که الف یا بدیهی باشد و یا خطاناپذیر و یا مستند به حواس.‌
به بیان پلنتینگا این مبنا، خود از دو مدعا تشکیل می‌شود: نخست، گزاره‌ای که یا بدیهی باشد یا خطاناپذیر و یا مستند به حواس، می‌تواند به‌درستی گزاره‌ی پایه باشد و ادعای دوم، یک گزاره تنها اگر مشمول این ویژگی‌ها باشد می‌تواند به‌درستی گزاره‌ی پایه باشد. ازنظر پلنتینگا، ادعای نخست مشکلی ندارد و می‌توان با آن موافقت نمود. اما در مورد مدعای دوم، سؤال می‌نماید که چه دلیلی بر آن وجود دارد؟ چرا مبناگروان چنین ادعایی را پذیرفته‌اند؟
پلنتینگا می‌گوید درسی که ما از فلسفه مدرن آموخته‌ایم این است که با صرف مفروض گرفتن گزاره‌های بدیهی و خطاناپذیر(به‌عنوان باور پایه) اغلب باورهای ما که زندگی روزمره ما را شکل می‌دهند محتمل نیستند، در حقیقت دلیلی( بر اساس باورهای پایه) وجود ندارد تا آن‌ها را محتمل بدانیم. برای مثال، گزاره‌هایی مانند اینکه اشیاء فیزیکی وجود دارند یا افراد دیگری غیر از من وجود دارند، یا اینکه جهان پیش از ۵ دقیقه قبل ایجاد شده است. به بیان پلنتینگا هیچ‌یک از این گزاره‌ها بر اساس گزاره‌های بدیهی و خطاناپذیر محتمل‌ نیستند. پلنتینگا می‌گوید با ملاک مبناگروان که گزاره‌های پایه یا باید بدیهی باشند یا خطاناپذیر و یا مستند به حواس، بسیاری گزاره‌هایی که حقیقتاً پایه هستند کنار گذارده می‌شوند، برای مثال اینکه من دیروز افطار کردم! گزاره‌ای است که بر اساس دیگر گزاره‌ها به دست نیامده است، بلکه جزو مبنای ساختار فکری من است.
ِشکال دیگر پلنتینگا بر مبنای مبناگروان، که اساسی‌تر است، این است که بر اساس مبنای ایشان، شخص الف تنها زمانی عقلانی رفتار می‌نماید که خود مبنای مبناگروان را در صورتی پذیرفته باشد که یا بدیهی باشد یا خطاناپذیر و یا محسوس و یا اینکه به‌صورت منطقی برخاسته از چنین گزاره‌های پایه‌ای باشد. اما پلنتینگا می‌گوید این مبنا نه شرایط پایه بودن را دارد، و نه تاکنون کسی ادعا کرده که برهانی وجود دارد که بر اساس آن این مبنا را از گزاره‌های پایه می‌توان نتیجه گرفت. بنابراین به بیان پلنتینگا، این مبنا یا غلط است و یا به‌گونه‌ای است که نمی‌توان به‌طور عقلانی آن را پذیرفت.
بنابراین پلنتینگا بیان می‌نماید، نباید به اشکالی که به خداباوری می‌شود که برخاسته از باوری است که چنانچه صادق باشد نباید آن را پذیرفت، اعتنا نمود.  
در حقیقت، به باور مبناگروان، گزاره‌ الف تنها زمانی می‌تواند به‌صورت عقلانی موردپذیرش قرار گیرد، که یا ۱) خود بدیهی یا مستند به حواس و یا خطاناپذیر باشد و یا ۲) در ساختار فکری شخص راهی از گزاره‌ی الف به گزاره‌های ب۱، ب۲، …،بn که اولاً، برای شخص پایه‌ هستند، ثانیاً، بدیهی، مستند به حواس یا خطاناپذیرند و ثالثاً، الف را تصدیق می‌نمایند وجود داشته باشد.
اما پلنتینگا می‌گوید همین مبنا، خود نه مستند به حواس است و نه خطاناپذیر، به این معنا که نتوان باوری خلاف آن واقع پنداشت و نه بدیهی است. همچنان هیچ برهانی که از مقدمات پایه آغاز شود نیست که به این بیان ختم شود. بنابراین این مبنا دچار مشکل در پذیرش عقلانی است.
بر این اساس، او به این نتیجه می‌رسد که مبنای مبناگروان دچار اضمحلال شده و قابل‌اتکا نیست و اشکال قرینه‌گرایان چنانچه بر مبنای مبناگروی باشد نیز دچار خدشه می‌شود، هرچند او اذعان دارد که اشکال قرینه‌گرایان لزوماً مبتنی بر مبناگروی کلاسیک نیست، بلکه می‌توان انواع دیگری از مبناگروی را پذیرفت و همچنان بر اشکال قرینه‌گرایی اصرار ورزید.

