بخشی از مقاله « بستار فیزیکی و فاعلیت الهی »

نیما نریمانی / دانشجوی دکتری فلسفه دین دانشگاه تهران / مدیر کارگروه علم و دین

بخشی از مقاله « بستار فیزیکی و فاعلیت الهی »

در این مقاله در ابتدا با بیان تاریخی از شکل‌گیری نگاه علمی جدید مسئله تعارض نگاه علمی با فاعلیت الهی طرح می‌گردد و در ادامه انواع رویکرد‌ها نسبت به مسئله‌ی فاعلیت الهی و نگاه علمی جدید معرفی می‌گردند. پس از آن با تبیین چیستی بستار فیزیکی(Physical Closure) ، به عنوان یکی از مهمترین ارکان متافیزیکی علم جدید، نشان داده خواهد شد که این مفهوم، مهمترین مانع متافیزیکی در زمینه ارتباط موثر خداوند و جهان است

و با پذیرش آن نمی‌توان از ارتباط فعالانه خداوند و جهان سخن گفت. پس از این تبیین، به طور خاص راهکار پلنتینگا در رفع تعارض نگاه علمی و فاعلیت الهی بررسی می‌گردد و پس از آن رویکرد نوین دانشمندان خداباوری که قصد دارند فاعلیت الهی را ذیل قوانین نامعین طبیعی بگنجانند مورد بررسی و ارزیابی قرار خواهد گرفت. با بررسی این رویکردها نشان داده می‌شود که هیچ کدام در مواجهه و نقد مناسب بستار فیزیکی موفق نیستند و آنگاه در پایان اراده آزاد و آگاه انسانی به عنوان رکنی محکم در جهت نقض بستار فیزیکی معرفی می‌گردد.

کلمات کلیدی: بستار فیزیکی، فیزیکالیسم، فاعلیت الهی، علیت ذهنی

تاثیر تفکر علمی بر اندیشه‌ی دینی در هیچ موردی بیش از تعدیل نقش خداوند در ارتباط با طبیعت نبود(باربور, ۱۳۹۲, p. 80).

 

مقدمه: شکل‌گیری علم جدید و آغاز تعارض علم و فاعلیت الهی

علم مدرن با کارهای گالیله و نیوتن شکل گرفت و رشد یافت. خداوند در نگاه پایه‌گذاران علم جدید، عمدتا طراح “ماشین جهانی” تصویر می‌شد، هرچند کوشش‌های گوناگونی انجام می‌گرفت تا مجالی برای فعل مدام خداوند در نظم طبیعی و مکانیکی پیدا شود(باربور, ۱۳۹۲, p. 80). اما به هر روی علم با تبیین جهان به صورت خودبنیاد و بی‌نیاز از هرگونه مداخله‌ی خداوند، سبب تقویت نگاه دئیستی نسبت به خداوند گشت. در پایان قرن هفدهم(ناشی از علم جدید) به طور فزاینده تصویری سکولار و خودمختار از طبیعت بروز نمود که مطابق آن پدیده‌های طبیعی تنها نیاز به تبیینی مکانیکی و طبیعی دارند و ماموریت خداوند تنها به تنظیم شرایط اولیه محدود خواهد گشت(Chapp, 2011, p. 81).  با طرد علیت غایی در علم، خداوند علت نخستین که حلقه‌ی آغازین زنجیره‌ی علل فاعلی تلقی می‌شد به جای خداوند به عنوان خیراعلی که همه‌ی اشیا به سوی او در تلاشند قرار گرفت. با ظهور گالیله، پیشرفتی آغاز شد که در مسیر آن به تدریج خداوند صرفا آفریدگار اولیه‌ی اتم‌های متعامل به شمار می‌آمد، که همه‌ی علیت متعاقب، به او استناد داشت. طبیعت به گونه‌ای در نظر گرفته می‌شد که به محض آفریده شدن، مستقل و خودکفا بود(باربور, ۱۳۹۲, pp. 66-67). آنچنانکه کپلر از منادیان علم جدید می‌گوید:” هدف من آنست که نشان دهم چرخه آسمانی مشابه موجودی الهی نیست، بلکه شبیه کار ساعت است. بعلاوه من نشان می‌دهم که چگونه این تلقی فیزیکی از طریق محاسبه و هندسه قابل بیان است(Chapp, 2011, p. 9).”

