از گور برخاستن روسو در آزمایشگاه ایناریتو

محمدقائم خانی / عضو کارگروه علوم انسانی و توسعه/ [email protected]

از گور برخاستن روسو در آزمایشگاه ایناریتو

قرارداد و امر اعتباری پس از رنسانس
از گور برخاسته، اثر آلخاندرو گونسالس اینیاریتو در سال ۲۰۱۵ است. هرچند ایناریتو در این فیلم بسیاری از مضامین گذشته خویش را تکرار کرده، اما تمرکزش را بر مقوله « قرارداد» گذاشته است.

او به‌درستی به سراغ جامعه‌ای رفته که بر قرارداد با همان درکی که در روشنگری از آن وجود داشت بنیاد نهاده شده، و لابه‌لای روایت شکل‌گیری آمریکا، سخن بسیار مهم خویش را زده است. تا پیش از دنیای مدرن و مشخصاً رنسانس اروپایی، مفهوم قرارداد به صورتی خودبنیاد وجود نداشت. درست است که قرارداد از ابتدایی‌ترین مفاهیم حاضر در «شهر» است و شاید قدمتی به اندازه تأسیس اولین شهر توسط انسان داشته باشد، اما تا قبل از مدرنیته هیچ‌گاه جامعه بند به قراردادی که خود انسان‌ها با هم ببندند و آن را به هیچ حقیقتی دیگر ارجاع ندهند، نبوده است. در روزگاران اولیه، خدایان ضامن قراردادها بودند و پس از شکل‌گیری فلسفه، حقیقت و اخلاق تضمین آن را به عهده گرفتند. البته همیشه بوده‌اند کسانی که بخواهند از زیر بار تعهدات الهی یا اخلاقی بیرون بروند، اما کسی در اصل اینکه قرارداد باید مستظهر به امری والا و بیرون از خود قرارداد باشد، تشکیک نمی‌کرده و بستن قرارداد بدون ارجاع به یک حقیقت را، معتبر نمی‌دانسته است. در دوره جدید و به‌خصوص پس از تشکیل جمهوری‌های نو، قرارداد خودبنیاد به‌عنوان امری ممکن و حتی مطلوب موردپذیرش انسان‌ها قرار گرفت و صرف بقای جامعه، ضامن پذیرش آن شد. به‌ویژه پس از هابز و دکارت، قرارداد اجتماعی پشتوانه‌های هستی‌شناسانه، معرفت‌شناسانانه، اخلاقی و سیاسی خود را هم به دست آورد و صرفاً به قوانین مدنی که موردپذیرش جامعه باشد، تکیه کرد. انگلستان با کمترین درنگی به همین سو حرکت کرد (که البته بنا به نظر عده زیادی مدت‌ها پیش به این مسیر آمده بود) و خیلی زود، کشورهای دیگر را هم با چالشی بر سر مفهوم قانون روبه‌رو ساخت.
روسو اما با وجود پذیرش قرارداد اجتماعی و نیز کنار گذاشتن کلیسا برای ضمانت آن، نتوانست زیر بار چنین طرحی برود و زندگی انسان را کامل و بی‌قید به قراردادهای اجتماعی بسپارد. او با تفکیک حیطه شهرها از طبیعت، انسان مقید به مالکیت و قانون را، موجود زندانی بی‌چاره‌ای دانست که به دور خویش حصار کشیده و مهم‌ترین ارزش زندگی یعنی آزادی را از خود سلب کرده است. او باوجودآن که حقیقت امر الوهی را نپذیرفت، اما طبیعت را به‌مثابه حقیقتی منفرد در برابر امر اعتباری انسانی قرار داد و آن را ضامن مانایی آزادی و رهایی دانست. او همگان را به‌سوی جدا شدن از شهر و بیرون آمدن از قید مالکیت فراخواند و نوعی از طبیعت‌گرایی رمانتیک را تبلیغ کرد. از این منظر باید روسو را در برابر دکارت و هابز و لاک قرار داد؛ هرچند قرارداد اجتماعی را به‌عنوان زیربنای شهرها پذیرفته بود. در قرن بعدی، کانت و پس از او هگل که سعی می‌کردند جامع‌تر به مسائل انسان نگاه کنند، به نقص هر دو جریان پی بردند و برای آشتی این دو طرح تلاش کردند، به‌گونه‌ای که هم بتوانند امر اعتباری را بپذیرند و هم جانب حقیقت و آزادی را نگه‌دارند. منتها طرح‌های آن‌ها با همه پیچیدگی‌اش نتوانست معضل را حل کند. مارکس که ابتدا تحت تأثیر هگل بود، با دیدن پاریس و لندن، خط بطلانی بر آشتی این دو امر کشید. هرچند در کلیت طرح خود بیش از آن‌ها از بنیاد رمانتیک روسو نسبت به طبیعت فاصله گرفت و امر اعتباری را بر اساس طبیعت‌گرایی علمی در فلسفه تاریخ خود تبیین کرد. ولی در بحث از تحولات جامعه، طرف تضاد امر اعتباریِ به‌اصطلاح روبنایی را با طبیعت گرفت و رأی به حذف مالکیت از جامعه نهایی در آینده بشریت داد. پس از او جریان‌های مختلف مارکسیستی در این تضاد دمیدند و معضل انسان در جمع امر اعتباری با طبیعت را بیش‌ازپیش نشان دادند. و اما موضع ایناریتو نسبت به این تضاد چیست؟ در اینجا لازم است نگاهی به داستان فیلم ایناریتو بیندازیم و در انتها دوباره بحث تضاد امر اعتباری با حقیقت را مطرح کنیم.