بخش سوم: اشکال معرفت‌شناسی اصلاح‌شده به الهیات طبیعی
الهیات طبیعی را باید تلاشی در جهت اثبات یا مدلل ساختن باور به وجود خداوند دانست. در این بخش، پلنتینگا وارد بیان اشکال معرفت‌شناسی اصلاح‌شده به الهیات طبیعی می‌شود.
اشکال نخست:
پلنتینگا سه حالت اشکال معرفت‌شناسی اصلاح‌شده به مبناگروی را بیان می‌نماید. نخست، از قول هرمان باوینک[۲۵]  که می‌گوید: اساساً الهیات طبیعی‌ای که مستقل از هرگونه وحی‌ای و با صرف مشاهده و مطالعه‌ی طبیعت شکل‌گرفته باشد، وجود خارجی ندارد. مطابق عقیده‌ی باوینک، باور به وجود خداوند بر اساس دلیل و برهان نیست، آن‌چنان‌که افرادی همچون آکویناس، دکارت، لایبنیتز، کلارک و دیگران دنبال کرده‌اند. در حقیقت، او مدعی است که مسیحیان، هیچ‌گاه باور خود را از طریق این براهین حاصل نکرده‌اند.
پلنتینگا مدعی است که باوینک در اینجا دو ادعا را طرح می‌نماید: اول اینکه براهین و یا دلایل اثبات وجود خداوند به‌طورکلی منبعی برای اطمینان و اعتماد مؤمنان به خداوند فراهم نمی‌کنند و دوم، این براهین اساساً برای توجیه عقلانی نیاز نیستند: چراکه مؤمن در باور به اینکه مثلاً خداوند جهان را خلق کرده است، کاملاً موجه و محق است، هرچند برهانی منطقی هم اساساً برای آن نداشته باشد.
پلنتینگا سه نکته‌ دیگر را نیز از بیان باوینک استخراج می‌نماید: اول اینکه به عقیده‌ی باوینک ما نمی‌توانیم از طریق این براهین به معرفت خداوند نائل شویم و براهین الهیات طبیعی کار نخواهند کرد. دوم اینکه متون مقدس(برخلاف الهیات طبیعی) خداوند را نقطه عزیمت و شروع بیان خود گرفته‌اند و در حقیقت هیچ دلیل و برهانی برای اثبات وجود خداوند در کتاب مقدس نیست و وجود خدا فرض گرفته می‌شود. سوم، هم اینکه به عقیده‌ی باوینک باور به وجود خدا، همچون باور به وجود خود یا جهان خارج و یا ذهن دیگران و یا گذشته (و بنابراین بی‌نیاز از دلیل و برهان) است.
پس از باوینک، پلنتینگا به سراغ کالوین می‌رود، پلنتینگا می‌گوید به عقیده‌ی کالوین، خداوند ما انسان‌ها را به‌گونه‌ای آفریده است که میل و گرایشی شدید به باور به وجود او داریم. کالوین این گرایش را میل فطری و طبیعی انسان می‌داند و در مقابل آن می‌گوید این میل به علت گناه که خلاف فطرت اولیه ماست می‌تواند منجر به آن شود که بسیاری از ما باور به خداوند را دشوار و یا بیهوده و عبث بدانیم. در نگاه کالوین، حقیقت آن است که کسی که به خداباور ندارد در شرایط معرفتی غیرطبیعی است، همچون کسی که باور ندارد همسرش(زنده‌اش) وجود دارد و یا گمان می‌کند همسرش یک روبات بسیار هوشمند است که فاقد احساس و اندیشه و شعور است.  از منظر کالوین، باور به خداوند بر مبنای براهین منطقی همچون باور به وجود همسرتان بر پایه‌ی استنتاجات قیاسی از وجود افراد دیگر(محال)است.


