اندیشه سیاسی و دوگانه فقه و تاریخ

محمد حسین بادامچی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

اندیشه سیاسی و دوگانه فقه و تاریخ

تأملی انتقادی بر یک یادداشت: «نظام اسلامی با فقه می‌ماند یا تاریخ» نوشته رسول جعفریان


محمد‌حسین بادامچی

دانشجوی دکترای جامعه شناسی فرهنگی


در رسوایی اخیر فیشهای حقوقی مسئولین بلندپایه کشور، اظهار نظری متفاوت و جالب توجه از جناب آقای «رسول جعفریان» در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد که به واسطه وجاهت علمی و پژوهشی صاحب آن تأمل برانگیز می‌نمود. حجت الاسلام جعفریان در آنجا چنین اظهار کرده بودند که مفهوم «اشرافیت» که این‌چنین طنین بی‌سابقه‌ای در مباحثات سیاسی پس از انقلاب دارد و مشروعیت خود را از برداشتی تاریخی از مفاسد حکومت خلیفه سوم می‌گیرد و عملکردی انقلابی در جهت برانداختن آن ساختار اقتصادی طبقاتی را به امیرالمؤمنین منسوب می‌کند، ریشه فقهی ندارد و برساخته چپ‌گرایان و مارکسیست‌ها در تاریخ معاصر ایران است.

در جستجوی ریشه‌های نظری این اظهار نظر، یادداشت «نظام اسلامی با فقه می‌ماند یا تاریخ» که در سال ۸۸ از سوی ایشان منتشر شده است تا حدودی ابعاد نگاه ایشان را روشن کرده است. وی در این یادداشت علیه تاریخ و تاریخ‌گرایی معاصر در استنباط دینی می‌شورد و در مقابل از فقه و حقوق دفاع می‌کند. از آنجا که این یادداشت به واسطه استدلال‌های خود یادداشتی کامل است، پایه مناسبی برای ورود به یکی از مهمترین مسائل اندیشه سیاسی اسلامی به نظر می‌رسد که در میانه مناقشات تخصصی کمتر مجالی برای طرح و بررسی مستقیم آن پیدا می‌شود.

روح کلی فکر جعفریان در این یادداشت این است که «اندیشه سیاسی اسلامی» (و از جمله حرکت سیاسی جمهوری اسلامی) باید از تفکر تاریخی منصرف شود و همچون دیدگاه کلاسیک فقهی با بی‌اعتنایی کامل به تاریخ، بر چهارچوب فقهی استوار گردد. در ادامه به چهار نکته انتقادی در رابطه با یادداشت اشاره می‌شود:

۱.جعفریان علیه ایدئولوژی‌سازی از تاریخ: مطالعه متن نشان می‌دهد که در یک لایه از بحث، جعفریان نه بر تاریخ بلکه بر نوعی «کلام سیاسی» می‌شورد که به ایدئولوژی مدافع و توجیه‌ کننده اقدامات سیاسی موجود مبدل شده است و موادّ توجیهی و اقناعی و جدلی خود را از تاریخ می‌گیرد. در واقع از نظر او «خوانش تاریخی از اسلام» به یک ایدئولوژی سیاسی مبدل شده است که در مواقع مختلف به اشکال مختلف به سوخت رقابت بر سر قدرت مبدل می‌شود: گاهی شکلی محافظه کارانه می‌یابد تا توجیه گر مسئولین نظام باشد و در مواقع حساس شکلی انقلابی می‌گیرد تا به جنگ دشمنان نظام برود و گه‌گاه هم به کار هویت‌یابی گروه‌های سیاسی می‌آید تا کوفتن خصم را به دستاویز آن مشروع نمایند. این جنبه از نقادی و تاریخ‌ستیزی جعفریان بسیار بصیرت‌بخش و به موقع به نظر می‌آید و جای آن دارد که بیشتر درباره دلایل شکل گیری این خوانش ایدئولوژیک به ویژه پس از انقلاب به بحث و تحقیق نشست.

۲.جعفریان علیه فهم سیاسیِ تاریخ: در یک لایه بالاتر امّا مشخص می‌شود که جعفریان نه تنها با ایدئولوژی به معنای منفی (کلام سیاسی)، بلکه با ایدئولوژی به معنای مثبت آن در کاربرد علی شریعتی، یعنی «اسلام سیاسی» (یا الهیات سیاسی یا اندیشه سیاسی اسلام) نیز مخالف است و به ویژه این نگاه خود را در نقد خوانش سیاسی جدید دکتر علی شریعتی از تاریخ اسلام در دهه ۵۰ شمسی که تلویحاً آن را «بدعت» می‌داند، تصریح می‌کند. وی درباره خوانش شریعتی از عاشورا و نهج البلاغه -که به زعم جعفریان بیشتر یک کتاب ادبی و به لحاظ سندی نه چندان متقن است- می‌نویسد:

