آزادی ، حق و تجدید رؤیای ایدئالیسم

علی الماسی زند / دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه هنر / عضو اندیشکده مهاجر / [email protected]

آزادی ، حق و تجدید رؤیای ایدئالیسم

« کسی که معنای درست و حقیقی " فلسفه" را درک کرده باشد، آنگاه خواهد دید که فلسفه در ذات خود چیزی نیست مگر " تحلیل مفهوم آزادی" » (یوهان گوتلیب فیخته[۱])

آزادی از مفاهیمی است که همواره در مورد چیستی آن، حدود و صغور آن و کیفیت تحقق آن اختلاف بوده و خواهد بود. و همواره به‌نوعی درخطر افتادن به ورطه نسبی‌گرایی سابجکتیو بوده است. ورطه‌ای که اول‌بار سوفسطائیان در آن گرفتار آمدند. این نظر که به‌هیچ‌وجه نمی‌توان تعریفی کلی، مشترک و بین الاذهانی از آزادی به دست داد، انسان را با بن‌بستی بزرگ مواجه کرد. بن‌بستی که حاصلش هرج‌ومرج و وانهادگی ست. وانهادگی‌ای که حتی سارتر هم آن را از مختصات اخلاقیات و مفهومِ آزادیِ اگزیستانسیالیسمِ متبوعش نمی‌داند.
در سیر تاریخی، دومین نظر قابل‌توجه، نظر رواقیان بود که پا را فراتر نهاده و اصولاً بررسی آزادی را به‌عنوان یک ابژه منتفی می‌دانستند. و مفهوم آزادی را ناظر و محدود بر امور باطنی و تربیت نفس دانسته و درواقع آزادگی را جایگزین مفهوم کلان و پرحاشیه آزادی کرده بودند. این نگاه که انسان، مجبورِ اراده قاهرِ الهی، جبر طبیعت و غرایز بوده و لاجرم تعیُّن آزادی در خارج بی‌معنی و بی‌ارزش است و ما به‌گونه‌ای باطنی تنها باید درگیر رهایی از بند نیازها و امور مادی باشیم، هنوز هم در میان عارف‌مسلکانِ از اجتماع بریده طرفدار دارد. اما مشخص است که این هم راه‌حلی مناسب برای مواجهه انسان به‌مثابه یک موجود اجتماعی،  با  مفهوم آزادی نخواهد بود.
وقتی به انگلیسی‌ها و دوران قوام تجربه‌گرایی می‌رسیم، آراء دو تن از ایشان اهمیت فراوان پیدا می‌کند. توماس هابز و جان لاک.
هابز هرج‌ومرج را به‌عنوان وضع طبیعی میان انسان‌ها می‌داند. بر طبق نظر وی منافع هر انسان با دیگری در تضاد است و نتیجتاً انسان‌ها برای حفظ و استیفای منافع خود تقریباً حق‌ دارند هر کاری بکنند ! هابز این را مبنا قرار داد و بر این اساس نظریه سیاسی خود را شکل داد. البته چاره وی برای جمع‌کردن این هرج‌ومرج، لویاتان بود. حکومتی قوی که مشروعیتش از مردم گرفته می‌شود و درواقع شرّی ضرور است.
از سویی دیگر اما جان لاک نظری کاملاً متفاوت داشت. او وضع طبیعی را دچار هرج‌ومرج نمی‌داند. او معتقد است که انسان آزاد است و برای سعادت خود هر کاری می‌تواند انجام دهد تا جایی که " قانون طبیعت" را زیر پا نگذارد. و قانون طبیعت نزد لاک درواقع عبارت بود از اینکه همه افراد بشر به یک اندازه از حقوق طبیعی برخوردارند و هیچ‌کس حق ندارد به بهانه استیفای حق خود به حق دیگری تجاوز کند. نگاه لاک معتدل‌ترین و معقول‌ترین نگاه به مفهوم آزادی بود به‌طوری‌که بسیار پسندیده شد و تقریباً هر جا که سؤال از تعریف عقلانی  آزادی می‌شود در پاسخ، نسخه‌های مشابهی از آن دریافت می‌شود. حتی در بین بزرگان معاصر اندیشه و سیاست در کشورمان نیز تعریفی نزدیک به تعریف لاک رواج دارد برای مثال آقای محمدتقی مصباح یزدی معتقد است : " آزادی در حدی مطلوب است که موجب تجاوز به حقوق دیگران نشود و آزادی مطلق نیست.[۱] "
در ادامه این مسیر طولانی در تفلسف برای یافت یک تعریف مشخص از آزادی شاید با کمی بسط به یک عبارت کلی‌تر بتوانیم دست پیدا کنیم :

" انسان مجاز به انجام هر عملی ست تا آنجا که حقی ضایع نشود."