معمای کارل بارث[۲۶]
بارث در رابطه با فردی که می‌خواهد از طریق الهیات طبیعی خداوند را اثبات نماید، می‌گوید زمانی که وی(که البته یک مؤمن است) می‌خواهد خدا را اثبات نماید، یا باید در ابتدا واقعاً از نقطه‌ی بی‌ایمانی به دست‌یابی به باور به خداوند آغاز نماید
و یا اینکه در مقابل مخاطب خود تظاهر به بی‌ایمانی نماید. چنانچه حالت نخست را برگزیند، او مسیحیت خود را کنار گذاشته است؛ و چنانچه حالت دوم باشد، او در حقیقت غیرصادقانه به چیزی تظاهر می‌کند که آن را باور ندارد.
بنابراین، در حالت دوم یک فریب رخ می‌دهد و اما در حالت نخست که فرد در حالت عدم باور به خداوند است، او می‌پذیرد که فقط چنانچه برهان و دلیل خوبی وجود داشته باشد می‌توان وجود خدا را پذیرفت، بنابراین او نهایتاً به نتیجه‌ی آن دلیل و برهان معتقد خواهد شد نه خدا و این برای مسیحیان قابل‌قبول نخواهد بود.

رد مبناگروی کلاسیک:
بارث، همچون کالوین و باوینک، معتقد است باور به خدا خود می‌تواند به‌خوبی باور پایه باشد و پذیرش آن کاملاً عقلانی است، بدون آنکه نیازی به ابتنای آن بر دلیل برخاسته‌ از دیگر گزاره‌ها و یا باورهای دیگر باشد. آنچه این اصلاح‌گران بیان می‌نمایند آن است که باورمند به وجود خدا می‌تواند به لحاظ عقلانی کاملاً موجه باشد هنگامی‌که باور به خدا را به‌عنوان پایه می‌پذیرد و آن را به‌عنوان مقدمه‌ای برای نتایج دیگر به کار می‌برد.
بنابراین، در رد الهیات طبیعی، ادعای اصلی اصلاح‌گران آن است که استحکام و موزونی باور به خداوند اساساً ربطی به موفقیت و یا در دسترس بودن براهین خداباورانه ندارد. به باور پلنتینگا، این ادعا ادعای اصلی و بصیرت محوری ایشان است. در حقیقت، نزد ایشان، کسی که باور به خداوند را به‌عنوان باور پایه در نظر می‌گیرد از هیچ‌یک از وظایف عقلانی و معرفتی خود تخلف نکرده است و هیچ عیبی در ساختار عقلانی اندیشه‌ی خود راه نداده است.

آیا باور به خدا می‌تواند به شایستگی باور پایه باشد؟
مطابق با نظر اصلاح‌گران، بله به‌خوبی می‌تواند. پلنتینگا با بیان این ادعا موافقت خود را نیز با آن اعلام می‌‌نماید و در ادامه و آخرین بخش مقاله‌ی خود وارد دفاع از این نظر می‌شود. برای این کار او ابتدا بیان می‌نماید که پذیرش باور به خداوند به‌عنوان باور پایه، به معنای این نیست که در مورد هر باور دیگری می‌توان چنین کرد. دوم، اینکه حتی اگر باور به خداوند باور پایه باشد، این بدین معنا نیست که بی‌اساس است و نهایتاً او این مسئله را طرح می‌نماید که پذیرش باور به خدا به‌عنوان باور پایه همچنان راه را برای مواجهه با براهین علیه آن باور باز می‌گذارد و همچنان می‌توان این باور را موردنقد قرار داد و بر این اساس پلنتینگا در پایان بیان می‌کند که سخن او نوعی ایمان‌گرایی نخواهد بود.

 چرا دیگر باورها نه؟
در برابر دیدگاهی که بیان شد، تلاش شده تا اشکالات و سؤالاتی با این محوریت که "اگر باور به خدا می‌تواند به‌درستی باور پایه تلقی شود، چرا سایر باورها همچون باورهای خرافی نتوانند چنین باشند؟" طرح‌شده است.
پلنتینگا، در پاسخ بیان می‌کند که پایه‌ بودن باور به خداوند نزد اصلاح‌گران مجوزی برای باور به دیگر گزاره‌ها به‌عنوان پایه نیست، چراکه باورهای خاصی در شرایط و با قیود خاصی می‌توانند به‌عنوان باور پایه پذیرفته‌ شوند و همین باورها نیز در شرایط دیگر و قیود دیگر نمی‌توانند به‌عنوان باور پایه تلقی شوند. بر این اساس، قائلان به معرفت‌شناسی اصلاح‌شده، معتقدند که باور به خداوند تنها در شرایط خاصی می‌تواند به‌عنوان باور پایه تلقی شود.
پلنتینگا در ادامه در پاسخ به این اشکال که مبناگروان، ملاک و معیاری برای پذیرش باورهای پایه قرار داده بودند درحالی‌که شما این ملاک و معیار را کنار گذاشته‌اید و ملاکی هم معرفی ننموده‌اید، بیان می‌نماید که اولاً، آن ملاک خود دچار ناسازگاری است، چراکه مبنای مبناگروان خود نمی‌تواند به‌صورت عقلانی موردپذیرش قرار گیرد، چراکه نه ویژگی‌های باور پایه را دارد و نه منطقاً قابل استنتاج از باورهای پایه بر اساس تعریف است. بنابراین، نمی‌توان ملاک مبناگروان را پذیرفت، اما در مورد اینکه چه باید کرد، پلنتینگا می‌گوید بهترین راه برای دست‌یابی به چنین ملاکی استقراست. به باور او ما باید، مثال‌های متنوعی از باورها و شرایطی که در آن‌ها این باورها می‌توانند پایه تلقی شوند را در نظر بگیریم و سپس با طرح نظریاتی ناظر به عوامل لازم و کافی برای پایه بودن باور، این نظریات را با آن مثال‌ها بسنجیم و با سعی و خطا نظریه‌ی خود را کامل‌تر نماییم.‌ اگرچه به باور او، ما نمی‌توانیم به یک ملاک قطعی و روشن برسیم، بلکه می‌توانیم به برخی از شرایط لازم و برخی از شرایط کافی برای باور پایه‌ دست ‌یابیم.
بنابراین، ملاک باور پایه، از بالا و کلیات به دست نمی‌آید، بلکه از پایین و با دقت در موارد جزئی به دست خواهد آمد. اگرچه به باور پلنتینگا دلیلی هم وجود ندارد که حتی بر سر موارد جزئی و مثال‌ها هم توافق وجود داشته باشد. برای مثال، مسیحیان می‌توانند باور به خدا را باوری پایه و عقلانی درحالی‌که از دیگر باورهای ناشی نشده باشد بدانند، و درعین‌حال،قرینه‌گرایانی همچون راسل و تابعان او مخالف باشند. اما آیا مسیحیان باید در معرفی ملاک پذیرش باورهای پایه پاسخگوی عدم موافقت راسل و تابعان او در موارد جزئی و مثال‌ها باشند؟ پلنتینگا پاسخ می‌دهد که خیر، آن‌ها صرفاً باید پاسخگوی نمونه‌هایی که در جامعه‌ی مسیحیان موردپذیرش قرار می‌گیرد باشند.
این‌چنین، پلنتینگا بیان می‌نماید که دو فرد می‌توانند از نمونه‌های متفاوت باور پایه آغاز نمایند و به ملاک‌های متفاوتی برسند. اگرچه او می‌گوید این قطعاً بدین معنا نیست که هیچ حقیقتی نیست یا حقیقت نسبی است، بلکه چنانچه ملاک‌های دو نفر دچار تعارض باشد، قطعاً حداقل یکی از آن‌ها غلط خواهد بود، حتی چنانچه با گفتگو نتوان آن را مشخص کرد.