«روشن است که ما دانش مربوط به سیره نبوی یا سیره علوی را از قدیم داشتیم، اما مقصود من، استفاده از آن در حد افراطی و به عبارت روشن‌تر جانشین کردن آن با فقه و معیارهای حقوقی در القای نوعی بینش و قضاوت درباره افکار و اشخاص و جریان‌هاست. تاریخ ائمه (ع) در گذشته برای ما درس امامت و اخلاق بود. درس فضائل‌خوانی و مناقب‌شناسی بود. در تاریخ ائمه (ع) به دنبال یک نصّی برای امامت بودیم، به عنوان یک درسی برای اخلاق بودیم. شاید از مجموع آن چه در عاشورا رخ داده بود، فقط در حد آیه «و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه» از آن بحث فقهی ـ کلامی در می‌آوردیم که تازه آن هم در حوزه علم امام به کار می‌آمد. در کجای آثار فقهی ما روی عاشورا به عنوان یک معیار فقهی بحث شده است؟»

در واقع آنچه جعفریان می‌گوید تنها مربوط به «تفسیر تاریخی» نیست بلکه بسیار اساسی‌تر از آن بحثی درباره «اسلام شناسی» و «دین شناسی» است. جعفریان معتقد است که اسلام حقّه چیزی بیشتر از عقاید و مناسک نیست که اولی در علم عقاید یا «کلام» و دومی در علم مناسک یا «فقه» به روش‌های مشخص از متون معتبر دینی استخراج و در اختیار دین‌داران قرار می‌گیرد. اگرچه شریعت ظاهراً نزد جعفریان گسترده‌تر از مناسک است و اصول اخلاقی و اصول حقوقی را هم در بر می‌گیرد، اما به وضوح فاصله زیادی دارد با مفهوم «عمل سیاسی» و مفاهیمی نظیر حاکمیت، قانون، استبداد، ظلم، عدالت، انقلاب، ملت، مردم، آزادی، استقلال، اخلاق و حقوق مدنی که درحوزه اندیشه سیاسی به کار می‌رود. پرسش اینجاست که اسلام‌شناسی‌ای که نتواند از مهمترین حرکت سیاسی شیعیان یعنی قیام اباعبدالله و عاشورا که مرکزیت فرهنگ شیعیان و خط مشترک و تردیدناپذیر «عدالت‌خواهی» شیعی را در طول تاریخ پدید آورده است، تفسیری اجتماعی و سیاسی به دست دهد و صرفاً در این عظمت بشری به «ذکر مناقب» و «استنباط چند گزاره درباره علم امام» بسنده کند، تا چه حد می‌تواند انعکاس واقعی «مکتب واقعی اهل بیت(ع)» باشد؟ آیا شاهکارهایی نظیر «انسان دویست و پنجاه ساله» آیت الله خامنه ای و همینطور آثار سید جعفر شهیدی نظیر «پس از پنجاه سال» و حتی کتاب «حیات فکری و سیاسی امامان شیعه» نوشته خود رسول جعفریان که در تداوم «تاریخ نگاریِ سیاسی شریعتی» به احیای فکر سیاسی و نهضت‌های مدنی امامان همت گماشتند، ممکن بود تا هزار سال دیگر با روش‌شناسی فقاهتی ضد تاریخی به وجود آیند؟

 

۳.جعفریان و گسست فقه از واقعیت اجتماعی: از بیان جعفریان این طور بدست می‌آید که او فقه و تاریخ فقه را به عنوان محصولی نظری و کاملاً منفک و مستقل از واقعیت اجتماعی و تحولات تاریخی تلقی می‌کند. طبق این تفسیر از روش‌شناسی و تاریخ فقه شیعی، فقیه خود را صرفاً متکفل استخراج احکام از متون دینی و ابلاغ آن به مقلدین و جامعه دینی می‌داند و نه تنها خود را مسئول «پیاده شدن احکام»، «دینداری جامعه»، «پدید آوردن یک نظام اجتماعی جامع و هماهنگ»، «اصلاح اجتماعی» و «برنامه ریزی اجتماعی» نمی‌بیند، بلکه ارتباط معرفتی او اساساً با «واقع» قطع است و جریان افتاء بصورت یک طرفه‌ای از متون به سوی «نوع انسان» –مستقل از اینکه موقعیت انضمامی او چیست-پراکنده می‌گردد.

