انسان‌شناسی علمی

انسان‌شناسی علمی

بیان مسئله اصلی پژوهش:

موضوع شناخت انسان در علوم مختلف و با رویکردهای مختلف همواره مورد توجه بوده است. در علوم اجتماعی اصطلاح "انسان شناسی"[1] بیش از سایر علوم جاافتاده است.

این نوع انسان شناسی در واقع انسانِ اجتماعی را بیشتر مورد بررسی قرار میدهد و تلاش میکند، از رازهای حیات فرهنگی و اجتماعی انسان پرده بردارد. اما در فلسفه های سنتی، کلام و متون دینی، موضوع شناخت انسان بیشتر تحت عنوان "علم النفس" مطرح است که در آن به ماهیت متافیزیکی نفس انسان و قابلیت های آن پرداخته میشود.

اما انچه در این پژوهش مدنظر قرار گرفته ، انسان شناسی از منظر علوم طبیعی است. اینکه انسان در زیست شناسی، عصب شناسی و روان شناسی تجربی چگونه تعریف میشود و رفتارها و احساسات او چگونه تبیین میگردد، موضوع این پژوهش است. در واقع مسئله این پژوهش، گردآوری نظریات غالب در علوم طبیعی درمورد انسان است که به دلیل رویکرد خاص علوم طبیعی، کمتر تحت عنوان "انسان شناسی" مطرح است. علوم طبیعی براساس روش تجربی که دارد غالبا انسان را به عنوان یک "کل"، مورد مطالعه قرار نمی دهد، بلکه مشاهدات عینی و آزمایشگاهی خود را درمورد رفتارها و مکانیسم های زیستی انسان ملاک قرار داده و درصدد تبیین آنها بر می آید.

درمیان علوم طبیعی، رشته هایی که بیشتر به انسان پرداخته اند، زیست شناسی تکاملی و عصب شناسی هستند که اولی به تبیین چگونگی پیدایش انسان، بافت های جسمانی او و تکامل رفتاری او می پردازد؛ و دومی به تبیین چگونگی پردازش های ذهنی و مغزی برای بروز حالات یا رفتارهای خاص، می پردازد.

در کنار این دو، روانکاوی فروید و یونگ  و روانشناسی فراشخصی هم مورد ملاحظه قرار خواهند گرفت. این دو نحله روان شناسی را اگرچه نمی توان به راحتی تحت عنوان علوم طبیعی جای داد، ولی از آنجا که نظریه پردازی خود را مبتنی بر مشاهده و آزمایش کرده اند و نمونه های عینی متعددی را در اختیار مینهد، در عمل میتوان گفت به روش شناسی علوم طبیعی پایبند هستند.

لذا بخش اول به "انسان شناسی تکاملی" اختصاص دارد که در آن رفتارها، مکانیسم های زیستی و تکامل جسمانی انسان، براساس نظریه تکامل داروین توضیح داده خواهد شد. روان شناسی تکاملی[۱]  و زیست جامعه شناسی[۲] در همین بخش مورد بررسی قرار خواهند گرفت.

در بخش دوم به "انسان شناسی عصب شناختی" خواهیم پرداخت. در این بخش حالات ذهنی و فیزیکی انسان براساس نظریات عصب شناسی شناختی[۳]  مورد بررسی قرار میگرند. مقدمه این بخش نظریاتی است که در مورد مسائله "ذهن-بدن" در فلسفه ذهن مطرح شده. نظریه محاسباتی ذهن[۴]   به عنوان مبنای عصب شناسی شناختی در همین بخش بررسی شده و دلالت های مختلف آن مورد بحث قرار خواهد گرفت.