تصویر کلاسیک از فاعلیت الهی که در سنت مسیحی وجود داشت و افرادی همچون توماس آکوییناس و آگوستین مدافع آن بودند، خدا را در طول علل طبیعی قرار می‌داد و بدین صورت قصد جمع میان علل طبیعی و علیت الهی را داشت، اما این تعبیر دارای اشکالاتی بود از قبیل دوگانگی علل فاعلی، مسئله اراده ازاد انسانی، مسئله شر و … در کنار این فاعلیت عمومی خداوند به طور مستقیم نیز بعضا از طریق معجزات عمل می‌نمود(Russell, 2000, p. 4). با رشد علم جدید و همین‌طور فلسفه در قرن هفدهم، بسیاری تصویر سنتی از فاعلیت الهی که در آن معجزه وجود داشت را کنار گذاردند.‌ بدین طریق با رشد دئیسم در قرن هجدهم، فاعلیت الهی تنها به یک فعل خلق در آغاز آفرینش عالم محدود شد(Russell, 2000, p. 5). با رشد علم جدید(خصوصا مکانیک کلاسیک) و پر کردن خلاءهای دانش بشری در رابطه با علل طبیعی در جهانی مکانیکی، دیگر لزوم و حتی امکان ارجاع به و سخن گفتن از فاعلیت الهی به تدریج کمرنگ شد.‌ رشد دئیسم و الحاد در قرن‌های هیجده و نوزده میلادی تا حدی مربوط به اشکالات فلسفی بود که نسبت به فاعلیت الهی طرح گردید(Shults, 2009, p. 1).

در قرن بیستم، الهیات پروتستان تحت تاثیر کارل بارث[۱] همزمان با رویکرد انتقادی نسبت به الهیات لیبرال سودای دفاع از حاکمیت مطلق الهی و دفاع از الهیات کتاب مقدس را زنده کرد، اما لانگدان گیلکی[۲] در مقاله خود با نقد الهیات نئو ارتودوکس، که در پی آن بود تا با جمع کتاب مقدس و علم جدید از الهیاتی نو سخن گوید، بیان نمود که امکان چنین جمعی وجود ندارد، چرا که فرض دنیای(علم) جدید آنست که طبیعت یک پیوستار بسته به لحاظ علّی است و بنابراین نمی‌توان بر اساس آن از فاعلیت الهی سخن گفت، آنچنان که در متن مقدس وجود دارد(Russell, 2000, p. 6). گیلکی در سال ۱۹۶۱، مقاله‌ای بسیار تاثیر گذار در جهت کنار گذاشتن الهیات سنتی برآمده از متون مقدس نگاشت. مسئله اساسی او در این مقاله این بود که متالهین جدید دیگر باور به خدایی که متون مقدس توصیف می‌نماید که در جهان مداخله می‌نماید و معجزات و یا دیگر فعل‌های خاص انجام می‌دهد ندارند؛ چرا که ایشان همچون دیگر فیلسوفان و دانشمندان جدید به بستار علّی زمانی-مکانی که توسط علم و فلسفه جدید به جهان عرضه گشت باور دارند.‌ به گفته گیلکی الهی‌دانان از فاعلیت الهی سخن می‌گویند، اما ایشان واقعا به آن باور ندارند! جان مک‌کواری[۳] نیز چنین بیان می‌کند که ‌شیوه فهم معجزات که بر اساس شکست قوانین طبیعی و مداخله فراطبیعی است متعلق به نگاه رازآلود است و نمی‌تواند در تفکر پسا-رازآلود همچنان باقی بماند(Plantinga, 2011, pp. 69-74). این الهی دانان بر اساس علم جدید معتقدند که فاعلیت خاص الهی قابل پذیرش نیست و آنچه می‌توان به خداوند نسبت داد، نهایتا خلقت جهان و بقای وجودی آنست و خداوند نمی‌تواند بستار علّی-فیزیکی این جهان را بشکند و در آن مداخله نماید(همان).

