بی‌غایتی در انسان مدرن

بی‌غایتی در انسان مدرن

 

اخلاق، اصول ثابتی ندارد، تغییرات آن تابع مقتضیات زمان است و این، خودِ انسان است که این اصول را قرارداد می‌کند. بدین ترتیب، گناه بی‌معنا می‌گردد و بشر رها می‌شود تا هر چه تمایلات نفسانی او اقتضا دارد انجام دهد.


محمدرضا بهزادی مقدم

کارشناسی ارشد فلسفه علم شریف

دانشجوی دکتری فلسفه دین


تعبیر «انسان مدرن» در دو معنای متفاوت، اما کمابیش نزدیک به هم به کار می‌­رود. در دو سوی این تعبیر، «انسان سنتی» و «انسان پُست‌مدرن» قرار دارد و در نتیجه، ما با سه تعبیر هم­جوار روبه­‌رو هستیم: «فرهنگ و تفکر سنتی»، «فرهنگ و تمدن مدرن» و «فرهنگ و تمدن پست مدرن».

برای انسان سنتی اصالت با سنت است. در نظر وی، وحی و الهام الهی چیزی است که از آسمان به زمین می­‌رسد و تمام مسائل دیگر تحت الشعاع آن قرار می­گیرد. اما، حدود ۴۵۰ سال پیش از این، در ایتالیا و سپس آلمان و بعد در تمام اروپا، این تفکر پا به عرصه گذاشت که «عقل» پایه همه امور قرار گیرد. این، ابتدای مدرنیته بود. در ادامه، با ظهور «نیچه» و گسترش افکار وی، فرهنگ دیگری شکل گرفت که هنوز نیز در حال تکمیل و تکامل است. در این فرهنگ تازه، که عنوان «پست مدرن» گرفت، «وحی» و «عقل» اعتبار خود را از دست داده و «اجماع عام» یا «قراردادگرایی» مبنای کار قرار می­‌گیرد؛ یعنی آنچه که انسان­ها در مورد آن به توافق و اجماع رسیده­‌اند، درست است.

معنای انسان مدرن در اینجا، انسان صد سال اخیر است. مراد از «مدرن» نیز، یعنی دوران معاصر؛ دورانی که انسانِ زیست­‌کننده در آن، دیگر سنتی نیست و به همان نسبت که طرز تلقی او تغییر می­‌کند، مسائل او هم دگرگون می­‌شود.
انسانِ دیروز، مسائل و مشکلاتی داشت و انسان امروز مسائل و مشکلات دیگری. انسان سنتی، کمال مطلوب را در رضایت و تحت فرمان مطلق پروردگار بودن می­‌دانست و «به حال خود واگذارشدن» مطلوب او نبود؛ اما انسان مدرن، مستقل بودن و واگذاشتن به حال خود را کمال مطلوب می‌داند. اما، سؤال اینجاست که این تغییر در مفهوم انسان از کجا آغاز شد؟

تغییر تعریف انسان

این تغییر نگرش به انسان و جهان تقریباً پس از دکارت، حالت تئوریزه به خود گرفت. با کار دکارت، واقعیت در فلسفه مغرب زمین تا سطح ذهن و ماده پایین آورده شد و از مجرای نسل بعدی فلاسفه­‌ای نظیر مالبرانش، اسپینوزا و حتی لایبنیتز، این فقر واقعیت به صورت یک حقیقتِ پذیرفته شده درآمد و تا به امروز به عنوان زمینه پیشین علم و به ویژه فیزیک خدمت می­‌کند[۱].

در این زمینه که واقعیت به دو بخش کاملاً جدا از هم تقلیل یافت، به دنبال آن طبیعت هم تا سطح کمیت نزول کرد؛ یعنی به یک شیء بی‌­ارزشی که جدا از انسان فهم شده و با آن برخورد می­‌شود تبدیل شد. در نهایت، با ظهور مدرنیته در غرب، رابطة انسان و طبیعت از حالت دوستی و احساس همدلی به رابطه‌ای ابزارانگارانه و حتی متعرضانه تبدیل شد[۲]. به گفته «ادگار مورن» از دکارت به این سو، ما بر ضد طبیعت می‌اندیشیم و مطمئنیم که مأموریت ما تسلط بر آن و دست‌آموز کردن آن است.

