امید به کلبه ناامیدی

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

امید به کلبه ناامیدی

در دشت ذهاب سخن از دهکده امید زیاد است؛ وعده‌ای که صادق زیباکلام در رسانه‌ها داده و چشم همه در انتظار تحقق رویایی است که بر اساس سخنان او در سر می‌پرورانند.

وضعیتی که ما بیش از یک قرن است آن را تجربه کرده‌ایم. تصویری اتوپیایی از شهری (و حالا این بار روستایی) زیبا و مدرن که همه‌چیز در آن سر جای خویش قرارگرفته و مردم ایران بدون آنکه از جزئیات آن خبر داشته باشند، به آن دل ‌بسته‌اند. طرفه اینکه حتی وعده دهنگان هم خود چیزی فراتر ازآنچه به مردم گفته‌اند نمی‌دانند و به‌جای آنکه از نحوه رسیدن به آن نقطه صحبت کنند، خطابه‌هایی در مدح آن مطلوب فرضی ایراد می‌کنند و بر آتش طلب توسعه می‌دمند. اما وقتی توسعه اجرا شد، هیچ خبری از آن‌ها نیست تا بحران‌های بی‌شمار ناشی از آن را بر عهده بگیرند. راستی کجاست آن‌کسی که فکر می‌کرد کشاورزی مدرن تمام پهنه ایران را به باغ و راغی سبز تبدیل می‌کند، تا ببیند امروزه باید آب کشاورزی معمولی جنوب زاگرس را با لوله‌کشی از مناطق مرتفع شمالی آن تأمین کنند؟  مناطق مرکزی ایران که دیگر ازدست‌رفته‌اند و عملاً به دست فراموشی سپرده شده‌اند. کجاست آن منادی که نتیجه مهاجرت روستائیان به شهر را ببیند و پاسخگوی این‌همه معضل ریزودرشت شهرها و روستاها باشد؟ نیستند. به همین راحتی. انگارنه‌انگار که آن‌ها مردم را برای رسیدن به آن اتوپیاها تشویق می‌کرده‌اند و بر طبل شتاب سوی چنان آرمان‌های می‌کوبیدند. اما مسخره آن‌که ما هنوز بعد از ۱۵۰ سال، دقیقاً همانند روز اول عمل می‌کنیم. مدیحه خوانی از شهری که نیست و رویاپردازی برای روستایی که فقط در خیال ما حضور دارد و خطابه خواندن برای بسیج همگان به آن‌سو. می‌خواهیم چه بهشتی از سرپل بسازیم که همه را به‌سوی آن فرامی‌خوانیم؟ کدام دهکده امید قرار است بر ویرانه‌های دشت ذهاب ساخته شود و بیست سال بعد بحران بر بحران مردم بیفزاید؟ چه کسی پاسخگوست؟
نظریه‌پردازان توسعه استعماری، این شکاف را ناشی از تشکیل طبقه متوسط وابسته به مرکز جهانی کاپیتالیستی می‌دانست که با تحمیل مناسبات غیربومی، ساختاری را به کشورهای جهان‌سومی تحمیل می‌کند و آن‌ها را روزبه‌روز وابسته‌تر می‌کند. اما مطالعات دقیق‌تر و تحلیل‌های موشکافانه‌تر نشان داد که این مسئله صرفاً ساختاری هم نیست و پیش از آنکه ریشه‌ای اقتصادی-سیاسی داشته باشد، مبنایی فرهنگی-عقلانی دارد. در برابر طرفداران جهانی‌شدن، نظریه‌های پسااستعماری توجه را به‌نظام تصمیم‌گیری و هندسه معرفتی این تقابل معطوف کردند و استعمار را نه در نقطه تشکیل ساختار و ایجاد روابط، که حین شناخت و در زمان تصمیم‌گیری توضیح دادند. با این منطق، فاجعه‌ای چون دهکده امید را نه در لایه اقتصادی-فنی و نه حتی رسانه‌ای- تشکیلاتی، که باید در نظام ارزش‌ها و محدوده تصمیم‌گیری افراد بومی مورد مداقه قرار داد. مشکل اصلی آنجاست که عده‌ای با عقلی کاملاً منفک از اهالی سرپل و روستاهای اطراف، برای آینده مردم تصمیم می‌گیرند و آن‌ها نیز همه آن‌ها را بدون بررسی