در اینجا حق به‌طورکلی مطرح شده است. یعنی هر حقی، که شامل حق‌الله ، حق النفس و حق‌الناس خواهد بود. با این تعریف از آزادی – برخلاف آنچه از ظاهر فراخ آن پیداست – انسان به‌شدت محدود خواهد شد. باید اعتراف کرد که با این تعریف از آزادی زندگی بسیار دشوار شده و دنیا تبدیل به زندانی بزرگ می‌شود.
محدودیت
با این تعریف از آزادی دیگر هیچ انسانی علاوه بر اینکه حق ندارد به دیگران لطمه بزند و حقی از انسانی دیگر ضایع کند ، حق لطمه زدن به خود را نیز ندارد. انسان‌ها در برابر نسل‌های گذشته و آینده پاسخ‌گو خواهند بود چراکه برخی حقوق مشروط به حیات نیستند. مثلاً انسان حق بریدن هیچ درختی را ندارد چون به اکوسیستم زندگی خود و دیگران لطمه می‌زند. یا مثلاً اسراف آب و غیره. مثلاً حق ندارد حتی در تنهایی سیگار بکشید چون بخشی از جامعه است و سلامتی وی بخشی از سلامتی جمعی نوع بشر است و این فارغ از آلودگی‌هایی است که تولید می‌کند . حتی رفتارهای روزمره شخصی که به‌صورت ژنتیکی ممکن است به نسل‌های بعدی منتقل شود حقوقی است که هر فرد باید نسبت به آن توجه داشته باشد. برای مثال ضعف فیزیکی پدر یا مادر که عمداً و ناشی از سبک زندگی ایشان بوده و به‌طور مستقیم به ساختار فیزیکی و روانی فرزند و فرزندان نسل‌های آینده ایشان تأثیر می‌گذارد، تضییع حق است. فرزندان و نسل‌های آینده حق‌دارند که شاخص‌های منفی ژنتیکی ناشی از تعلل اجدادشان را به ارث نبرند. و قس علی هولا.
این‌چنین است که یک تعریف ساده و به‌ظاهر فراخ ، محدودیتی عظیم را برای انسان به ارمغان می‌آورد !
در این شرایط واضح است که فردی می‌تواند در حدودِ رعایت این  حجم  و  وسعت  از حقوق مختلفه و به این معنا آزاد زندگی کند که بهره قابل‌توجهی از اخلاق برده باشد. درواقع بدین معنا آزاد زیستن ارتباط مستقیم دارد با زیست اخلاقی. البته نباید فراموش کرد که همین وسعت، حجم و ضریب نفوذ حقوق و لزوم پاسداشت آن‌ها در شئون مختلف و وجوه مادی و معنوی زندگی انسان، با جهان‌بینی، دین و ایدئولوژی احتمالی فرد ارتباط مستقیم دارد.
ازآنجاکه تضمینی برای اخلاقی زیستن انسان در جامعه وجود ندارد و هرآن احتمال تعدی به حقوق دیگری خواسته یا ناخواسته وجود دارد، لزوم یک ابزار اجرایی یا نظارتی برای تحقق آزادی و رعایت تام و تمام حقوق حس می‌شود. اینجاست که سیاست با هدف " تحقق امر نیک" پا به عرصه می‌گذارد. بسته به پیچیدگی و وسعت حقوق در یک دین، مکتب یا رویکرد، سیاست‌ها و قوانین نظارتی و اجرایی پیچیده‌تر شده و هرچه بیشتر در شئون مختلف حیاتِ فرد، ظهور و بروز می‌یابد. در این میان حکومت دینی و خاصه اسلامی شاید دارای ماکسیمال ترین ظهور و بروز در شئون مختلف زندگی انسان است.
اندک‌اندک پازل ما در حال تکمیل شدن است :

آزادی با تعریفی مشخص + محدودیت انسان + حقوق کثیر با دایره‌ای وسیع در تأثیر و تأثر + حکومتی برای تحقق امر نیک 

=

سوق به‌سوی استبداد

این همان ایرادی ست که به همه اندیشه‌های ایدئالیستی گرفته می‌شود. از ایدئال‌های مندرج در جمهوری افلاطونی گرفته تا ایدئالیسم آلمانی. اینکه این اندیشه‌ها در هنگام پیاده شدن در بستر جامعه منجر به دیکتاتوری و استبداد می‌شوند. برای مثال بسیاری از اهداف و اندیشه‌های گروه‌هایی چون داعش نیز روی کاغذ و برای یک مسلمان مذهبی معمولی بسیار پسندیده به نظر می‌رسند اما در عمل و اجرا فاجعه‌بار هستند. داعش می‌خواهد عفاف و حجاب و صداقت و ایمان و . . . در جامعه حاکم شود (چه قدر خوب!!) اما در عمل اتفاق دیگری می‌افتد و نتیجه چیز دیگری می‌شود !
حقیقتاً به چه علت ؟  پاسخ به این سؤال شاید امیدی نو برای نا امیدان از رویکردهای ایدئالیستی باشد.
در ادامه حتی‌الامکان در پی پاسخی برای آن خواهم بود.
نقش انسان

به نظر می‌رسد کلید حل این معما در تعیین و تشخیص نسبت " انسان" با این منظومه‌های فکری ، دینی ، اخلاقی و امثالهم – که حکومت‌ها یا همان بازوهای اجرای سیاست‌ها جهت تحققِ امورِ نیکِ متبوعِ آن‌ها در تلاش هستند – می‌باشد.
کمونیسم (لنینیسم / استالینیسم)
 در شوروی سابق، حکومت‌های اقماری چپ متأثر از مارکسیسم در جای‌جای جهان، سوسیالیست ناسیونالیسم (آلمان)، حکومت‌های اقماری ناسیونالیستی در جنوب اروپا و امریکای لاتین، حکومت‌های دین‌محور با بیشینه ظهور و بروز دین در تعیین بایدها و نبایدهای تمام شئون حیات بشر، از حکومت واتیکان و روم مقدس در قرون‌وسطی تا اسرائیل و مبادرت‌های ناموفقی چون طالبان در افغانستان، ببرهای تامیل در جنوب شرق آسیا، افراطیون شمال قفقاز، گروهک‌های شمال افریقا و نهایتاً گروه موسوم به دولت اسلامی عراق و شام (داعش) ، همه نمونه‌هایی از تجربه‌های ناموفق رویکردهای ایدئولوژیک در سیاست (بالمعنی الاعم) می‌باشند.
 در تمامی این رویکردها درعمل
برخلاف آنچه روی کاغذ و به‌صورت تئوریک از آن‌ها می‌دانیم –  انسان در درجه ثانی قرار گرفت. گویی انسان خلق‌شده تا این مکاتب ساخته شوند. گویی انسان خلق‌شده تا بدنه و سیاهه لشگری برای فربگی هویت و ساخت پوسته هرچه بزرگ‌تر این مکاتب باشد. در حقیقت، مکتب پرستی بدون توجه به نسبت انسان با آرمان‌های آن مکتب (درعمل) بزرگ‌ترین آفتی بود که دامن‌گیرشان شد.
کمونیسم و رویکردهای مشابه متأثر از مارکسیسمِ آن‌که برای نجات انسان از چنگال و دندان خون‌خوار سرمایه‌داری، و ساخت بهشتی عادلانه پا به عرصه گذارده بودند، به‌پاس اصالت کمون و جامعه با غلتک از روی افراد جامعه گذشتند !