قرارداد در فیلم ایناریتو
ایناریتو فیلم را دقیقاً بر شکاف این دو جریان ساخته است که البته موضع او کاملاً مشخص است. شخصیت اصلی فیلم، یعنی هیو گلس که لئوناردو دیکاپریو ایفای نقش آن را بر عهده دارد، انسانی است آزاده که بر لبه این شکاف قرار دارد. او ازیک‌طرف در میان سرخ‌پوستان قرار دارد و با آن‌ها «زندگی» می‌کند، و از طرف دیگر به‌عنوان یک سفیدپوست، با تاجران پوست حیوانات وحشی کار می‌کند و پول درمی‌آورد. او سعی کرده با تفکیکی منطقی، این دو را با هم جمع کند. ولی وقایع در اختیار او نیست چراکه خانواده‌اش را در جمله سفیدپوست‌ها به قبیله‌ای که میانشان زندگی می‌کرده از دست می‌دهد و تنها پسرش برای او می‌ماند. او پسر دورگه خویش را وارد تجارت می‌کند تا ایناریتو همه را هم درگیر «قرارداد» بکند. گلس همان انسان مرددی است که در میانه بین قرارداد و زندگی مانده و گمان می‌کند توان جمع بین این دو را دارد. از همان ابتدا موضع ایناریتو علیه امر اعتباری مشخص است؛ او سوگوار زندگی ازدست‌رفته طبیعی انسان است. او صدای روسو را پس از سه قرن به مخاطب می‌رساند که «کجاست زندگی؟ و کجاست آزادی؟» اما اینجا تازه نقطه شروع فیلم است. ایناریتو در مقام و موضع روسو نمی‌ماند و پیش‌تر می‌رود؛ اما این بار نه به همان سمتی که کانت و هگل و مارکس رفتند؛ بلکه به‌سوی تضاد بیشتر. اما مگر تضاد بیشتر ازآنچه روسو نشان داد ممکن است؟ بله، ایناریتو با افزودن عنصری جدید، شکاف بین قرارداد و حقیقت را عمیق‌تر می‌کند. و اما این عنصر تضاد افزا چیست و چگونه روایت می‌شود؟
ایناریتو بر روی «مرگ و رستخیز» دست می‌گذارد تا ابعاد جدیدی از نسبت حقیقت و قرارداد را نمایش دهد. طبیعت در قالب یک خرس به جنگ ایناریتو می‌آید تا… در انتها خواهیم گفت که چرا خرس به گلس حمله می‌کند. در ابتدای فیلم این اتفاق کاملاً تصادفی به نظر می‌رسد. پس از حمله خرس، گلس در معرض مرگ قرار می‌گیرد. گروهی کوچک از سفیدپوستان پابند او می‌شوند تا او برای بازیابی سلامتی فرصت پیدا کند. یکی از سفیدپوست‌ها پس از مطمئن شدن از مرگ گلس، او را در خاک می‌کند و پسر وی را می‌کشد. ظاهراً همه‌چیزتمام شده است. اینجا پایان دنیاست. پایان دنیای شخصی گلس که همانند دنیای بیرون، روزی با مرگ همه به پایان می‌رسد. اما فیلم تازه شروع‌ شده است. فرصتی دوباره به گلس داده می‌شود تا از دل خاک برخیزد و رستاخیز را درون همین دنیا تجربه کند. او از طبیعت بی‌جان جدا می‌شود و آهسته‌آهسته جان می‌گیرد تا به دنبال قاتل پسر خویش برود. در این سفر مراحل گوناگونی را طی می‌کند و با گروه‌های مختلفی آشنا می‌شود. و همیشه در همه‌جا، درگیر مسئله « قرارداد» است؛ همان‌طور که همه آدم‌های فیلم این گونه‌اند؛ فرانسوی‌هایی که تجارت می‌کنند، سرخ‌پوستانی که با آن‌ها قرارداد می‌بندند، سرخ‌پوستان آزادی که زیر بار تجارت با سفیدپوستان نمی‌روند، انگلیسی‌هایی که خود گلس با آن‌ها کار می‌کرد؛ همه و همه درگیر امر اعتباری هستند. او در مسیر به سرخ‌پوستی برمی‌خورد که از قبیله‌ای است که تن به قرارداد با سفیدپوست‌ها نداده. سرخ‌پوست پیر دانا، حقائق طبیعت و رموز افعال خدا را برای گلس بازمی‌گوید و بر زخمی که خرس به او زده، مرهم می‌گذارد. گلس به درون کومه‌ای که مرد سرخ‌پوست برایش ساخته به خواب سختی می‌رود. کومه چون قبر است و گلس مرده‌ای که این بار خودش به آن رفته و خودش هم بیرون می‌آید. در ادامه مسیر، گلس هنگام فرار با اسب درون دره‌ای می‌افتد. این بار تپه بزرگی از برف و جسد اسبِ مرده، نجاتش می‌دهد. بوران است و همه‌چیز در معرض یخ زدن قرار دارد. گلس شکم اسب را تهی می‌کند و به درون آن می‌خزد. وقتی طوفان پایان می‌یابد و گلس از دل اسب چونان جنینی بیرون می‌آید، انسانی شده که جاوید است و مرگ ندارد.