و تحلیل می‌پذیرند. در این فرایند کاملاً استعماری، افرادی دیگر با عقلانیتی منفک از مردم و آمالی کاملاً مجزا از منطقه، تصمیمات کلانشان را می‌گیرند و صرفاً در محدوده جزئیات، و صرفاً به‌اندازه‌ای که خودشان صلاح ببینند، از مشارکت بومیان سخن می‌گویند. این است که طرح‌های توسعه‌ای بی‌نسبت با زیست مردم سرپل و بی‌توجه به آمال و اهداف ایشان است و دهکده‌های امید، کاملاً مجزای از واقعیت موجود زیست مردم و صرفاً پرورش‌یافته در تخیل است.
درحالی‌که باید از توسعه‌ای بیرون از این فاصله‌گذاری‌ها دفاع کرد. یعنی از همان ابتدای مرحله بازسازی که همانا شناخت مسائل منطقه است، باید به‌جای مطالعات صرفاً فنی انتزاعی پرهیز کرد و روشی را برای فهم زندگی مردم منطقه پیش گرفت تا امکانات بالقوه آن در فرایندی همدلانه و بدون ایجاد فاصله بین کارگزار و مردم، خود را به مطالعه کننده بنمایاند. در این حالت، وضعیت آینده (که یقیناً مرتجعانه و ایستا نخواهد بود) متناسب با کلیت نحوه بودن مردم منطقه (بدون فروکاست زندگی به تعینات آبجتیو محیط زیستی و انسانی) طراحی خواهد شد و اجرای آن بر مبنای عمل موقعیت مند همه (و نه صرفاً مشارکت مکانیستی بومیان) محقق خواهد شد.
در حالت استعماری، سرپل ذهاب به‌مثابه آزمایشگاهی برای توسعه مدنظر قرار خواهد گرفت؛ ولی در حالت دوم منطقه به‌مثابه بستری برای فعال شدن امکانات درونی خود زندگی جاری در شهر و روستا درک خواهد شد. اولی به دنبال جایگزینی اتوپیایی جدید به‌جای تصویر خیالی قبلی است، ولی دومی به ارتقای همه‌جانبه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آنچه اکنون موجود است، در جهت فضایل و آرمان‌های انسانی خواهد اندیشید. نکته‌ای که باید به آن توجه کرد، توجه به جزئیات بازسازی به‌دوراز انتزاعیات این دو رویکرد است. ممکن است کسانی در مقام نظر بپذیرند که روش دوم مطلوب و حتی در وضعیت فعلی ما، ضروری است. منتها در عمل و هنگام ساخت خانه جدید همه این حرف‌ها را فراموش کنند و به تکرار اعمال قبلی توسعه‌ای وزارتخانه‌های مسکن، جهاد کشاورزی و غیره بپردازد. به‌ویژه هنگام استفاده از فناوری‌های جدید ساخت خانه، باید به این شکاف توجه کرد. با توجه به فشار اجتماعی و مادی ساخت سریع مسکن، ممکن است هر پیشنهاد فناورانه ای برای ساخت‌وساز مورد استقبال قرار بگیرد. فناوری جدید می‌تواند هزینه ساخت مسکن و زمان تحویل را پایین بیاورد و علاوه بر حل مشکلات متعدد مادی و جسمی، آسیب‌های فرهنگی
اجتماعی ناشی از دربه‌دری مردم و بلاتکلیفی آن‌ها را هم کاهش دهد. اما باید توجه داشت که استفاده از فناوری‌های تازه، شکاف‌های جدیدی را در منطقه به وجود خواهد آورد. آشکارترینشان جدایی بیشتر مردم بومی از دانش استفاده از خانه و مسکن، و نیز تعمیر و توسعه آن است. و این همان وابستگی معرفتی و ارادی موردنظر متفکرین پسااستعماری است؛ چراکه در عمل امکان تغییر و اصلاح محیط زندگی را از اهالی می‌گیرد و یک نوع خاص معماری، سبک زندگی و رفتار اجتماعی را به بومیان تحمیل می‌کند و تغییرات بنیادین ساختاری را در نظامات خانوادگی و روستایی به وجود می‌آورد.