مبنای باور به خدا
ادعای پلنتینگا در این بخش این است که اگرچه باور به خداوند به‌درستی می‌تواند باور پایه قرار گیرد، این بدین معنا نیست که بی‌اساس است.‌ برای روشن شدن مطلب او مثال‌هایی می‌زند:

–       من یک درخت دیدم

–       من امروز صبح صبحانه خوردم

–       آن شخص دچار درد است

پلنتینگا بیان می‌نماید که اگرچه همه‌ی این گزاره‌ها پایه هستند، اما هیچ‌یک بی‌اساس نیستند. برای مثال، زمانی که من فردی را می‌بینم که به‌طور طبیعی رفتارش حاکی از درد کشیدن است، من چنین باور می‌کنم که او در حال درد کشیدن است. این‌چنین نیست که رفتار او دلیلی برای این باور باشد و این باور بر اساس گزاره‌ها و باورهای دیگری ایجاد شود. در چنین شرایطی، چنین باوری می‌تواند پایه تلقی گردد.
نکته‌ی مهمی که پلنتینگا سعی در تذکر آن دارد این است که باورهای پایه در شرایط خاص و مختص خودشان می‌توانند پایه باشند و این شرایط است که اساس موجه بودن پذیرش آن باورها به‌عنوان پایه است. همچنان که در مثال‌هایی که ذکر شد چنین بود.
حال او به باور به خدا می‌پردازد، و اینکه هنگامی‌که اصلاح‌گران می‌گویند این باور پایه است، منظورشان این نیست که پذیرش آن بی‌اساس و ناموجه است بلکه ایشآن‌هم شرایطی را برای موجه بودن پذیرش باور به خداوند به‌عنوان باور پایه ذکر می‌نمایند.
برای مثال، کالوین معتقد است خداوند خود را همواره در عالم متجلی می‌سازد و او می‌گوید خداوند ما را آن‌چنان آفریده است که میل و گرایشی بدان داریم تا دست او را همواره در عالم پیرامونیمان ببینیم.
پلنتینگا در تبیین دقیق‌تر بیان می‌نماید که در حقیقت گزاره‌هایی که می‌توانند برای مؤمنان پایه قرار گیرند از این قبیل هستند:

–       خداوند با من سخن می‌گوید

–       خداوند این چیز را خلق کرده است

–       خداوند از کاری که کردم راضی نبود

–       خدا مرا فراموش کرده است

و باور به وجود خداوند در حقیقت مبتنی بر این گزاره‌های پایه و نتیجه‌ی آن‌هاست. و بنابراین چنین نیست که باور به خداوند بی‌اساس باشد.

آیا هیچ برهان مرتبط به باور به خداوند پس از پایه‌ بودن آن وجود ندارد؟
فرض کنید فردی باور به خداوند را به‌عنوان باور پایه پذیرفته است. آیا این بدان معناست که هیچ برهانی وجود ندارد تا سبب شود او دست از باور خود بردارد؟  
پلنتینگا در پاسخ بیان می‌نماید که دلیلی وجود ندارد، بلکه چه‌بسا می‌تواند علاوه بر باور به وجود خداوند که باور پایه است، شخص باورهای پایه‌ی دیگری نیز در اختیار داشته باشد که بر مبنای آن باورها برهانی در تقابل با باور به وجود خداوند شکل گیرد. حال چنانچه قوت این گزاره‌ها و باورهای پایه‌ی دیگر او بیشتر باشد، او باور خود به خداوند را از دست خواهد داد. بنابراین کاملاً ممکن است که برای شخصی که باور به وجود خدا را به‌عنوان باور پایه پذیرفته است، برهانی بر مبنای باورهای پایه‌ی دیگری که او پذیرفته وجود داشته باشد که نتیجه‌اش در تقابل با باور به وجود خداوند باشد.
بنابراین، پلنتینگا بیان می‌نماید که فرد می‌تواند باور به وجود خدا را به‌عنوان باور پایه بپذیرد درعین‌حال نسبت به آن جزم‌اندیش و متعصب نباشد به‌طوریکه هرگونه شاهد و برهانی خلاف آن را انکار نماید و نادیده بگیرد. براین اساس، پذیرش باور به خداوند به‌عنوان باور پایه، یک توجیه اولیه در اختیار فرد قرار می‌دهد، نه اینکه یک توجیه کامل و همه‌جانبه را در اختیار او قرار دهد که قابل‌تغییر نباشد، بلکه این توجیه اولیه با بررسی‌های بعدی می‌تواند اصلاح، تکمیل و یا تغییر نماید.
پلنتینگا در تبعیت از جان پولاک[۲۷] بیان می‌نماید که آنچه می‌تواند این توجیه اولیه را الغا نماید، شرایط الغا[۲۸] یا لغوکننده[۲۹] است. لغو‌کننده‌ها خود می‌توانند توسط لغو‌کننده‌های دیگری لغو شوند.
در مورد باور به خداوند، نیز بسیاری مؤمنان با لغو‌کننده‌های بالقوه مواجه‌اند. برای مثال، اشکالات شکاکان یا براهین مبتنی بر شرور از این جمله‌اند. اما خود این لغو‌کننده‌های بالقوه خود می‌توانند دارای لغوکننده باشند، برای مثال دفاع از اراده‌ی آزاد خود لغو‌کننده‌ای برای برهان شر است.