فیلیپ کلیتون معتقد است در نگاه اول علوم فیزیکی هیچ جایی برای فاعلیت خاص الهی باقی نگذاشته‌اند. فعالیت علمی بر این فرض استوار است که جهان یک سیستم فیزیکی بسته است، برهم‌کنشهای درون جهان منظم و تابع قوانین هستند، تمام تاریخچه علی حوادث قابل تعقیب و تبیین بر اساس فیزیک هستند.‌ اما باور سنتی به فاعلیت الهی با تمامی این فرضها در تعارض قرار دارد؛ چرا که معتقد به باز بودن جهان است، خداوند بر اساس مقاصدی در زمانهای گوناگون در جهان فاعلیت خویش را بروز می‌دهد منشاء و تبیین نهایی این افعال خواست الهی و بنابراین هیچ تبیین مادی برای توضیح اراده و خواست خداوند کافی نخواهد بود(Clayton, 2004, p. 616).

مسئله فاعلیت الهی یکی از چالش‌های بسیار جدی خداباوری در عصر علم است.‌ بویژه مسیحیان و مسلمانان به طور سنتی قویا معتقد و موافق فاعلیت الهی در نظام طبیعی هستند. اما چگونه کسی می‌تواند حوادث را به طور علّی به خداوند انتساب دهد در حالیکه علم جدید معتقد است هر جزئی از نظام طبیعت صرفا نتیجه تعامل علی علل طبیعی است؟(Clayton, 2004, p. 616) این تنها بدین معنا نیست که علم دلیلی برای باور به فعل الهی و معجزات در اختیار نمی‌گذارد، بلکه چنین باوری از سوی علم مردود و ممنوع است(Koperski, 2015, p. 155).‌

بیان راهکارهای طرح شده برای حل معضل فاعلیت الهی و علم:

راهکارهای مبتنی بر عدم انتساب فاعلیت خاص به خداوند[۴]

۱- خدای غیرشخصی: در توضیح این رویکرد، ابتدا نیاز است تا منظور از توصیف شخصی و غیر شخصی روشن گردد. برخی واژه شخصی(Personal) را مترادف با انسان‌وار معنا می‌نمایند، اما آنچه در این مقاله از واژه شخصی مراد است، معنایی کلی‌ و کلان‌تر از معنای انسان‌وار است. تعبیر انسان‌وار یعنی دارای صفات انسانی، اما در این مقاله منظور از شخص‌واری، دارا بودن آگاهی(علم) و اختیار‌ است. بنابراین توضیح، برخی فیلسوفان معتقدند نمی‌توان خداوند را شخص‌وار دانست، و خداوند اساسا یک شخص نیست که بخواهیم به او اراده و فاعلیت خاص نسبت دهیم. در این رویکرد، خلقت عالم نیز نتیجه‌ی یک فعل و تصمیم از سوی خداوند نیست، بلکه نتیجه قهری وجود خاص خداوند(غیرشخص‌وار) است. این رویکرد را می‌توان در نگاه‌های پنتئیستی[۵] به خداوند و یا برخی رویکردهای وحدت وجودی ملاحظه نمود. نکته قابل ذکر آنست که مدافعان این رویکرد چنانچه بخواهند مؤمن به متون مقدس(در ادیان ابراهیمی) باشند که در آنها خداوند دارای علم و اختیار است و آفرینش جهان نتیجه‌ی خواست آزادانه‌ی اوست، ناچارند زبان این متون را به کلی زبانی استعاری در نظر بگیرند که صفات شخص‌وارانه همچون تصمیم و اراده را به خداوند نسبت می‌دهد. در این نوشته به نقد این دیدگاه نخواهیم پرداخت و تصور مفروض از خدا در این نوشته تصویری شخص‌وار است که متون مقدس ارائه می‌دهند که در آن خداوند دارای اراده و اختیار و علم و آگاهی است.‌

۲- دئیسم: رویکرد دئیستی به خداوند خصوصا با شکل‌گیری و رشد جهان‌بینی مکانیکی بر اساس علم جدید رونق می‌گیرد. در این نگاه جهان مخلوق خداوند است، اما پس از خلق، خود کفا و مستقل است و بر اساس قوانین خود رفتار می‌نماید و دیگر ارتباطی با خداوند چه به لحاظ علّی و چه وجودی ندارد. آنچنان که باربور توضیح می‌دهد:” با طرد علیت غایی در علم، خداوند علت نخستین که حلقه‌ی آغازین زنجیره‌ی علل فاعلی تلقی می‌شد به جای خداوند به عنوان خیراعلی که همه‌ی اشیا به سوی او در تلاشند قرار گرفت. با ظهور گالیله، پیشرفتی آغاز شد که در مسیر آن به تدریج خداوند صرفا آفریدگار اولیه‌ی اتم‌های متعامل به شمار می‌آمد، که همه‌ی علیت متعاقب، به او استناد داشت. طبیعت به گونه‌ای در نظر گرفته می‌شد که به محض آفریده شدن، مستقل و خودکفا بود(باربور, ۱۳۹۲, pp. 66-67).” در این نوشته، این رویکرد نیز مورد بررسی تفصیلی و نقد قرار نخواهد گرفت. چرا که در این نوشته اصل ارتباط خداوند و جهان پس از خلقت مفروض گرفته می‌شود.

۲- خداوند به عنوان علت هستی بخش ونگاهدارنده جهان به لحاظ وجودی[۶]: در این نگاه که در سنت مسیحی آن را خصوصا می‌توان منسوب به توماس آکویناس دانست و همچنین در سنت اسلامی نیز به فیلسوفان بزرگی همچون ابن‌سینا نسبت داد، برآنست که جهان چه در ایجاد و چه در بقای خود نیازمند وجود بخشی خداوند است. در نگاه آکویناس، خداوند تنها به هنگام خلق به موجودات وجود نبخشیده، بلکه او سبب بقای موجودیت آنها نیز هست. او تنها قوای مخلوقات را در ابتدای خلقت بدیشان عطا نکرده است، بلکه نگاهدارنده‌‌ی این قوا به لحاظ وجودی نیز هست. ‌بنابراین اگر این فعل خلاق الهی متوقف گردد، هر عملی متوقف خواهد شد، چرا که هر فعل و عملی به عنوان علت نهایی به خداوند وابسته است(Carroll, 2008, p. 11). آکویناس چنین بیان می‌کند که خداوند قدرتی به موجوادت طبیعی می‌دهد تا عمل خود را مطابق با ماهیتشان به بروز رسانند(Silva, 2011, p. 7). بنابراین در این نگاه هر موجود، ماهیت و ذاتی دارد که عمل و رفتار خود را مطابق آن انجام می‌دهد، اما در عین حال در وجود خود به طور مدام وابسته به اراده‌ی وجود بخش الهی است، البته این اراده وجود بخش یک اراده است. در نگاه آکویناس افعال خداوند از نظر زمانی به گذشته و حال و آینده تقسیم نمی‌شوند، زیرا این افعال واحدند(باربور, ۱۳۹۲, p. 51). ماریک وایلز نیز در تایید این رویکرد می‌گوید:” آنچه من می‌توانم پیشنهاد دهم آنست که مفهوم فعل الهی را باید در رابطه با جهان به مثابه یک کل به کار برد و نه در ارتباط با اتفاقات خاص درون آن. برای یک مومن که به یکپارچگی جهان معتقد است به وجود آوردن جهان که همچنان هست باید به عنوان فعل واحدی الهی نگریسته شود(Nelson, 1995, p. 268).”

راهکارهای مبتنی بر پذیرش فاعلیت خاص الهی

الف- فاعلیت مطلق خداوند مبتنی بر انکار وجود قوانین طبیعت: در این رویکرد که می‌توان آن را به خصوص به اشاعره در سنت اسلامی منسوب نمود، هر گونه وجود قوانین طبیعی و یا علیت طبیعی که ذاتی میان موجودات باشد، انکار می‌گردد؛ چرا که نزد ایشان این قوانین مانع از اطلاق قدرت و اراده الهی می‌گردند بنابراین راهکار ایشان کنار گذاشتن قوانین طبیعی و علیت طبیعی و منسوب نمودن تمامی رخداد‌ها به اراده مستقیم خداوند است. آنچنان که کارل بیان می‌نماید:” برای برخی در قرون میانه، هرگونه خودمختاری طبیعت که ناشی از کشف علل حقیقی در عالم بود به نظر با قدرت مطلق الهی در تعارض بود. یک واکنش به این مسئله توسط برخی متفکرین اسلامی(اشاعره) انجام شد، که برای حفظ قدرت مطلق الهی هرگونه علیت واقعی در جهان را انکار نمودند. برای این متفکرین تعارضی بنیادین میان اینکه خداوند علت همه‌ی امور است با (فرض) خودمختاری فرآیندهای طبیعی وجود داشت(Carroll, 2008, p. 5).”

ب- پذیرش فاعلیت خاص الهی از طریق تعلیق و یا نقض قوانین طبیعی: این رویکرد بر آنست که قوانین طبیعی حقیقت دارند و برقرار هستند، ولی خداوند می‌تواند در فاعلیت خاص خود فراتر از آنها عمل نماید و تمامیت این قوانین در پیشبرد حوادث جهان را کناز زند و علاوه بر عاملیت این قوانین اراده خاص خویش را نیز در پیشبرد حوادث جهان عامل نماید.‌

ج- پذیرش فاعلیت خاص الهی با حفظ قوانین طبیعی: رویکردهای نوینی که ناظر به مسئله فاعلیت الهی و علوم طبیعی از سوی دانشمندان برجسته‌ خداباور ایجاد گشته‌اند بر آنند تا در ضمن حفظ فاعلیت خاص الهی به طور عینی و حقیقی، این فاعلیت مانع از برهم زدن و یا تعلیق قوانین طبیعی باشد. این رویکردها عموما بر اساس ظرفیت‌هایی که علم در قرن بیستم(خصوصا فیزیک) یافته است مبتنی هستند. مهمترین این ظرفیت‌ها، وجود عدم تعین ذاتی در جهان و کنار رفتن نگاه مکانیکی-موجبیتی کلاسیک است. در این رویکرد، نظریه‌ی کوانتومی جایگاه ویژه‌ای دارد چرا که نخستین شاخه‌ی فیزیک است که آشکار نمود که قوانین طبیعت ویژگی پیش‌بینی پذیری قطعی ندارند و در عوض آنها گاهی اوقات تنها می‌توانند شکلی احتمالی به خود بگیرند. بنابراین این رویکرد مدعی است جهان فیزیکی هرچه باشد، نگاه صرفا مکانیکی بدان از میان رفته است(Polkinghorne, 2000, p. 2).

وجود قوانین منعطف در نگاه این دانشمندان خداباور سبب می‌گردد تا خداوند به طور سازوار و بدون بر هم زدن قوانین طبیعت بتواند از مجرای انعطاف‌هایی که خود در این قوانین گذارده عمل نماید. در نگاه این دانشمندان، فعل خاص الهی نباید خلاف روند کلان و قوانین و ساختارهای عالم که خود خداوند آنها را وضع نموده است باشد، بلکه این فعل در بستر آزادی و انعطاف حقیقی‌ است که خداوند به عالم ارزانی داشته است. (Polkinghorne, 2005, p. 62)

ایان باربور پنج مدل ارائه شده در جهت فهم فاعلیت خاص الهی بدون کنار گذاشتن اعتبار قوانین علمی را معرفی می‌نماید؛ به بیان او هیچ یک از این پنج مدل از قوانین طبیعی تخطی نمی‌کنند و در عین حال فعل الهی در آنها به منزله پر کردن خلاء های علوم و اصطلاحا استفاده از خدای رخنه پوش نیست. در همه‌ی این مدلها خداوند به عنوان علتی متمایز از علل طبیعی عمل می‌نماید.

۱- خداوند به عنوان طراح فرآیند خود سامانده: در این مدل به جای آنکه خداوند طراح و آفریننده جهانی ایستا و ساعت‌وار باشد، خداوند جهانی خلاق و متکامل می‌آفریند و بدین طریق خداوند این جهان را به سوی پیچیدگی و ساماندهی و تکامل هدایت می‌نماید. خداوند در این مدل، در عرض دیگر علل طبیعی عمل نمی‌نماید بلکه به عنوان علت در طول علل طبیعی عمل می‌نماید(Barbour, 2009, p. 36).

۲- خداوند به عنوان تعین‌بخش‌ عدم تعین‌ها: بر اساس این مدل، مطابق با تعبیر کپنهاگی در مکانیک کوانتومی که تعبیر رایج است، عدم تعین‌ها در نظریه کوانتوم برآمده از واقعیت طبیعت است و نه عدم کفایت و تمامیت نظریه. بر این اساس، در این مدل، عدم تعین‌های به سبب علل فیزیکی تعیین نمی‌گردند و این خداوند است که این عدم تعین‌های را معین می‌نماید. بنابراین، آنچه ملحدان به عنوان شانس و صرفه در تعیین این عدم تعین‌های می‌خوانند در نگاه هواداران این مدل، نتیجه‌ی اراده و فعل الهی است که فرافیزیکی است.‌ در این مدل خداوند از قواعد فیزیکی تخلف نمی‌نماید بلکه سبب تعیین عدم تعین‌ها فیزیکی می‌گردد. در مورد تعیین عدم تعین‌های توسط خداوند باید گفت میان موافقان این مدل اختلاف وجود دارد، برخی همچون خانم ننسی مورفی معتقدند تمامی عدم تعین‌ها را خداوند تعیین می‌نماید در حالیکه برخی همچون رابرت راسل، جورج الیس و توماس تریسی معتقدند خداوند سبب تعیین برخی از این عدم تعین‌ها می‌گردد(Barbour, 2009, pp. 36-38).

۳- خداوند به مثابه علت بالا به پایین: در این مدل، جهان دارای سطوح واقعیت می‌باشد و خداوند در سطحی فراتر از طبیعت بر آن موثر خواهد بود.‌ فعل خداوند از طریق ایجاد قیودی بر رفتار سطوح پایین‌تر امکان‌پذیر می‌باشد. برای مثال، خداوند در انسانها از طریق علیت از طریق ذهن بر انفعلات مغزی اثر می‌گذارد. این شیوه علیت بالا به پایین در ما انسانها نیز وجود دارد، همچنان که ما از طریق فعالیت ذهنی بر مغز و بدن خود موثریم. آرتور پیکاک از مهمترین مدافعان این مدل است(Barbour, 2009, p. 39).

۴- خداوند به منزله منبع ایجاد اطلاعات: اطلاعات در این نگاه، به عنوان شاخصه‌ای برای بیان ارتباط و الگوی ارتباطی میان اجزا بیان می‌شود. در این مدل خداوند به جای اضافه کردن ماده و یا انرژی به عالم، از طریق تغییر در الگوی یک سیستم، رفتار آن را تغییر می‌دهد. جان پوکینگ‌هورن، به طور ویژه از این نحوه‌ی عاملیت الهی سخن گفته و به طور خاص در مورد سیستم‌های پیچیده معتقد است تغییر در وضعیت و رفتار این سیستم‌های نیازی به ایجاد ماده و یا انرژی جدید ندارد و صرفا از طریق فاعلیت از طریق اطلاعات به این سیستم‌ها که انرژی لازم آن به صفر میل می‌نماید می‌تواند در رفتار این سیستم‌ها تغییرات شگرفی را ایجاد نماید(Barbour, 2009, p. 40). انسان‌ها به عنوان موجودات دارای جسم می‌توانند هم به طور انرژیک و هم به صورت تبادل اطلاعات با جهان تعامل نمایند. اما خداوند به عنوان روح مجرد تنها از طریق تبادل اطلاعات با جهان تعامل می‌نماید. واژه‌ی اطلاعات به عنوان اصطلاحی برای تاثیراتی که الگوی ساختاری سیستم‌های دینامیکی را تعیین می‌نماید استفاده می‌شود(Polkinghorne, 1998, p. 66).

۵- الهیات پویشی: الهیات پویشی تمایز سنتی میان علت اولی و ثانوی را کنار می‌گذارد و معتقد است خداوند در هر رخداد عاملیت دارد، هرچند این عاملیت به این صورت نیست که آن رخداد را معین نماید، بلکه هویت خود موجودات نیز در تعیین رخداد‌ها موثر است به نحوی که از خود بداعت نشان می‌دهند(Russell, 2000, p. 7). به بیان ایان باربور الهیات پویشی نسبت به چهار مدل پیشین اشتراکات زیادی دارد و همچنین تفاوت‌هایی، که در نهایت می‌توان گفت مدل الهیات پویشی مدل ترکیبی و ارتقا یافته‌ای از مدلها‌ی پیشین است(Barbour, 2009, p. 42).

 

#بستار_فیزیکی_و_فاعلیت_الهی

[۱] Karl Barth

[۲] Longdon Gilkey

[۳] John Macquarrie

[۴] در این نوشته به معرفی اجمالی این رویکردها بسنده خواهد شد.

[۵] Pantheistic

[۶] خواننده گرامی برای مرور نقدهای وارد بر این دیدگاه مهم کلاسیک می‌تواند به مقاله دیگر نویسنده با عنوان”الگوی نوین پوکینگ‌هورن از ارتباط خدا با عالم با نقد تصور سنتی توماسی“(۱۳۹۵) چاپ شده در مجموعه مقالات برگزیده چهارمین همایش بین‌المللی فلسفه دین معاصر مراجعه فرماید.‌