و نیز از این قبیل‌اند مکاتب رهبران ملی‌گرا (هیتلرها ، موسولینی ها ، پینوشه‌ها و . . ) که شدند تیشه به ریشه ملت‌هایشان ! و همچنین دیگر رویکردها و مکاتب فوق‌الذکر.
در این میان، جمهوری اسلامی در ایران نیز که از بسیاری جهات شبیه جمهوری افلاطونی است، قریب ۴۰ سال است که مع الاسف با ولعی عجیب، شبا روز و بی‌وقفه عزم پیوستن به این جرگه را داشته است !
چاره‌اندیشی
آزاد زیستن تحت سیاست‌های یک مکتب یا حکومت ایدئولوژیک یعنی قبول و رعایت حدود و صغور حقوقی که بر اساس ایدئال‌های آن مکتب تعیین و تبیین شده است. همان‌طور که پیش‌تر هم ذکر شد برخی مکاتب در تمام شئون ظهور دارند و حرفی برای گفتن، و برخی نیز در بعضی شئون خنثی هستند و باید و نبایدی در آن شئون تعیین نکرده‌اند.
ونیز همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، برای زیست آزاد در حدود و صغور پر محدودیت حاصل از حقوق بی‌شمار فردی و اجتماعی در یک نظام ایدئولوژیک، باید انسان‌ها اخلاق مدار و یا حداقل دارای رفتار اخلاقی باشند.
اما آنچه همواره مغفول مانده است پروسه‌ای ست که باید هر فرد طی کند تا برای پذیرش ایدئال‌های یک مکتب آماده‌شده و به‌نوعی متخلّق به اخلاق آن شود. پروسه‌ی "شدن" ! یا به‌عبارتی‌دیگر "تربیت".  
مسئله "تربیت" و یاری به فرد انسان برای قرار گرفتن در پروسه‌ی "شدن" و طی صحیح طریق موردنظر، علی‌الخصوص در نظامات ایدئولوژیک اهمیت فراوان داشته و نقش محوری دارد. درحالی‌که در مکاتب و نظامات غیر ایدئولوژیک ولی اخلاقیِ غربی، لزوماً تربیت انسان‌ها موضوعیت ندارد و رفتار اخلاقی با رویکردی ابجکتیو مدنظر است. یعنی نتیجه دارای اهمیت است. حال می‌خواهد معلول اخلاق سابجکتیو باشد یا ابزارهای نظارتی تکنولوژیک ! درحالی‌که یک نظام ایدئولوژیک برای توفیق در اجرای سیاست‌هایش درجهت تحقق امر نیکِ موردنظرش، نیازمند توجه به سوژه در اخلاق است. چراکه "تکلیف" و "ولایت"، دو پیشرانه‌ی اصلی و پرقدرت اخلاق‌مداری و به‌تبع آن تحقق ایدئولوژی در بستر یک چنین جامعه‌ای، ارتباط بی‌واسطه و دقیق با سوژه دارند. این‌ها همه در حالی ست که انسان‌ها هنوز آزاد هستند و از بند محدودیت‌ها رها. چراکه نوعِ تعریف از حدود است که نوعِ محدودیت‌ها را می‌سازد.
اما نکته‌ای که باز نباید مغفول بماند زمانمندی و پروسه کند بودن امر تربیت است. طول زمان و پیچیدگی پروسه ، با پیچیدگی یک نظام ایدئولوژیک ارتباط مستقیم دارد.
نتیجه
برای تحقق ایدئال‌های یک نظام فکری، در بستر جامعه، به شکل تمام و کمال، به‌طوری‌که هم حقوق مختلفه در آن رعایت شود و هم آزادی انسان در آن نقض نشود، احتیاج به زمانی قابل‌توجه داریم. درواقع هیچ نظام ایدئولوژیکی نمی‌تواند حادث شود. تنها می‌توان با ایجاد بسترهای مناسب برای تحقق آن تلاش کرد. و هرگونه تلاش برای ایجاد دفعی آن نه‌تنها بی‌فایده خواهد بود و فقط پوسته و غلافش را فربه می‌کند، بلکه تیشه به ریشه اصل و اساس و گوهر آن خواهد بود.  از طرفی چون در این پروسه‌ی شاید طولانی، رویکرد تربیتی است، هیچ سلب و ایجاب دفعی‌ای قابل‌تصور نیست و این خود نشانی دیگر از تحقق آزادی‌ها حتی در روند تحقق این نظام است.
در پایان باید خاطرنشان کنم که کلیدواژه‌های بسط ایدئولوژی در بستر جامعه، یعنی"آزادی بر مبنای حق و اخلاق"، "تربیت" ، "شدن" ، "اخلاق سابجکتیو" ، "تکلیف" و "ولایت" که نشان‌دهنده اهمیت " انسان" به‌مثابه یک "سوژه" هستند، یادآور این نکته اساسی‌اند که بزرگ‌ترین یاری به تحقق یک
"نظام ایدئولوژیک" به‌طوری‌که در تضاد با " آزادی" نباشد، همانا توجه به "وجوه اومانیستی" آن نظام فکری خواهد بود.
 

#آزادی#حق#ایدئالیسم#ایدئولوژی#سیاست#انسان#اومانیسم#انسان_گرایی#اسلام#ایران#اندیشکده_مهاجر#علی_الماسی_زند#فلسفه

 

 


[۱] نظریه سیاسی اسلام , مصباح یزدی، محمد تقی

 

 


[۱] Johann Gottlieb Fichte