پس، یکی از مهمترین ریشه­‌های پیدایش دوران مدرن، همین تفاوت در نگرش به انسان و در نتیجه رابطه آن با دیگر بخش­‌های عالم هستی است. تقریباً همه­ تعاریفی که تاکنون از انسان سراغ داریم، چه در بین فلاسفه­ غربی و چه در بین متفکران مسلمان، به دنبال تحدید حیوانیت او هستند و او را یک حیوان پیش­رفته و کامل­‌تر می­‌دانند؛ در حالی که از آخرین کتاب خدا، چیز دیگری برداشت می‌­شود. همین نگاه اشتباه کافی است که همه چیز، از تاریخ و توسعه و پیشرفت و فلسفه گرفته تا علم و سیاست و اقتصاد و زندگی، به طور بنیادین، زیر و زِبر شود.

وقتی تعریف انسان، غلط باشد، همه­ مسائل مرتبط با او مانند تاریخ، تکامل، آرمان­ها، پیش­رفت، زمان، معیارها، میزان و اهداف نیز به غلط تعریف می­‌شوند و نتیجه­‌ی­ آن ساختمان تمدنی است که بر آجرها و ستون­‌هایی سست و غلط، بنیان یافته است.

در تفکر مدرن، این تغییر مفاهیم به اوج خود رسیده است. در این منظر، نگاه به «خدا»، «آدم» و «عالَم» عوض شده است. خداي مدرنيته، خدايي است كه اين طبيعت را ساخته و آن را رها كرده است. به تعبير لاپلاس، خدا همانند يك ساعت‌ساز عمل نموده و به همين‌جهت، گاهي اين ساعت خراب شده و بشر بايد آن را تعمير ‌كند. در نتیجه، این خدا غير از خدايي است كه كمال مطلق بوده و بشر در تمام ابعادِ زندگي خود به او وابسته است. در مورد انسان نیز، پیش از این، منظور، انساني است كه بندگي خدا برايش یک اصل است و خود را در این بندگي معنا مي‌كند. اما در نگاه اومانيسمی مدرنیته، انسان کسی است که خدا او را خلق نموده، ولي در عوض خدا، بنده اين انسان است و بايد چيزي را كه ميل اوست فراهم نماید. انسان محور هستی و جایگزین خدا شده، اهدافش دنیایی است و آزادی و اختیار کنترل نشده‌ای دارد. سومين تغییر نیز در تعریف عالم رخ داد که جلوه­‌ای از این عالم، همان طبیعت مورد بررسی در علوم مختلف می­‌باشد. طبيعت مدّ نظر فرهنگ مدرنيته، جسد بی روحی است كه دائماً بايد در آن تصرف نمود و آن را به ميل خود تغییر داد؛ به عبارت دیگر، طبيعت مادّة تصرف انسان است. به گفته هايدگر، هنگامی که يك انسان عادي بدون عینکِ مدرنيته به خود و اطراف خود می‌­نگرد، وقتي مثلاً به جنگلی نگاه مي‌كند، درختان با شكوه و تودرتویی را مي‌بيند كه يك دنيا رازند و اُنس؛ امّا يك نجار و سازنده الوار وقتي به همین جنگل می­‌نگرد فقط الوار مي‌بيند و بس[۳].

نتیجه آنکه تغییر پدید آمده در نحوه تفکر بشریت و نگرش وی به عالم و آدم، موجب شد تا نحوه زندگی وی و تلقی او از خود و جهان نیز تحت تأثیر قرار گیرد. این بشر، همان بشری است که تا قبل از آن، در دوران‌های طولانی زندگی خود بر روی زمین به گونه­‌ای عمل کرده بود که «پس از هزاران سال زندگی در دامان طبیعت، در چنان شرایطی از سلامت و دست­‌نخوردگی آن را ترک کرده که امروزه، درست همان جای طبیعت، باید به یک پارک ملی تبدیل شود تا از آلودگی و خراب شدن آن جلوگیری گردد»[۴].

هدف انسان مدرن

همان­گونه که بیان شد، بشر به دلایل گوناگون، به این نتیجه رسید که باید از مفاهیمی چون خدا، رابطه انسان با خدا و احساس وظیفه در برابر او، دست بکشد و به دنبال این بود تا به استقلالی تام و تمام از همه این مفاهیم قدسی دست یابد؛ به همین دلیل به تفسیری مادی از هستی روی آورد و رابطه بین عالم قدس، خود و طبیعت را قطع نمود. در نتیجه، اهداف خود را بر اساس میل­‌ها و خواسته­‌های خویش تعریف نمود و قاعدتاً، در این مسیر هیچ حدود و تعریفی را، جز قراردادهایی که خود آنها را وضع می­‌نمود، نمی­‌پذیرفت.

دقیقاً همه‌ی آنچه اکنون در جامعه‌ی غرب وجود دارد از همین­‌جا ریشه می‌گیرد. اخلاق، اصول ثابتی ندارد، تغییرات آن تابع مقتضیات زمان است و این، خودِ انسان است که این اصول را قرارداد می‌کند. بدین ترتیب، گناه بی‌معنا می‌گردد و بشر رها می‌شود تا هر چه تمایلات نفسانی او اقتضا دارد انجام دهد و البته چون در این میان همه باید از این ولنگاری نامحدود برخوردار باشند، مرز ولنگاری هر فرد تا آنجاست که مزاحم ولنگاری دیگران نباشد. اخلاق بدین معنا یک میثاق یا قرارداد اجتماعی است و فرد، در عین خودپرستی و خودبنیادی، منحل در جامعه می‌شود و جرم، جانشین گناه می‌شود و قانون اصالت پیدا می‌کند[۵].

فرهنگ­‌سازی در جهت اصالت دادن به سود، یکی از خطوط ثابتی است که همیشه محور عمل مدرنیته بوده است. امروز نیز، این فرهنگ­‌سازی که در جهت تولید انسان­‌های سودمحور حرکت می­‌کند، از طرق مختلف انجام می­‌گیرد. غایت انسان مدرن، تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیشتر و بهتر است و همه چیزش در خدمت همین غایت و آرمان، تفسیر و تنظیم می­‌گردد.

علم، وسیله دستیابی به این هدف

در جهان مدرنِ امروز، غايت علم تصرف بيشتر در طبيعت است و غايت تعليم و تربيت و آموزش و پرورش، تربيت و ساختن انساني است كه بتواند به علمي، براي تصرف بيشتر در طبيعت مجهز باشد. علم به معنای امروزی آن وسیله‌ی مطلقِ نجات از مرگ، بیماری و ترس است و «این توهم در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به قدری غلبه داشت که‌ وقتی از یک هنرپیشه‌ی سی‌ساله پرسیدند «آیا پیر می‌شوی؟»، جواب داد: «هرگز پیر نخواهم شد زیرا علم در آینده‌ نزدیک و قبل از آنکه من به پیری برسم مسئله‌ پیری را حل خواهد کرد»»[۶].

با تفکرات بيكن، اين اندیشه كه گذشتگان -كه سعي داشتند بيشتر با طبيعت هماهنگ باشند- در اشتباه بودند، جاي خود را باز نمود؛ و به جای آن این ایده غلبه یافت كه بايد طبيعت را با خود هماهنگ نماییم. انسان امروز معتقد است هر جا كه طبیعت با خواست من هماهنگ است، آن را مي‌پذيرم و هر جا که هماهنگ نيست، بر اساس خواست خود و به مدد علم تغيير خواهم داد.

انسان مدرن، معناي زندگي خود را جز در جواب‌گويي به اين امیال و خواسته­‌ها نمي‌داند؛ به طوری که اگر نظام طبيعيِ عالم نتوانست پاسخ­گوی آن خواسته­‌ها باشد، به اندازه­‌ای آن را تغيير مي‌دهد تا با امیال او مطابق گردد. در نتیجه، كار او ساختن ابزارها و تکنولوژی­‌هایی است كه به كمك آنها بتواند به جان طبيعت بيفتد و آن تسخیر نماید. این انسان، صرفاً معناي خود را در ساختن ابزارهاي تكنيكي جستجو مي‌كند و خود را به ابزارهايی مجهز می­‌سازد تا به جنگ طبيعت برود، طبيعتي كه به راحتي اجازه نمي‌دهد تمام ميل‌هاي او در بسترش عملي شود. ساخت چنین ابزار و امکاناتی به استیلای انسان بر طبیعت و چیرگی او منجر می­‌شود، همان­گونه که دکتر داوری اردکانی آن را به مدد علم ممکن می­‌داند:

«استيلاي بشر بر طبيعت، يعني اطلاق صورت وَهمي بر عالم و آدم، يعني اين استيلا، با تغيير معنا و ماهيت عالم و آدم آغاز مي‌شود و به استيلاي بشر منجر مي‌گردد، امّا اين مرتبه، نه با جنگ، بلكه با علم جديد صورت می­‌گیرد… بشر از موجودات، صورت خيالي مي‌سازد و ميان صورت خيالي خود نسبت‌هاي كمّي و رياضي برقرار مي‌كند و با همين نسبت‌ها در عالم تصرف مي‌كند و جهان بشري را مي‌سازد و نام آن را ترقي مي‌گذارد و مرادش از ترقي، ترقي در حيات وَهمي و مادّي و كمّي است»[۷].