 ایمان‌گروی
پلنتینگا در این بخش آخر می‌خواهد به یک سؤال پایانی پاسخ دهد و آن ادعایی است که راف مکنرنی[۳۰] در منسوب نمودن اصلاح‌گران معرفت‌شناس به ایمان‌گروی طرح نموده است. آیا این اصلاح‌گران به‌ناچار ایمان‌گرایند؟
برای پاسخ به این سؤال در ابتدا پلنتینگا میان دو نوع ایمان‌گرایی تفکیک می‌نماید. نخست ایمان گروی معتدل که مطابق با آن ما باید در موضوعات دینی بر ایمان تکیه نماییم و نه عقل و ایمان‌گروی افراطی که اساساً عقل را بی‌منزلت و بی‌اعتبار می‌شمارد.
در معرفی ایمان‌گروی افراطی، پلنتینگا، کرکگارد را مثال می‌زند که موضوعات دین را از منظر عقل پوچ و بیحاصل می‌داند و فراتر از آن الهیدان روس، شستوف[۳۱] را مثال می‌زند که بیان می‌نماید تنها کسی می‌تواند به حقیقت ایمان دست‌ یابد که (برای مثال) ۲+۲=۴ را انکار و به‌جای آن ۲+۲=۵ را بپذیرد.
حال، او بیان می‌نماید که واضح است که اصلاح‌گران معرفت‌شناس ایمان‌گرای افراطی نیستند و به آن التزامی ندارند. چراکه باور پایه‌ی او به وجود خداوند هیچ الزامی در این تصور که ایمان و عقل در تعارض با یکدیگرند نخواهد داشت.
اما در رابطه با ایمان‌گرایی معتدل، پلنتینگا بیان می‌نماید که این ارتباط بستگی به این دارد که ما ایمان و عقل را چگونه تعریف نماییم. برای مثال او آبراهام کویپر[۳۲] را ذکر می‌کند که مطابق با نگاه او هرآنچه فرد می‌پذیرد بر اساس ایمان است و نه بر اساس برهان و اثبات. بر اساس این نگاه هر باوری که به‌عنوان باور پایه پذیرفته شود به طریق ایمان کسب‌شده است و هر باوری که بر مبنای باورهای دیگر به طریق منطقی بدست‌آید موضوع عقل خواهد بود. بنابراین حتی گزاره‌‌ای همچون ۳=۲+۱ چنانچه به‌عنوان باور پایه اخذ شود، آنگاه موضوع ایمان است و نه عقل.
بر این اساس، فردی همچون شستوف که گزاره ۴=۲+۲ را بدیهی می‌داند ولی ۵=۲+۲ را احتمالاً بر اساس خواست خدا می‌داند(که درنتیجه بر پایه‌ی باورهای دیگر قرار دارد) از منظر کویپر دچار تعارض عقل و ایمان است؛ منتها گزاره نخست را بر اساس ایمان پذیرفته و گزاره‌ی بعدی را بر اساس عقل و برهان!
اما اصلاح‌گران معرفت‌شناس باور به خداوند را محصول عقل و برهان می‌دانند یا ایمان؟ فردی همچون کالوین گزینه‌ی اول را پذیرفته، چراکه او آگاهی از امر الوهی را ویژگی طبیعی ذهن انسان می‌داند که خداوند در انسان نهادینه ساخته و خود را در جان آدمی متجلی می‌سازد. اما این معرفت طبیعی می‌تواند از طریق گناه از کار بیافتد اگرچه ظرفیت درک خداوند به‌طور طبیعی در نهاد ما قرار دارد، همچنان که امکان درک حقایق مربوط به گذشته و یا اشخاص دیگر نیز در ما قرار دارد.   
بنابراین، پلنتینگا معتقد است که اصلاح‌گران معرفت‌شناس، لزوماً حتی ایمان‌گرای معتدل هم نیستند، چراکه این بستگی به آن دارد که عقل و ایمان چگونه تعریف شوند. او بیان می‌نماید که نزد ایشان، وجود خداوند همچون ادراک حقایق دیگر، یا امور بدیهی و یا باورهای برخاسته از قوه‌ی حافظه است و بنابراین تفاوت خاص و بنیادینی میان آن‌ها و عقل‌گرایان که این دست باورها را به‌عنوان باور پایه در نظر می‌گیرند وجود ندارد.