این سیر ما را به یاد شعر آشنایی می‌اندازد که مولوی هشتصد سال پیش سروده است.
از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

جمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

گلس در نهایت به قاتل پسر خویش دست پیدا می‌کند و با او درگیر می‌شود اما نمی‌کشدش؛ چراکه از سرخ‌پوست پیر آموخته که «انتقام» از آن خداست و نه انسان. او قاتلِ پسر را به آب روان می‌سپارد تا خدا در موردش داوری کند. اینجا می‌توانیم به راز حمله خرس در ابتدای فیلم پی ببریم. گلس مردی است که به زندگی تعهد داشته، اما با جریان پول‌پرستی که همه هستی‌اش را قراردادهای خودبنیاد ساخته است، کار می‌کند. ایناریتو گلس را به خاطر این گناه مجازات می‌کند؛ یا به عبارت بهتر خدا به‌وسیله خرس از او انتقام می‌گیرد که اهالی امر اعتباری را برای دست‌اندازی به طبیعت یاری داده است؛ اما این انتقام الهی، زمینه رشد و جاودانگی گلس را فراهم می‌آورد. ایناریتو در «از گور برخاسته»، حقیقت را که دیگر نه صرفاً طبیعی بلکه الوهی است، در برابر امر اعتباری انسانی خودبنیاد قرار می‌دهد و تضاد روسو را به حد نهایی خویش می‌رساند. گلس وقتی‌که از خاک برمی‌خیزد، می‌تواند یک نماینده برای نگاه روسو باشد. او به صورتی غریزی دشمن امر اعتباری خودبنیاد است چراکه زندگی طبیعی رها و بهشت گونه را ازدست‌داده است؛ اما رستاخیزهایی که پی‌درپی تجربه می‌کند، او را از قالب تنگ تضاد روسویی طبیعت- قرارداد خارج می‌کند و به سطح دریافت‌های الوهی می‌کشاند. درست است که گلس هم چون روسو ویرانی کلیسا را می‌بیند، ولی در این سیر از طبیعت‌گرایی فراتر می‌رود و به ایمان فردی می‌رسد. ایمانی که از هر قیدی رهایش کرده و حتی از حس انتقام هم آزادش ساخته است. انگار که ایناریتو در آزمایشگاهِ فشرده «از گور برخاسته»، روسو را از طبیعت‌گرایی به توحید رسانده و آزادی را از امری طبیعی به امری روحی بدل ساخته است. همین هم باعث می‌شود که تضادِ روسویی امر اعتباری صرفاً دنیوی با طبیعتِ آزاد، به جدالی الهیاتی تبدیل شود و معضل قرارداد اجتماعی به اندازه جاودانگی انسان، عمیق و مانا گردد.

 

#ایناریتو#خانی#اندیشکده_مهاجر#توسعه#روسو#قرارداد

 

متن شما