در نتیجه­ی تأمل در این سطور، آنچه به نظر می­رسد این است که جهان از منظر دانشمندی که آن را نشانه و آیه مي‌داند، با نگرش دانشمندی -مثلاً شيمي­دانی- که آن را تشکّل یافته از عناصر مرده‌اي مي‌داند که هيچ اراده‌ي قدسي در پسِ آن نيست، تفاوت اساسي دارد. نگرش دوم است که به انسان اجازه‌ي هر تصرفي را در طبيعت مي‌دهد؛ و نتيجه‌اش همان است که امروز با طبيعتي روبه‌رو هستیم که آلوده به مواد شيميايي است و باید به دنبال ساخت داروهايي باشیم تا آثار مخرب داروهاي شيميايي سال­‌های گذشته را از بين ‌ببرد.

بی­‌غایتی

انسان امروز در نتیجه این تغییر نگرش‌­ها، معنای زندگی را هم از دست داده است؛ انسان سنتی چون توجهش به وحی و مفاهیم آسمانی بود، زندگی‌اش معنا داشت، و وقتی انسان هدف داشته باشد، نظام اخلاقی خاصی برای او وجود دارد و بایدها و نبایدهایی برایش شکل می­‌گیرد. اما در مدرنیسم مفهوم و معنای زندگی وجود ندارد؛ چه آنکه معنا و هدف زندگی، در کتب­ مقدس و وحی آمده است. بنابراین در صورت عدم وجود هدف زندگی، نظام اخلاقی هم وجود نخواهد داشت و «نیهیلیسم اخلاقی» به وجود خواهد آمد.

بر خلاف دوران سنتی، که در ذیلِ هدف، نظام اخلاقی­‌ای وجود داشت که «باید» و «نباید»ها را تعیین می‌­نمود؛ در دوران مدرن، با توجه به عدم وجود اخلاق، باید و نباید اخلاقی وجود ندارد و «قدرت» تعیین کننده اصلی است. این قدرت است که تعیین می­‌کند چه باید کرد و چه نباید کرد. البته در این دوران، با استفاده از قانون می­‌توان جلوی خشونتِ قدرت را گرفت، اما واقع آن است که انسان مدرن، از این هرج و مرج اخلاقی و نیهیلیسم اخلاقی رنج می‌برد.

فوکو در کتاب «نظم اشیاء» بر آن است که انسان به معنای مدرنِ آن، اختراع جدیدی است؛ اختراعی که کم­‌کم به پایان خود نزدیک می‌­شود. وی به تیره و تار شدن مدرنیته و به تمامیت یافتن این اندیشه اشاره می‌­نماید؛ اما توسط این اشاره، قلب مدرنیته یعنی کانونی­‌ترین نقطه اندیشه مدرن را مورد هدف قرار داده است. این نقطه کانونی، همانا مفهوم انسان است.

در واقع فوکو در مورد مفهوم اومانیستی انسان و پایان یافتن این مفهوم سخن می­‌گوید. می‌توان این­گونه بیان کرد که تمدن مدرن امروزی عملاً روح بشری را به‌ عنوان نخستین جوهره وجودی او از یاد برده و این رنج و محنت یا عدم ‌رضایت، از عدم‌ بصیرت انسانِ مدرنِ معاصر سرچشمه گرفته است. در نتیجه، اگر روح انسانی را به‌ عنوان جوهره وجودی او تعمداً به فراموشی سپاریم، ماحصل آن‌ چه خواهد شد؟ تنها ماده­‌ای که تشکیل‌دهنده جسم فناپذیر اوست، ماده‌ای متحرک در این کره خاکی که برای ادامه حیات نیاز به انرژی دارد و دیگر هیچ.

تمدن جديد انسان‌ها را با آرزوهاي مبهم سرگرم مي‌‏كند كه آن آرزوها ريشه در واقعيت عالم ندارند. انسان غرب‌زده چیزهایی را مي‏‌خواهد که نظام الهي براي ارائه‌ي آن­ها ساخته نشده ولي او با هزاران زحمت در تلاش است تا خيالات خود را بر طبيعت تحميل نموده و در نهايت، بتواند آنچه مطابق آرزوهاي وَهمي اوست بسازد؛ این انسان گرفتار تفکری است و به دنبال چيزهايي است که جهان براي به‌ وجود آمدن آن‌ها خلق نشده است.