خلاصه
در این مقاله پلنتینگا بیان نمود که اشکال قرینه‌گرایان به خداباوری ریشه در مبناگروی کلاسیک داشت. مبناگروی کلاسیک اگرچه فریبا و جذاب است، ولی در تحلیل نهایی روشن شد که مبنای آن‌هم غلط و هم ناسازوار است. بعلاوه، اشکال اصلاح‌گران به الهیات طبیعی را می‌توان به‌عنوان ردی بر مبناگروی کلاسیک نیز در نظر گرفت. در نگاه اصلاح‌گران معرفت‌شناس، بدیهی، خطاناپذیر، یا مستند به حواس بودن شرط لازم برای پایه بودن یک باور نیست.  ایشان باور به خداوند را نیز شایسته‌ی پایه بودن می‌دانند. اگرچه این بدان معنا نیست که ایشان مجوز پایه بودن هر باوری را می‌دهند، باوجوداینکه ممکن است ملاک قطعی‌ای برای باور پایه وجود نداشته باشد. همچنان، پایه بودن باور به خداوند نزد ایشان، به این معنا نیست که نمی‌توان برهانی علیه آن اقامه کرد. بعلاوه پایه بودن باور به خدا، همچون سایر باورهای پایه، بدین معنا نیست که این باور بی‌اساس و نامعقول است، بلکه این باور همچون سایر باورهای پایه در شرایط خاصی قابلیت پذیرش به‌عنوان باور پایه را دارد. سخن آخر هم این است که نگاه اصلاح‌گران معرفت‌شناس همچنان که بیان گشت، نوعی از ایمان گروی نخواهد بود.

 

#پلنتینگا#نیما_نریمانی#اندیشکده_مهاجر#علم_و_دین#خدا_باوری

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[۱] Calvinist

 

 

 

 

 

[۲] Reformed Epistemologist

 

 

 

 

 

[۳] Evidentialist

 

 

 

 

 

[۴] Classical foundationalism

 

 

 

 

 

[۵] W. K. Clifford

 

 

 

 

 

[۶] Blanshard

 

 

 

 

 

[۷] Russell

 

 

 

 

 

[۸] Scriven

 

 

 

 

 

[۹] Anthony Flew

 

 

 

 

 

[۱۰] Belief in God

 

 

 

 

 

[۱۱] Kaufman

 

 

 

 

 

[۱۲] Real Referent

 

 

 

 

 

[۱۳] Available Referent

 

 

 

 

 

[۱۴] Clifford

 

 

 

 

 

[۱۵] Atheist

 

 

 

 

 

[۱۶] Carnap

 

 

 

 

 

[۱۷] Scientia

 

 

 

 

 

[۱۸] Intellectus

 

 

 

 

 

[۱۹] Understanding

 

 

 

 

 

[۲۰] Normative

 

 

 

 

 

[۲۱] Rational Noetic Structure

 

 

 

 

 

[۲۲] Epistemic

 

 

 

 

 

[۲۳] Phenomenological

 

 

 

 

 

[۲۴] Incorrigible

 

 

 

 

 

[۲۵] Herman Bavinck

 

 

 

 

 

[۲۶] Karl Barth

 

 

 

 

 

[۲۷] John Pollock

 

 

 

 

 

[۲۸] Defeating Conditions

 

 

 

 

 

[۲۹] Defeater

 

 

 

 

 

[۳۰] Ralph Mcinerny

 

 

 

 

 

[۳۱] Shestof

 

 

 

 

 

[۳۲] Abraham Kuyper

 

 

 

 

 

متن شما