تاریک و روشن وجود

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

تاریک و روشن وجود

نگاهی دیگر به داستان «دست تاریک، دست روشن» نوشته هوشنگ گلشیری

هوشنگ گلشیری از همان ابتدای نویسندگی در «شازده احتجاب» با مسئله پیچیده ذهن و زبان درگیر بوده است و تا انتها هم از تلاش برای پرده برداشتن از جوانب مختلف این دو کناره نگرفته است؛ هرچند هرچه پیش رفته بیشتر بر زبان متمرکز شده است. در نیمه اول دوره نویسندگی بیشتر ذهن را کاویده و در نیمه دوم زبان را. و چون همواره بنیادی شاعرانه (چه در نگاه، چه در ذهنیت و چه در زبان) در نثرش داشته، به زبانی که تجلی بی‌واسطه وجود است نزدیک بوده است. اما از طرفی دیگر نهیلیسم درونی آثارش اجازه این تلاقی را به‌طور کامل نمی‌داده و او را بر سر دوراهی بی‌معنایی و جستجوی معنا نگه می‌داشته است. او همواره در پی شکستن کلیشه‌ها و برنشاندن طرحی تازه بوده اما مایه انجام این کار را نداشته است. در شکافی افتاده بوده که زبان خاص او هم پرش نمی‌کرده است. اما هیچ‌گاه دست از تلاش و جستجوگری برنداشته است. زبان برای او، همه‌چیز بوده است. او با زبان خاص خویش، ذهنیت ایرانی را در داستان‌های خود به کمال رساند و با تکیه‌اش بر فرم ادبی، زبان را از وسیله‌ای کارکردی به جهانی نشانه بین رسانده است. اساساً سوژه ایرانی با داستان‌های او به پختگی فرهنگی رسید، عینیت را از پشت کادر ذهنیت تماشا کرد، و روایت را از ابزار صرف انتقال پیام به فرمی خودبنیاد تبدیل نمود که توانست تمام محتوا را با همه ابعادش در معرض چشمان مخاطب قرار دهد. زبان فارسی با گلشیری بر زمین روایت مستقر شد و با جاپای محکم، دوربین خویش را بر سیاست و اقتصاد و فرهنگ و تاریخ چرخاند. همین مقام هم باعث شده که وضعیت ایران معاصر تا حدودی در داستان‌های او بازتاب داشته باشد، به‌ویژه گسیختگی درونی حاکم بر مدنیت ما که خود را بیش از همه در زبان مردم و نیز سرگشتگی منورالفکری و روشنفکری ایرانی بین تجدد و دین نشان می‌دهد. داستان‌های گلشیری واماندگی انسان ایرانی بین سنت و تجدد را نمایش می‌دهد و عرق‌ریزی بی‌فایده او را برای جمع این دو در معرض دید همگان می‌نهد. این شکاف وجودی، بر شکاف ماهوی میل به سیطره رهایی در جریان روشنفکری هم قرار می‌گیرد که البته ریشه در شکاف عمیق درونی روشنفکری اروپایی دارد. روشنفکران از یک‌سو به دنبال رهایی انسان‌اند، و از سوی دیگر سیطره بر طبیعت و استیلا و بهره‌بری و تمتع را در بودن سوژه به رسمیت می‌شناسد. این شکاف‌ها اجازه نمی‌دهد که به قول فلاسفه اگزیستانس، گلشیری وجودبین شود و موجودبینی او درمان نیابد. متفکر موجودبین نمی‌تواند از حد ماهیات و تعاریف زبانی فراتر برود و مواجهه‌ای با خود زبان در ساحت وجودی خویش داشته باشد. درست که بین وجود و تجلی آن در موجود «فاصله»ای نیست، اما در بند موجودات شدن هم انسان را از وجود و ظهورات او دور می‌کند. همه این‌ها درباره گلشیری درست و صادق است، منتها پیش از نوشتن «دست تاریک، دست روشن». در این داستان که جزو آخرین کارهای او هم هست، او از حد نحوی و توصیفی زبان فراتر می‌رود و به دنبال چیزی می‌گردد که فرای «چیز»هاست و ازاین‌رو، دست‌نیافتنی است. او در داستان «دست تاریک، دست روشن»،‌ سراغ موضوعی می‌رود که برای ذهنیت روشنفکر او (و اساساً برای هر سوژه‌ای در عالم) بی‌معنی به نظر می‌رسد، اما گلشیری جرئت مواجهه با آن و شکستن بندهایی که خود در طول کار ادبی و فکری خود بافته را دارد، حتی اگر به شکستن صورت برساخته روشنفکرانه خویش از زبان و فرم ادبی و معرفت منجر شود.
اولین چیزی که باید در این داستان به آن توجه کرد، جستجوی گوهری درونی از طرف گلشیری در منطقه به‌ظاهر غیرمدنی چهارمحال و بختیاری است. چرا گلشیری در داستان «دست تاریک، دست روشن» به سراغ روستایی در دامنه کوه‌ها رفته است؟ مانند بسیاری از نویسندگان طبعیت‌گرا شده و درد تخریب طبیعت پیدا کرده؟ خیر. رمانتیک شده و قصد کرده ناله تخریب گذشته را سر بدهد؟ نه. گلشیری در روستا هم به دنبال برساخته‌های بشری است و رگه‌هایی از تمدن را جستجو می‌کند، اما از نوعی دیگر را. چیزی می‌جوید که در نگاه شناختی دنیای جدید بی‌معنی است، اگر جزو خرافات نباشد. شخصیت‌هایی را می‌آفریند که توجه به آن‌ها دنیایی دیگر را برای مرکزنشینان خواهد ساخت. کسانی را دنبال می‌کنند که به‌جای بسط سوژه متجددمآب،‌ به دنبال «دیگری»های نادیده انگاشته هستند. رحمت و ماه‌دخت درگیر عالمی هستند که ارتباطش با جهان، کانالیزه و از مجرای خط‌کشی شده معرفت جدید یا زبان کارکردی مصرف‌شونده در زندگی روزمره نیست؛ جهانی که بر «راز» بنا شده نه «تعین». جهانی که باطن را اصل می‌داند نه ظاهر را. گلشیری در این داستان به دنبال جادو و روح است که برای گلشیریِ روشنفکر، خرافه‌های ایرانِ عقب‌مانده از دنیاست. اما گلشیریِ «دست تاریک، دست روشن» از دنیای ظاهرگرای ماده‌انگار گذشته و پا به دنیای راز گذاشته است. به قول ماه‌دختِ همین داستان؛ وارد «عوالم مه‌گرفته وجود» شده است. مانند همیشه‌ی داستان‌های گلشیری، این درون‌مایه تنها در شخصیت و موقعیت محصور نمانده و به همه اجزای فرم مخصوصاً زبان کشیده شده است. گلشیری که در این داستان بین وجود و موجود وامانده، بعد از عمری زبان‌آفرینی متبحرانه، تکلیف خودش را با زبان نمی‌داند. سرگشتگی گلشیری در زبان این داستان، از سنخ واماندگی مبتدیان داستان‌نویس نیست. لکنت گلشیری در این داستان و ناتوانی‌اش در بیان آنچه می‌خواهد بگوید، ما را یاد آن بیت مولانا می‌اندازد که :

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

مولوی در این ابیات به دیگران ناسزا نمی‌گوید‌، بلکه دارد به این نکته اشاره می‌کند که تا عالمیان، در نشئه خلقی خویش اسیرند، امکان شنیدن رازها را ندارند. نه آن‌ها رازها را می‌شنوند و نه من می‌توانم بگویم. گلشیری در داستان «دست تاریک، دست روشن» به گنگی و لکنتی از همین نوع می‌رسد که از هر شعر و خطابه و داستانی رساتر و گویاتر است. مثلاً در گزارش صحنه فریاد خواهر بر سر جنازه برادر، به جملات گلشیری توجه کنید که چطور در عین روانی به خود می‌پیچد و چونان گنگِ خواب‌دیده خود را به‌زحمت می‌اندازد: «آخرش هم‌نشست و دو دستش را بر دو گونه گذاشت، و همان‌طور که معمولاً می‌نویسند، جیغ‌زنان گفت: خسته نباشی، برادر!… پس مثلاً اگر زنی ضجه بکشد، کشیده است، و من فقط باید چاپش کنم. نمی‌دانم. به دلم نمی‌چسبد بگویم که چه ضجه‌ای می‌زد، یا رود می‌کرد، یا انگار که ریشه آدم به میان جناق سینه‌اش باشد و او مدام بکشد. می‌دانم که صیحه را گاهی ما با مسامات پوست‌مان می‌شنویم، ولی این هم انگار، به‌قول‌معروف گفتنی، باسمه‌ای است. این‌ها را صدها بار غلط‌گیری کرده‌ام و هر بار دقت کرده‌ام که ت مسامات فقط دو نقطه داشته باشد و پ پوست سه نقطه. راستش پوست برای من همین شکل چاپی است، و حتی صیحه آن فریادی نیست که می‌شنیدم؛ بلکه همین صورتی است که چیده شده.» و یا توصیف شیئی که بر میز دیده، چقدر راوی را به‌زحمت می‌اندازد: «مجری را با مچ دست راست پس زد، و با دست چپ نوک پارچه را گرفت و انداختش روی میز. نمی‌توانم وصف کنم. نوشتن این چیزها تا حدی آسان بود: بارها، گفته‌ام، نوشته‌های بسیاری را غلط‌گیری کرده‌ام، گاهی سر یک جمله یا حتی یک کلمه با متصدیان چانه زده‌ام، اگر هم در دکان بوده‌ام به‌ناچار با مشتری و حتی اهل‌فن بحث کرده‌ام؛ اما نمی‌دانم چطور باید گفت که چه دیدم. بله، دست بود، بریده از مچ، خشکیده هم بود و سیاه شده، رگ و پی‌هاش هم گاهی درجاهایی پیدا بود…» یقیناً سخنانی که گفته شد به معنی تمجید گنگی و لکنت نیست که اساساً ادبیات رو سوی پرده‌برداری و فاش راز دارد، منتها نباید جنس گنگی بعد از شیوایی را با گنگی هر زبان‌ناشناسی یکی گرفت. گلشیری در این داستان سقوط نکرده است، بلکه خویش را بالا کشیده. بعد از عمری «شناخت» موجودات، به «بی‌شناختی» نرسیده است؛ بلکه به عرصه‌ای قدم گذاشته که ورای شناخت و بیان است و در قالب‌های تنگ انسانی نمی‌گنجد؛ هرچند که وسیع‌ترین قالب‌ها را برای بیان راز و رمز انتخاب کرده باشد، یعنی ادبیات را.

 

متن شما