وقتي روشن شود انديشه در تمدن جديد، ابهامي و پنداري است نه واقعي، و چون واقعي نيست انسان را به دنبال آرزوهاي مبهمي مي‏‌برد که هيچ ارتباطي با شناخت و علم واقعي ندارد، این سؤال رُخ می­‌نماید که آيا وظيفه‌ي اندیشمندان و متفکران این است که در مقابل اين تمدن ساكت بنشینند تا بشريت را به هر جا که مي‌خواهد ببرد؟ و از ترس آن که متهم به ضد پيشرفت مي‌شويم اجازه دهيم جوامع بشري هر روز با بحراني جديد روبه‌رو شوند؟ غافل از اين‌که، آنچه در اين بحران‌ها فراموش مي‌شود، انسانیت انسان است.

خودآگاهی و فهم، راه برون­‌رفت

لازمه‌ي اتخاذ موضع‌ صحيح نسبت به این تمدن و نتایج فکری و فرهنگی آن، شناخت شرايط تاريخي­‌ای است که در آن به‌ سر مي‌بريم. بحث بر سر اين است كه ما در چه شرايط تاريخي­‌ای قرار گرفته­‌ایم؟ و این فهم و شناخت، جز با «خودآگاهي» ممكن نیست؛ بدين معنا كه هم توانايي‌هاي مدرنيته در تثبيت خود و نفي رقيب را بشناسيم، و هم توانایی­ها و نیز ضعف‌ها و چالش‌هاي تاريخي خود را مدّنظر قرار دهيم. تأمّل در اين دو است كه موجب خودآگاهي لازم مي‌شود و مسلّماً اين كار، ساز و برگِ درازمدتي را مي‌طلبد[۸].

این، همان چیزی است که باید به دنبال آن بود. تا فهم صحیح، از شرایطی که در آن واقع شده­‌ایم، از هویت و خودِ برساخته­‌ی تفکر مدرن و نیز از خودِ اصیل و مطلوبمان حاصل نیاید، نباید انتظار هیچ­گونه تغییری در روند زندگی و تمدن موجود بشر امروز داشته باشیم؛ چه آنکه اولین قدم در بهبود و تغییر هر چیزی، فهم درست آن است. در دستیابی به این شناخت واقعی و صحیح نیز، مددکار ما همان مبدأی است که انسان مدرن خود را بی­‌نیاز از او دید و این بلا را بر سر خود و آینده بشر تا به امروز، آورده است. به گفته‌ رنه گنون «آدمي هرچه بيشتر در ماده مستغرق گردد، عوامل تفرقه و تضاد در شخصيت او بيشتر شدت و وسعت مي‏‌يابند و برعكس، هرچه بيشتر به جانب معنويتِ محض صعود كند، به وحدت نزديك‌تر مي‏‌گردد و وحدت واقعي وقتي حاصل مي‏‌شود كه فكر و عمل خود را با اصول هستي و شريعت واقعي تطبيق دهد»[۹].


[۱] نصر سیدحسین، انسان و طبیعت (بحران معنوی انسان متجدد)، ترجمه عبدالحسین گواهی، تهران، ۱۳۷۹، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۱۵۳.

[۲] جوادی آملی عبدالله، اسلام و محیط زیست، تحقیق و تنظیم عباس رحیمیان محقق، قم،۱۳۸۶، نشر اسراء، ص ۱.

[۳] مک ورتر، لدل “گناه تکنولوژی مدیریت: دعوت هایدگر به تفکر”، مترجم محمدرضا جوزی، فلسفه و بحران غرب، نشر هرمس، ۱۳۸۲.

[۴] نصر سیدحسین، انسان و طبیعت (بحران معنوی انسان متجدد)، ترجمه عبدالحسین گواهی، تهران، ۱۳۷۹، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص ۱۲۸.

[۵] آوینی سیدمرتضی، مقاله توسعه برای تمتع.

[۶] آوینی سیدمرتضی، مقاله بهشت زمینی.

[۷] داوری اردکانی رضا، اتوپي و عصر جديد، ص۴۹.

[۸] طاهرزاده اصغر، فرهنگ مدرنیته و توهم، انتشارات لب المیزان، ۱۳۸۶، ص ۱۰۸.

[۹] گنون رنه‌، بحران دنياي متجدد، ترجمه حسن عزیزی، انشتارات حکمت، ۱۳۸۷، ص ۵۴.