برای نگارنده جای این پرسش باقی است که این نوع خوانش از روش و تاریخ فقه که به شدت متأثر از دانش‌هایی انتزاعی مانند فلسفه اولی و عرفان به نظر می‌رسد، تا چه حد به تاریخ فقهای شیعی قدیم قابل اطلاق است و تا چه حد محصول تحولات اخیر فقه شیعی و وضعیت جدید مرجعیت در دوره پس از انقلاب است. مستقل از این پرسش که مستلزم پژوهشی در روش فقهی است، طرح چنین موضعی برای ساختن تمدن اسلامی از منظر جامعه‌شناسی و فلسفه سیاسی بسیار ساده‌انگارانه و سطحی به نظر می‌رسد. اینکه فقیهی مدعی شود که کار افتاء مستقل از واقعیت اجتماعی است، معادل آنست که جامعه نیز موجودی فرض شود که گردش واقعی آن مستقل از افتاست و صرفاً مخیر بوده- و هست و خواهد بود- میان آنکه اطاعت کند و حکم کلّی واصله را بپذیرد، یا طغیان کند و از پذیرش آن استنکاف کند. و حال آنکه «جامعه» واقعیتی بس ثقیل، ریشه دار، پرمشکل و در تنگناهای عدیده است که از مجرای مسائل خود و نظم جاری امور و نقص‌ها و نیازهای خود به محصولاتی که بدان عرضه می‌شود، می‌نگرد، در آن دست می‌برد، و مداوماً به بازخوانی و تجدید نظر در نسبت خود و مقولات بیرونی می‌پردازد. ریشه نفوذ فقاهت شیعی در جامعه ایرانی کارآمدی بالای آن در حل مناقشات و مشکلات حیات ایرانی بوده است که در روزگار ما بهتر از هرچیز در چهره ولایت فقیه و عبارت «فقه تئوری اداره انسان از گهواره تا گور است» نمایان است که توسط حضرت امام خمینی به مثابه راه نجاتی از ۲۵۰۰ سال استبداد و سلطنت منحطّ پیش روی ملّت قرار گرفت و با جانشان در‌آمیخت و به انقلاب اسلامی سال ۵۷ منجر شد.

«تاریخ» تجلی تحقق واقعی اسلام و فقه در جامعه است و انتزاع و تفکیک آن دو از هم، چون تفکیک «نفس از بدن» است که اگرچه در عالم نظر ممکن و حتی لازم و ضروی است، اما در مقام عمل این دو متحدند و باید در تناسب و تداخل و رفت و آمد دائمی یکدیگر مطالعه شوند. کارآمدی هر دستگاه قانونی و حقوقی در گرو میزان انطباق آن با واقعیت اجتماعی و توفیق آن در اصلاحات واقعی اجتماعی است و تاریخ مهمترین منبعی است که دانش لازم درباره ماهیت اجتماعی-سیاسی قوانین و تأثیر آنها بر نظم اجتماعی-اخلاقی و توفیق آنها در تحقق غایات دینی در موقعیت‌ها و شرایط خاص را در اختیار ما می‌گذارد. به تعبیر روش‌شناسانه، فقه دانشی «موقعیت‌مند» است و مگر می‌توان دانشی موقعیت‌مند خود را از مطالعه تاریخ بی‌نیاز بداند؟

در نهایت جای این پرسش باقی می‌ماند که چگونه محققی که عمده روزگار خود را وقف تدوین تاریخ تشیع نموده است، چنین رأی به بی اهمیتی تاریخ و ابتنای نظام اسلامی بر فقه می‌دهد؟ آیا این اظهار نظر بدان معناست که از نظر جعفریان کل آنچه در نتیجه مطالعات تاریخی عرضه کرده است هیچ ارزش حقیقی و دینی ندارد و تنها از جهات ثانوی، مثلاً ذکر مناقب امامان یا تقویت هویت شیعی یا صرف عبرت‌گیری اخلاقی، پرداختن به تاریخ را لازم دیده است؟ به هرحال این دیدگاه جعفریان به عنوان یک مورخ برجسته حوزوی نشان از شکاف عمیقی میان تاریخ‌نگاران دانشگاهی و تاریخ‌نگاران حوزوی دارد: دانشگاهیانی چون سیدجواد طباطبایی، رضا داوری اردکانی، حمید عنایت، سیدجعفر شهیدی، محمد مددپور و شاگردان اینها که تاریخ (دیروز، امروز و فردا) را عرصه اصلی تجلی دین می‌دانند و حوزویانی چون رسول جعفریان که تاریخ را عرصه کثرات اعتباری و تنها دستمایه قصه‌گویی و موعظه و عبرت‌آموزی معرّفی می‌کنند.[۱]

 

 

 


[۱] طبعا این نتیجه گیری اطلاق ندارد و کلی‌نگری آن صرفاً از جهت تأکید حجت الاسلام جعفریان بر بی اهمیتی تاریخ در حوزه‌های علمیه و بررسی دیدگاه خود ایشان بعنوان یکی از مهمترین تاریخ‌پژوهان حوزوی است و همانطور که در متن اشاره شد باید منظر تاریخی بزرگانی چون شهید مطهری، آیت الله خامنه‌ای، علامه عسگری، جعفر مرتضی العاملی و علی ابوالحسنی (منذر) و غیره مستقلاً از این حیث مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد.