اشک ایمان و گس‌میوه‌های تابستانی

محمد قائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه / [email protected]

اشک ایمان و گس‌میوه‌های تابستانی

 

خیلی دیر شده. جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شود. خبری از ایمان نیست. انگارنه‌انگار که باهم قرار داشته‌ایم. یک ربع است که ما را کاشته و سر کارمان گذاشته. گوشی‌اش هم در دسترس نیست. وقتی مخابرات که در نقطه هندسی این کشور جاسوس دارد، نتواند کسی را پیدا کند، چه کاری از من برمی‌آید؟

مجبورم بروم داخل تا حداقل به باقیمانده مراسم برسم. حساب ایمان را هم بعد از جلسه خواهم رسید. یک قرار و عهدی نشانش بدهم که برای ادامه زندگی‌اش ادب بشود. خیر سرش دارد حلقه به دست می‌شود. این‌طوری عهدشکن، بی‌خیالِ قرارومداری که گذاشته، بخواهد زندگی را شروع کند،‌ آخر کارش معلوم است. به خاطر خودش هم که شده باید گوشمالی‌ش بدهم.
از در دانشگاهی که هاروارد ساخته بود برای تربیت مدیران راهبردی آسیا، می‌روم داخل. قرار بود از همه جای قاره کهن، نخبگان و برگزیدگان در این دانشگاه جمع شوند و پس از فارغ‌التحصیلی، به کشورشان برگردند؛ برای راهبری جامعه‌شان. اما سال ۵۷ انقلاب شد و دست آمریکایی‌ها کوتاه. هرچند آن مرکز بزرگ پرورش نیروی انسانی که مدنظر آمریکایی‌ها بود تعطیل شد، اما هنوز هم دانشگاه مدیران راهبردی زیادی را تربیت می‌کند. از همان اول تربیت کرده تا حالا. نمی‌دانم آمریکایی‌ها چه چیزی در این دانشگاه کار گذاشته‌اند که حتی با برنامه‌ریزی معلوم‌الحال ما هم کارش را خوب انجام می‌دهد. گویی تمام عربی و اصولی که خوانده می‌شود، تنها ویترینی است بی‌ربط با آن چیزی که آمریکایی‌ها داخل دانشگاه تعبیه کرده‌اند و میوه‌های خودش را هرساله می‌رساند. و صدالبته اگر هنوز ویترین دانشگاه شاهنشاهی و برنامه‌ریزی در دستان آمریکایی‌ها می‌ماند، یکی از مراکز راهبردی اداره آسیا همین‌جا می‌شد که با پیراهن مشکی و بدون همراهی ایمان از در آن داخل شده بودم.
از همین ابتدای راه، جمعیت عزادار نشسته و تا جایی که چشم کار می‌کند سیاه‌پوش‌ها دیده می‌شوند. امسال شلوغ‌تر از پارسال است. انتظامات خانم‌ها را به سمت محل استقرار هدایت می‌کند. نیمی از راه موکت‌پوش است و خانم‌ها چفت هم تا انتهای راه نشسته‌اند. سمت چپ، درختان بلند کاج و سرو دید ما را بر شهر بسته‌اند. صدای سخنران می‌آید که دارد از ایمان صحبت می‌کند. ایمان! چه غریب است این کلمه. بعد از دهه شصت که سنگ زیرین آسیابش یک ربطی به ایمان داشت، همه به صرافت افتادند که آسیاب قبلی را مرمت کنند و با سلام‌وصلوات رنگی جدید بزنند و برگردانند سر جایش. آنجا بود که مجبور شدند دو گونه‌ی ماه ایمان را به بوسه‌ای مهمان کنند و بفرستندش پی نخودسیاه. از آن روز فراموشش کرده‌اند و تنها زمانی که به کار بیاید، برای زینت النگوها و سینه‌ریزهای حکومت، فرایش می‌خوانند و کارشان‌ که تمام شد، لب از آوردن نامش می‌بندند. اما این سخنران از جنس ویترین پرکن‌ها نیست. مثل همیشه دارد پرشور و شعف از ایمان صحبت می‌کند. خدا را شکر که یکی سراغی از ایمان گرفت.
سربالایی را در مسیر باریک پر از انتظامات می‌روم بالا. دست راستم پر از آدم است و دست چپم پر از درخت. می‌رسم به غرفه چای و کلوچه که مثل سال‌های قبل، موقع سخنرانی تعطیل شده. دو قدم بالاتر سه‌راهی است. طبق انتظاری که داشتم، امکان رفتن سمت مسجد وجود ندارد. با جمعیت به‌مراتب کمتر از این، مسجد پر می‌شد چه رسد به این غلغله که حتماً سر شب ساختمان را پرکرده. گردن می‌کشم سمت باغچه‌های دور مسجد. پر از آدم سیاه‌پوش عزادار است که دارند به سخنان خطیب توانا گوش می‌دهند. دوستان و آشنایان آن‌قدر زیادند که به سر خم کردن و دست تکان دادن اکتفا می‌کنم. خبری از ایمان نیست. دوباره سربالایی را پیش می‌روم. هرازگاهی برمی‌گردم و  نگاهی به عقب می‌اندازم. نمی‌دانم چرا پشت سرم دنبال ایمان می‌گردم. یعنی ممکن است دیرتر از من داخل شده باشد؟ نه، بعید است. گوشی را بیرون می‌آورم و دوباره می‌گیرمش. بازهم در دسترس نیست. آدم نمی‌داند به پوشش مخابرات شک بکند یا به خود ایمان؟
از روبه‌رو مردها یکی‌یکی می‌آیند و روی موکت‌ها می‌نشینند. امسال درهای دیگر دانشگاه هم پذیرای مردان است و در پایین بیشتر مخصوص خانم‌هاست. بسیاری‌شان بچه به همراه دارند. نسل پرورده‌ی نظام، به تولید رسیده و تک‌تک حزب‌اللهی‌ها دارند به ثمر می‌رسند. غرفه تحویل کیف و ساک را هم رد می‌کنم. سخنران هنوز دارد از ایمان صحبت می‌کند. خطیبی که یک‌زمانی، حرف‌به‌حرف کلمات و واو به واو جملاتش را چون تشنه آب حیات دنبال می‌کردم، دارد از رابطه وثیق «ایمان و لذت» صحبت می‌کند؛ که ایمان بدون لذت اصلاً ایمان نیست. چرا حرفش را نمی‌فهمم؟ چرا جملاتش در گوش من، تنها و تنها اصوات خوش لحنی است که می‌تواند بازار این شب‌ها را گرم کند و لاغیر؟ ایمان و لذت؟ شنیده‌ام که خدا در اثر برخی اعمال، لذت ایمان را به مؤمن می‌چشاند اما حتی آن‌هم ربطی به این جملات ندارد. «بزرگ‌ترین چالش ایمان این است که مؤمن بفهمد ایمان بدون لذت معنی ندارد.» راست می‌گوید. در این لحظه بزرگ‌ترین چالش ایمان برای من همین است. واقعاً ایمان بدون لذت وجود ندارد؟ چرا من برعکس می‌فهمم؟ چرا ایمان در نظر من اضطراب است و رنج؟ من مؤمن نیستم؟ یا ایمان لفظی مشترک است بین ما؟ پس اگر ایمان اشتراک لفظی باشد، چطور می‌تواند به گفته ایشان این‌قدر بدیهی باشد؟ این کدام ایمان است که بدیهی و لذت‌بخش است و برای بریدن از آن باید بهانه و دلیل تراشید نه رسیدن به آن؟ این‌ها که در این مجلس نشسته‌اند جزو کدام دسته‌اند؟ همگی لذت ایمان را چشیده‌اند و قلبی مطمئن دارند؟ همه در جبهه‌ای جدای از من هستند؟ منی که نمی‌دانم با خدا چه کنم در کدام جبهه‌ام؟ یا بهتر بگویم، منی که نمی‌دانم خدا با من چه می‌کند؟
می‌رسم به میدان، به بالاترین نقطه این دانشگاه آمریکایی انقلابی شده؛ جایی که سربالایی به سرازیری تبدیل می‌شود. روبه‌رو تنگ‌راه سنگ‌فرشی است که از میان باغ دانشگاه نقب می‌زند به ساختمان‌های آن‌طرف. سمت چپ میدان، سرشاخه‌های درختان بلندقامت پیداست. انتهای آن، بر بلندای دیواری تکیه زده که راه انسانی را از خاک درخت‌پوش آن پایین جدا می‌کند. نرده‌ای کوتاه بر سر دیوار هشدار می‌دهد تا پا را آن‌طرف دیوار نگذاریم. درختان اما پس از چهل و اندی سال، سرشاخه از دیوار گذرانده‌اند و سایه برافراشته‌اند بر بالای راه انسان‌رو. سنگ‌فرش را می‌روم جلو. دوباره گوشی ایمان را می‌گیرم. یعنی چه؟ این بار اشغال است. کی وصل شده که من نفهمیده‌ام؟ یعنی این‌قدر سرش شلوغ است که وقت ندارد جواب مرا بدهد؟ من که سر از کار این پسر درنمی‌آورم. یا اصلاً در دسترس نیست، یا اشغال است. میانه ندارد تا بشود با آن ارتباطی موفق برقرار کرد. یک چیزی‌ش می‌شود این پسر. باید هرطور شده دختر مردم را پیدا کنم و گزارشی مفصل از سربه‌هوایی‌های ایمان به او بدهم. زندگی با ایمان ‌که شوخی نیست. اصلاً زندگی شوخی نیست؛ حالا یا باایمان، یا بی‌ایمان.
تنگ‌راه سه چهار درخت در میان، میزبان عکس شهداست. از میان درختانی که همسایه تنه به دیوار تنگ راه هستند، برخی انتخاب شده‌اند تا پلاکاردی از عکس یک شهید در کنار چند جمله از او، روی سرشاخه بگیرند. اکثر شهدا لبخند به لب دارند. آوینی اما مثل همیشه در فکر فرو رفته است. «و مگر نه آن‌که گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین(ع) را از سر خویش، بیشتر دوست داشته باشد؟» می‌توان لذتی را که آوینی از گفتن این سخنان زیر پوستش می‌چشیده از لحن کلامش احساس کرد. ایمان و لذت یعنی همین؟ ولی آوینی برای من معادل درد و رنج است. هوشی شیطنت‌زده می‌تواند لذت ایمان را به این درد و رنج نسبت دهد، و سادیسمی عرفانی از آن بیرون بکشد. ولی من مرتضی را می‌شناسم. او بزرگ‌ترین سؤال زندگی من است. او مفلوک نیست، رهیده است. او از این بازی‌ها جداست. از این التقاط‌های دنیای جدید مبراست. پس چه رازی هست که او لذت می‌برد و من درد و رنجش می‌بینم؟ ابتلا اگر سراسر لذت باشد که دیگر ابتلا نیست. بلا بدون درد و رنج معنی ندارد. بلا بدون به رنج افکندن دیگران، بی‌معنی است. پس این لذت کجای ایمان است؟ بیرون ابتلاست؟ مگر ایمان بیرون از ابتلا معنی دارد؟ نکند ایمان مشترک لفظی است بین من و مرتضی شهید؟
ایمان دوباره مشترکی نادردسترس می‌شود. دیگر برای پیدا کردنش تلاش نخواهم کرد. شب تاسوعایمان را خراب کرده، عین خیالش هم نیست. یک زنگ نمی‌زند. عزاداری‌ها که تمام شد، یک‌راست می‌روم سراغ آن‌کسی که به عهد او برای زندگی دل‌خوش کرده. این پسره یکجا آرام و قرار ندارد. یک روز نمی‌توان روی حرفش حساب کرد. مدام از این زمین به آن زمین می‌رود. چون گنجشکی از این شاخه به آن شاخه پرد. روی کلماتش نمی‌توان حساب باز کرد. برای همین هم هست که آینده‌ای جز سرگردانی ندارد. از آوینی می‌گذرم و چند گاهی جلو می‌روم. به شهید بعدی نرسیده‌ام که از میان دو درخت کاج، که یکی به چپ خم شده و یکی به راست، شهر را می‌بینم. قارچ‌های ده و بیست و سی طبقه و بلکه بالاتر، از همه جای تپه‌های اطراف سر برآورده‌اند. آن روزی که آمریکایی‌ها اینجا را برای دانشگاه انتخاب کرده بودند، خبری از این قارچ‌های بتی و آهنی نبود. این دانشگاه را بر فراز شهر ساخته بودند. اما بعد از رفتن مستشاران، و البته بعد از جنگ، اختاپوس پهلوی‌ساخته بازوبازو دست انداخت به البرز، یکی‌اش هم این‌طرف. درخت‌ها را بلعید تا بر بازوهایش، تاول‌هایی از آهن و سیمان و سنگ آماس کند. رو می‌گردانم از درخت‌ها و پشت می‌کنم به مزرعه قارچی که بر تپه‌های آن‌سوی دانشگاه روییده است. سمت راست سنگ راه، ساختمان‌های یک طبقه دانشگاه قرار دارد. لابی‌هایی نشسته در کنار هم، آجرنما با سقفی مقعر، که از همه درختان دانشگاه کوتاه‌ترند. چقدر دوست داشتم در دانشگاهی با چنین معماری محافظه‌کارانه‌ای درس بخوانم. این معماری، برخلاف معماری ساختمان‌های دانشگاه خودمان آزارم نمی‌دهد. برای من ایرانی آشناست. احساس غربتی را که در دانشگاه خودمان داشتم، در این دانشگاه آمریکایی ندارم. بین راه و دیوار ساختمان، درخت خرمالویی روییده پر از بار. این سمت مانند بسیاری از نقاط دانشگاه، پر است از خرمالو؛ خرمالوهای کوچک گس. درخت‌های آلو و توت بارشان را در بهار داده‌اند و حالا دارند جوانه‌های بهار سال بعد را رشد می‌دهند. باغ دانشگاه پر است از خرمالوهای گس. آن‌وقت‌ها که عاشورا در میانه پاییز بود، می‌شد چشم امیدی به خرمالوهای این دانشگاه داشت. ولی حالا که تابستان رسیده و آفتاب محرم داغ شده، خرمالوها گسِ گس‌اند و هیچ امیدی بهشان نیست. این تقدیر عاشوراست که چون داغ شود، به اینجا برساندمان؟ یا عزاداری ماست که هرچه داغ‌تر شود، بی‌ثمرتر گردد؟
سنگفرش را می‌روم جلو. چیزی تا انتها و خیابان منتهی به ایران‌زمین نمانده. می‌رسم به یک دوراهی. یکی می‌رود سمت دانشکده‌ها. و یکی دیگر راهی است باریک که محصور است بین دو سری ساختمانِ بازهم یک طبقه. و البته بین ساختمان و لبه آسفالت، بازهم جابه‌جا درخت کاشته‌اند. راه اول می‌رسد به پلی که راه ماشین‌رو را وصل می‌کند به دانشکده‌ای که در آن می‌خواهند افسار دین بر یابوی قدرقدرت اقتصاد بزنند. چندطبقه است و شکلش شبیه ساختمان‌های بی‌خود دانشگاه خودمان. ظاهراً این‌یکی از نتایج حضور ملبسان به لباس پیامبر است بر مدیریت دانشگاه آمریکایی. آمریکایی‌ها برای تربیت مدیران راهبردی آیا چنان ساختاری درست می‌کنند، و ملبسان به لباس پیامبر برای اسلامی کردن اقتصاد چنین ساختاری. حالا کدام تکنوکرات‌ترند؟ امیدوارم در این مقوله، محتوا با فرم تناسبی نداشته باشد؛ که در آن صورت علی الاسلام السلام. از راه اول رو برمی‌گردانم و می‌روم سمت راه بین دو ردیف ساختمان یک طبقه. هنوز چند گامی پیش نرفته‌ام که میان آن‌همه خرمالوی گس، درخت انجیری می‌بینم. با دیدن میوه‌های روی شاخه‌اش امیدی در دلم جوانه می‌زند. این درخت برگ‌پنجه‌ای، می‌تواند امید ما در این دانشگاه باشد. می‌تواند شیرینی توت بهاری را به شیرینی خرمالوی پاییزی پیوند بزند. می‌روم جلو. یک‌دانه انجیرِ خوب شکم‌پرورانیده را نشان می‌کنم و روی پاها می‌جهم سمت شاخه. می‌چینمش. مشکوک است. نرمِ نرم است و شیره‌ای روی دستم نپاشیده. نصفش می‌کنم و در دهان می‌گذارم. گس است و بی‌مزه. نیمه دیگر را روی خاک می‌اندازم. یعنی در تمام این سال‌ها که این درخت تناور شده، یکی حواسش به این میوه‌ها نبوده؟ که حداقل انجیری شیرازی یا هر انجیر شیرین وطنی دیگری به آن پیوند بزند؟ یکی دیگر را از شاخه‌ای در سمت دیگر درخت نشان می‌کنم و می‌کَنم. بازش می‌کنم و از دهانه‌اش می‌مکم. کامم گس شده نشده، تف می‌کنم روی خاک‌ها.
برمی‌گردم توی تنگ‌راه سنگ‌فرش. شهدا یکی‌یکی نگاهم می‌کنند؛ انگار از دنیایی دیگر. زمزمه‌ای به گوشم می‌رسد. خودم را می‌رسانم به میدان. صدای حزینی به گوش می‌رسد: «سقای دشت کربلا، ابالفضل.» جلو می‌روم. چه جمعیتی روی آسفالت نشسته! خطیبی که داشت از ایمان و لذت می‌گفت، سربالایی را می رسد به سه‌راهی و از جمع جدا می‌شود. «دستش شده از تن جدا، ابالفضل.» چشمانم گرم می‌شود برای دستان قلم‌شده. ساقی بی‌دست با کدام بال‌ها بر فراز عرش پرواز می‌کند؟ دم قدیمی، میان عزاداران گرفته و ناله‌ها را به هوا برده. چه خروشی انداخته بر زبان‌ها! و چه جوششی در چشم‌ها! سرازیر می‌شوم پایین. می‌رسم به مسجد. راه روبه‌رو بسته است. باید از کنار مسجد بروم پایین. صدای حزین دارد از اسبی می‌گوید که پا به آب گذاشته. سوارش، آب را بر آب می‌ریزد. این لذت ایمان است یا رنج آن؟ می‌روم سمت جاده موازیِ پایین‌تر از راه اصلی منتهی به درب اصلی. راه زیر سایه سروهای باغچه‌های دو طرف قرار دارد. دست راست سوار قطع می‌شود.

«والله ان قطعتموا یمینی

انی احامی ابداً ان دینی

و عن امام صادق الیقین

نجل النبی الطاهر الامین

یا نفس لا تخش من الکفار

و ابشری برحمه الجبار

مع النبی السید المختار…»

چند قدم که می‌روم، راه خلوت می‌شود. کسی این دور و بر ها ننشسته. صدای حزین از پشت نعره می‌زند. سوار به رو بر زمین می‌افتد. ناله‌ای می‌شنوم. از روبه‌روست، از نیمکتِ آن‌سوتر. سیاهی روی نیمکتِ زیر درختان تکان می‌خورد. چرا اینجا نشسته؟ صدا از نیمکت برخاسته بود. پس جلو می‌روم. نور چراغ از آن‌طرف بر آن‌ها افتاده و دیدن‌شان را سخت کرده است. آری دو نفرند. صدای حزین هنوز زجه می‌زند. دیگر قرار است چه بلایی سرمان بیاید؟ ایمان تا کجا ادامه دارد؟ می‌توانم چهره پسر را ببینم. سر برآروده و آسمان را می‌بیند. چهره ایمان از اشک شسته شده. صدای نفس‌ناله‌های دخترِ نشسته در کنار ایمان، شنیده می‌شود اما جز پرهیبی از او پیدا نیست. پشت می‌کنم به آن دو. صدای حزین دوباره می‌خواند. «سقای دشت کربلا، ابالفضل.» گوشی را بیرون می‌آورم. ایمان را می‌گیرم. زنگ می‌خورد. قلبم به تپش می‌افتد. «دستش شده از تن جدا، ابالفضل.» ایمان جواب می‌دهد. پاسخ سلامش را می‌دهم. صدای نفس‌ناله دختری از گوشی ایمان شنیده می‌شود. صدای نفس‌ناله دختری از پشت سر شنیده می‌شود. ایمان دوباره سلام می‌کند. چرا چشمانم گرم شده؟ نوای قدیمی هنوز خوانده می‌شود. سلام ایمان سبک است. به سبکی اشک‌های روضه ابالفضل.   

 

 

سیاه مستReply

ایمان دوباره مشترکی نادردسترس می‌شود.

در ریتم و در زبان و در درام، یک ورق جدید رو کرده اید

 به یک چیز اندیشیده ایم

شما با ایمان و ما با مستی

جام می و خون دل هریک به کسی دادند

متن شما