در بخش سوم به "روانکاوی فروید و یونگ" می پردازیم. در نظریه فروید آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، نقش ناخودآگاه فرد در بروز حالات و رفتارهای اوست. فروید با مشاهده و نظریه پردازی براساس بیماران روانی، و هم چنین متاثر از فضای نیوتونی و برخی اساتید داروینی در اواخر قرن ۱۹ نظریه ای در باره روان آدمی ارائه می دهد که بیشتر بر عقده ها و عوامل سرکوب شده دوران کودکی تمرکز دارد. با این همه فروید اولا مشاهدات نسبتا محدودی برای نظریه پردازی دارد؛ و ثانیا نظریه او شدیدا تقلیل گرا [۵] است. این دو نکته در نظریه یونگ تا حد زیادی جبران شده است؛ یونگ سعی بسیاری در جمع آوری مشاهدات مختلف از فرهنگ های مختلف دارد و به علاوه چندان تعلق خاطری به علومی هم چون فیزیک، زیست شناسی و عصب شناسی ندارد. متاثر از این اختلاف مبنایی با فروید، نظریه یونگ اختلاف های محتوایی عدیده ای نیز با نظریه فروید دارد که بررسی خواهد شد. (ناخود آگاه جمعی، رشد،…)

و در نهایت بخش چهارم به " انسان شناسی فراشخصی" اختصاص خواهد یافت. این بخش را تا حدی می توان ادامه کار یونگ محسوب کرد؛ اگر چه این مکتب به طور رسمی در اواخر دهه ۶۰ توسط مازلو با عنوان نیروی چهارم در روانشناسی مطرح شد. (نیروی اول: روانکاوی؛ نیروی دوم: رفتارگرایی؛ نیروی سوم: انسان گرایی) در این مکتب، انسان محدود به رفتارها و حالات ذهنی و روانی عادی اش نمی شود؛ بلکه به پدیده های پارانرمالی هم چون تله پاتی، پیش آگاهی، دورجنبانی، و … نیز توجه می شود و اهتمام بر این است که در نظریه پردازی پیرامون روان آدمی از این پدیده ها-که از نظر این افراد از شواهد آزمایشگاهی قابل قبولی برخوردار است- نیز می بایست بهره برد.

روانشناسان فراشخصی در واقع معتقدند روانشناسی باید علمی باشد، اگرچه علمی بودن به معنای فیزیک گرایی یا عصب شناسی گرایی نیست؛ بلکه روانشناسی می بایست ضمن توجه به داده های سایر علوم، داده های مربوط به روان آدمی را به طور کامل در نظر بگیرد. 

 

 ضرورت پژوهش

عالم هستی دارای دو بعد مادی و معنوی است. عالم طبیعت، بعد مادی عالم را شامل میشود و هرآنچه ماوراء طبیعت است، بعدی معنوی عالم را. بررسی هرکدام از اینها، موضوع علوم مختلف است. اما پیچیدگی فوق العاده مساله انسان از آنجا ناشی میشود که انسان محل اتصال این دو بعد است. نه تنها انسان هر دو بعد را در خود دارد، که این دو بعد در انسان درهمکنش و تعامل دارند. غالب نظریات فلسفی و دینی به وجود این دو بعد اذعان دارند ولی تبینی از چگونگی کارکرد آنها و بخصوص تبیینی از چگونگی درهمکنش آنها ارائه نمی کنند. مثلا نظریه فطرت که مشترک لفظی بین ادیان، فلسفه(بخصوص فلسفه دکارت) و علم (بخصوص زیست شناسی تکاملی) است، برای تبیین برخی رفتارهای انسان ارائه شده است. ولی فارغ از درستی و نادرستی، قدرت تبیینی نظریات علمی در همین رابطه، بیشتر از نظریات دینی و فلسفی است.

لذا یکی از ضرورت های این پژوهش بررسی نظریات علمی در نقاطی است که به موازات آن دین و فلسفه هم نظریاتی ارائه کرده اند. این بررسی ها میتواند مقدمه ای باشد برای نگاه های تطبیقی و استفاده از نقاط قوت روش علمی برای بررسی عمیق تر انسان. این کار در نسبت بین فیزیک و الهیات سابقه بیشتری دارد. بسیاری از مسائل فلسفی سنتی مثل علیت و حتی براهین خداشناسی، امروزه دوشادوش پیشرفت های فیزیک، جلو میروند، بعضی تضعیف میشوند و برخی قوی تر میشوند. اما درمورد انسان نظریه های فلسفی زیادی در سنت ما وجود دارد که هنوز با مسائل علمی درمورد انسان مواجه نشده اند.

 


[۱] Evolutionary Psychology (EP)

 

 

[۲] Sociobiology

 

 

[۳] Cognitive Neuroscience

 

 

[۴] Computational Theory of Mind

 

 

[۵] reductionist

 

 

 

 


[۱] Anthropology